نام کاربري : کلمه عبور : عضو انجمن نيستيد ! همين حالا عضو شويد . | کلمه عبور خود را فراموش کرده ام !







آغاز شده توسط
متن
viper-59 آفلاين



تعداد ارسال ها: 847
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 2054
تعداد تشکر شده: 4982
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن اي ار ارتش

خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی،خلبان ویژه شاه
سرهنگ بهزاد معزی خلبان مخصوص شاه بوده که در بیشتر پرواز ها و مسافرت های شاه خلبان هواپیمای اختصاصی شاه بوده است . او خلبان همان هواپیمایی بود که در روز 26 دی 1357 شاه از ایران خارج شد . او بعد از این جریان هواپیما را به ایران باز گرداند . ولی چند سال بعد بنی صدر و مسعود رجوی را با هواپیمای دیگری از ایران فراری داد .





خاطرات زیر به نقل از منابع دیگر می باشد . در نتیجه سایت در قبال این مطالب مسوول نمی باشد . لذا این مطالب بیان گر نظرات و افکار سایت در مورد مسایل مطرح شده نمی باشد .

پروازهاي شاهانه


پروازهايي كه با شاه و خاندان سلطنتي داشتهام هركدام خاطرهیي برايم باقي گذاشتهاند. خاطرهیي كه شناختي عميقتر از نحوة زندگي و منش و رفتار كساني بهمن داد كه ساليان سال برميهنم حكومت ميكردند. اين شناخت، هم از خود شاه بود و هم اطرافيانش. زيرا واقعيت اين بود كه عدهیي از قبل شاه و سيستمش چنان روابط و مناسباتي برقرار كردهبودند كه بهراستي هيچ خدايي را بنده نبودند. و البته حالا بعد از ساليان گذر ايام بهخوبي ميفهمم كهاين دو مقوله بههيچ وجه منفك از هم نيستند. نتيجة جبري چنان ديكتاتوري و خودمحوري غيرقابل باوري پرورش همان اطرافيان متملق، پرتوقع، و فاسدي بود كه ديگران را بندة خود ميپنداشتند و بههيچ قانوني پاي بند نبودند.
ابتدا يكي دو نمونهاز برخورد اطرافيان شاه را ميگويم تا حرفم بهتر درك شود.



1)با خانم رئيس تشريفات يك بار با شاه بهآمريكا پرواز كرديم. من كاپيتان پرواز بودم. در ميان همراهان شاه آقايي بود بهنام حسين دانشور. در حين پرواز، ميهماندار از اينترفون بهمن گفت كاپيتان اين آقاي حسين دانشور مثل اينكه ناراحتي دارد. گفتم چه ميگويد؟ گفت بهمن ميگويد آب «ايوين» برايش ببرم. بهاو گفتهام در هواپيما آب ايوين نداريم. 5دقيقه بعد باز دوباره زنگ زده آب ايوين خواسته، گفتهام نداريم. سه بار اين كار را تكرار كردهاست. بعد هم هي ميخندد ميگويد برو بگرد، شايد پيدا بشود! بهميهماندار گفتم بهكارش ادامه دهد و خودم قضيه را پيگيري كردم. هواپيما روي خلبان اتوماتيك بود. بهخلبان دو گفتم من چند دقيقه بعد ميآيم. بلند شدم رفتم بهدانشور گفتم آقاي دانشور آب ايوين در هواپيما نداريم. سه بار بهفارسي بهشما گفتهاند! متوجه ميشويد؟
يك نگاهي كرد و دستپاچه گفت چرا مزاحم شما شدهاند؟ گفتم مثل اين كه فارسي متوجه نميشويد. من آمدهام بگويم لطفاً بگذاريد خدمة هواپيما كار خودشان را بكنند. گفت من قصدي نداشتم. من هم جوابش را ندادم و برگشتم رفتيم فرودگاه «ويليامز برگ» بود نشستيم. مسافران پياده شدند و رفتند. در ميان همراهان خانميبود بهنام لاشايي كهاز رؤساي تشريفات بود.
بعدها فهميدم او خواهر كوروش لاشايي بوده. كوروش را از دوران دبيرستان البرز كه همكلاس بوديم با آن چهرة سياه سوخته و بلوچياش ميشناختم. خواهرش هم مثل خودش بود. بههرحال وقتي مسافران پياده شدند خانم لاشايي از مسافران آخر بود. وقتي من پياده شدم ديدم او با دو سه تا ساك آنجا ايستاده. بهمن گفت: «اينها را برداريد بياوريد!». من كهانتظار چنين برخوردي را نداشتم بهاو گفتم لطفاً خودتان برداريد ببريد! يك نگاه تندي بهمن كرد و گفت: «من لاشايي هستم رئيس تشريفات سلطنتي!». نميدانم راست يا دروغ ميگفت ولي بههرحال من هم جواب دادم: «من هم معزي هستم! خلبان نيروي هوايي. خيلي خوشوقتم!». يك نگاهي بهمن كرد و چيز ديگري نگفت.

چند قدم آن طرفتر چند نفر از پرسنل نيروي هوايي ايستاده بودند. خانم لاشايي دو نفر از آنها را صدا كرد و بهآنها امر كرد: «اين ساكهاي من را برداريد بياوريد!». آنها كه متوجه من شده بودند بهمن نگاه كردند. من گفتم: «خانم لاشايي اينها باربر شما نيستند! اينها خدمة هواپيما هستند! لطفاً خودتان ساكتان را برداريد ببريد!». يك نگاه تندي بهمن كرد و گفت: «باشد! بعد نشانتان خواهم داد!». گفتم هرچه دلتان خواست بگوييد. باعصبانيت ساكش را برداشت و رفت. البته بعدي هم وجود نداشت كه بهما چيزي بگويند.

2)هزينة مشروبات الكلي يك پرواز

عدهیي هم در پوش شاه و دربار بهچنان دزديهاي سرسام آوري دست زده بودند كه دود از سر آدم بلند ميشد. براي نمونه يك روز يك نفر از طرف ايراناير بهدفتر من در گردان707 آمد. مقداري كاغذ دستش بود. گفت من از قسمت «كترينگ ايراناير».(قسمت مواد غذايي هواپيما) آمدهام. دستور دادهاند از اين بهبعد صورت حسابهاي پروازهاي سلطنتي را شما امضا كنيد تا ما بتوانيم پولش را بگيريم. گفتم بهمن چيزي نگفتهاند. گفت اين دستور را بهما دادهاند. كاغذهايش را گرفتم. ديدم صورتحساب يك پرواز بود كه فرح بهنوشهر پرواز داشتهاست. اين پرواز حدود 20دقيقهاست كه از اين 20دقيقه 5-6 دقيقه براي باز و بستن كمربندها هنگام برخاستن و همين مدت هنگام نشستن وقت ميگيرد. يعني كل آن 10 دقيقه پرواز است. در صورت حساب مخارج نوشته شده بود: 60هزار تومان مشروبات الكلي. اين مبلغ در آن زمان خيلي بود. برداشتم زير نامه نوشتم: «مگر شهبانو الكلي هستند كه براي يك پرواز 20دقيقهيي 60هزار تومان مشروب الكلي مصرف ميكنند؟». كاغذ را گذاشتم جلوش و گفتم من امضا نميكنم. طرف تا ديد چه نوشتهام رنگش پريد. گفت اين چيست نوشتهاي؟ گفتم مگر دروغ نوشتهام؟ 20دقيقه پرواز است كه شما فقط 10دقيقهاش ميتوانستهايد سرو كنيد. چه جوري 60هزار تومان مشروب الكلي خوردهاند؟ گفت آخر يكبار در پرواز علياحضرت شراب سفيد خواستند كه ما نداشتيم. از آن بهبعد بهما دستور دادند هر وقت ايشان پرواز دارند انواع مشروبات در هواپيما باشد تا اگر خواستند داشته باشيم. گفتم باشد ولي باز هم جواب من را ندادي. ايشان همة آن مشروبات را خوردند؟ گفت نه. گفتم پس كجاست آن مشروبات؟ در حالي كه شما همين مقدار را براي بازگشت هم حساب خواهيد كرد.گفت من چهكار كنم؟ گفتم نميدانم. رفت پيش سرلشگر اميرفضلي. او بهمن تلفن كرد كه معزي اين چيست نوشتهاي؟ گفتم من كه نميتوانم هرچه نوشتهاند را امضا كنم. گفت گفتهاند شما امضا كني! بهمن گفته بودند يادم رفته بود بهتو بگويم! ديدم بدجوري رندي ميكند. آقايان ميخواستند با امضاي من دزدي خودشان را بكنند. گفتم نميتوانم! اگر شما ميخواهيد خودتان امضا كنيد. عصباني شد و گفت خودم يك كاريش ميكنم.همان بود كه براي بار اول و آخر اين نوع صورتحساب را ديدم. از آن بهبعد ديگر هيچ صورت حسابي را براي من نياوردند. ظاهراًَ خودشان با هم كنار آمده بودند.


3)بلو فلايت يك و دو:

اما خود شاه هم طرفهیي بود ديدني و شناختني. كسي كهاز فرط قدرت پرستي حتي تحمل فرزند خودش را هم نداشت. فرزندي كه مثلاً قرار بود بعد از خود او شاه شود!
شاه قرار بود بهشيراز برود. در ضمن وليعهد هم ميخواست براي كار ديگري برود شيراز. هواپيماي وليعهد چند دقيقه زودتر از ما پروازكرد. معرف پروازي كه خانوادة سلطنتي در آن بود «بلو فلايت» يعني «پرواز آبي» بود. نزديكيهاي شيراز هواپيماي او گزارش كرد «100كيلومتري خارج شيراز». شيراز بهاو دستورات لازم را داد و من پشت سرش صدا كردم گفتم: «بلو فلايت 150كيلومتري». شيراز جواب داد: «شما بلو فلايت شماره دو هستيد. چون هواپيمايي كه جلوي شماست بلو فلايت يك است شما ميشويد دو». بلندگوهاي داخل كابين روشن بود. شاه مكالمات با شيراز را كه شنيد انگشت سبابهاش را تكان داد و گفت: «بهش بگو ما شمارة يك هستيم!». من گفتم: «آن هواپيما از ما جلوتر است. آن شمارة يك است». گفت: «نه! بهش بگو ما شماره يك هستيم». بهشيراز گفتم: «من بلو فلايت 150كيلومتري هستم. گفتند كه ما شمارة يك هستيم». اپراتور برج گفت: «شنيدم! شما شماره يك هستيد!». بعد روي همان كانال بهبلو فلايت جلو گفتم: «بلو فلايت شنيدي؟». گفت: «بله ولي آخر ما جلوتريم» گفتم: «ببين! گفتند كه ما شمارة يك هستيم! گرفتي؟» گفت: «بله! بله!». و بعد بهشيراز گفت: «ما كه نزديك شما هستيم بلو فلايت دو هستيم».

4)سبزوار يا نيشابور؟

در يك پرواز شاه را بهمشهد ميبرديم. در مسيرمان سبزوار سمت چپ قرار دارد. يعني وسط كوير يك دايرة بزرگ سبز رنگ است بهنام سبزوار. شاهاز من پرسيد اينجا كجاست؟ گفتم سبزوار. گفت نخير نيشابور است. گفتم نخير سبزوار است. گفت من ميگويم سبزوار است. راديو سبزوار را گرفتم عقربه بهسمت بال چپ سبزوار نشان داد. گفتم ببينيد اين بال چپ هواپيماست و اين هم سبزوار است. گفت من ميگويم نيشابور است. نقشه را در آوردم نشانش دادم و گفتم ببينيد ما الان اين نقطه هستيم. اينجا سبزوار است. دو مرتبهگفت من ميگويم نيشابور است. نقشه را تا كردم و گذاشتم كنار. دو سه دقيقة بعد پرسيد اينجا كجا بود؟ گفتم هرجا كه شما بفرماييد. گفت يعني چه؟ گفتم يعني هرجا كه شما بفرماييد، همانجاست! چيز ديگري نگفت. اخميكرد و رفت. مقداري گذشت و بهنيشابور رسيديم كه پاي كوههاي بينالود است. من عمداً گرفتم دست راست. ميخواستم از روي ارتفاعات رد نشويم كه هواپيما تكان بخورد. شهر نيشابور را ديديم. اين بار نشان دادم و گفتم در ضمن اين شهر نيشابور است. يك نگاه بسيار تند و اخمآلودي كرد اما چيزي نگفت. من باز هم يك مقدار پررويي كردم و بهمشهد گفتم: «ما داريم از سمت چپ نيشابور رد ميشويم، ميآييم براي نشستن» بعد هم مشخصات باد و فشار را دادم. شاه بهقدري عصباني شده بود كه تا موقع نشستن حتي يك كلمه صحبت نكرد. بعد هم با يك اخم ديگر در را باز كرد و رفت بيرون.

5)هواي باراني و مشكل اطرافيان:

شاه مناسباتي براي خود ايجاد كرده بود كه بسياري از نزديكترين اطرافيانش هم نميتوانستند مشكلات و مسائل واقعي خودشان را با او درميان بگذارند. من نمونهیي داشتم كه حتي فرح نيز جرأت گفتن يك مشكل جدي را با او نداشت.
شاه در پروازها اغلب بهداخل كابين ميآمد و در برخاستن و نشستن هواپيما دخالت ميكرد. خودش يك نوع ژست بود. ما هم چيزي نميتوانستيم بگوييم. اما من بدون اينكه بهرويش بياورم هميشه كنار دستش مينشستم و هواي كار را داشتم. جاهايي كه خطرناك بود ناچار بهدخالت بودم. مثلاً 2-3سال قبل ازانقلاب شاه را دعوت كردهبودند بهلهستان. موقع بلندشدن از مهرآباد هوا خوب بود شاه بهكابين آمد و پرواز كرديم. نزديك لهستان هوا را گرفتيم هوا ابري بود. پيشبيني هوا را غلط دادهبودند. برج بهمن گفت ميخواهند هواپيمايتان را اسكورت كنند. ولي چون ابري است هواپيماها نزديك نميشوند. لطفاً بهمسافرتان بگوييد. گفتم بسيار خوب. آن موقع سپبهبد نادر جهانباني چون بهزبان روسي آشنا بود در ميان همراهان شاه در هواپيما بود. صدايش كردم گفتم تيمسار اسكورت نميتواند بيايد نزديك چون هوا ابري است. گفت چشم. رفت گفت و آمد. يك كم كه نزديكتر شديم جهانباني كه توي كابين بود پرسيد هوا چطور است؟ گفتم هنوز نگرفتهام. الان ميگيرم. هواي فرودگاه ورشو را گرفتم گفت بارندگي بسيار شديد و ديد براي نشستن 200متر است. هوا را گرفتم و نوشتم و دادم بهجهانباني. گفتم لطفاً اين را بدهيد بهايشان بگوييد هوا اينطوري است. البته ما بنزين كافي داريم. اگر نتوانيم ميرويم جاي ديگر. ولي چون مسافرت رسمياست سعي ميكنيم همينجا بنشينيم. و خطاب بهجهانباني اضافه كردم و لطفاً بهايشان بگوييد كه براي نشستن خودشان نيايند. چون ديد 200متر است و خيلي حساس است و بايد خلبان حرفهاي بنشيند. جهانباني گفت آن را كه نميتوانم بگويم. بگذار ببينم چه ميتوانم بكنم؟ رفت عقب. چند دقيقه گذشت جهانباني با قيافة ناراحت بازگشت. پرسيدم چي شد تيمسار؟ گفتيد؟ گفت من كه جرأت ندارم بگويم. رفتم پيش فرح. بهاو گفتم خلبان ميگويد ديد 200متر است با بارندگي شديد بگوييد بهشان كه براي نشستن نيايند. فرح گفت من چنين جرأتي ندارم كه بهشاه اين را بگويم كه نيايد. جهانباني گفته بود خلبان ميگويد خطرناك است. فرح جواب داده بود خطرناك چيست؟ اگر الان اين دستور بدهد وليعهد كشته شود من حق گفتن نه را ندارم. جهانباني پرسيد حالا چهكار ميكني؟ من كمربندم را كه بسته بودم باز كردم. كاغذها را از دستش گرفتم و گفتم كاري ندارد ايشان كه نميتواند بگويد. شما هم كه نميتوانيد بگوييد. بگذاريد خودم ميروم ميگويم. من خودم بلدم حرف بزنم. جهانباني دستپاچه شد. گفت نه نه ديدهام تو تند حرف ميزني. گفتم نه براي من هيچ مسألهیي نيست. ميروم، ميگويم ديد طوري است كه شما نميتوانيد بنشينيد. جهانباني گفت تو ميگويي نميتواني بنشيني؟ گفتم آره خوب نميتواند بنشيند. ديد 200متر خلبان حرفهیی ميخواهد. گفت نه تو بنشين بگذار ببينم چهكار ميتوانم بكنم؟ رفت و 7-8 دقيقه بعد برگشت. اين بار با قيافهیي خندان و خيلي خوشحال گفت حل شد! حل شد! گفتم چي شد؟ گفت من دو مرتبه رفتم پهلوي علياحضرت گفتم اين خلبان ميخواهد خودش بيايد بگويد. اين هم تند حرف ميزند. فرح هم دستپاچه شده و گفته بود پس چهكار كنيم؟ با سر و صداي آنها شاه ديده بود يك كاغذي دست جهانباني است و اين دو تا دارند جر و بحث ميكنند. گفته بود چه خبر است؟ فرح گفته بود جهانباني بهشما خواهد گفت. جهانباني هم گفته بود بارندگي خيلي شديد است و ديد 200متر است خلاصه خلبان ميگويد: جهانباني ميگفت ديگر ادامه ندادم. شاه فهميده بود. يك لبخندي زده گفته بود اشكالي ندارد بهخلبان بگوييد من نميآيم خودش بنشيند. خوشحالي جهانباني ازاين نظر بود كهاين ماجرا كه فيالواقع اصلاً ماجرايي هم نبود و تبديل بهيك مشكل شده بود. حل شدهاست!. من چنان بهت زده بهاو نگاه كردم كه دوباره پرسيد گرفتي چي گفتم؟ گفتم بله تيمسار. ديد 200متر بود و عادي است كهايشان نتوانند بنشينند! جهانباني خنديد و گفت ديگرهيچي نگو! گفتم چشم! با خلبان صفري نشستيم. واقعاً ديد كم بود. طوري كه تا وقتي نشستيم باند را نديديم. وقتي از باند خارج شديم بهجهانباني گفتم بهشان بگوييد اگر حالا ميخواهند بيايند روي صندلي بنشنينند. جهانباني يك نگاهي بهمن كرد و گفت از اين حرفها نزن! گفتم تيمسار منظور اين بود كه جلو اين رئيسجمهور لهستان بگويند خلبان هستند. گفت نگو! اين چيزها را نگو!

6)ترمز تند و شكستن ظرفها:

شاه خلباني عادي بود. من هميشه بهعنوان يك معلم كنار دستش مينشستم. اما او در بيشتر موارد گوش بهحرف كسي نميداد و مسألهايجاد ميكرد. يكبار با او بهيكي از شهرها رفته بوديم. هنگام بازگشت بهاو گفتم لطفاً بعد از نشستن از ترمزها استفاده نكنيد. از «ري ورس موتور» (ترمز موتور) استفاده كنيد. گفت چرا؟ گفتم براي اين كه ترمز تند است و هواپيما يك دفعه ميايستد و در نتيجه تمام ظرفها را ميشكند. شاه فقط گفت «نچ» و گذشت. آمديم. در فرودگاه مهرآباد شاه سوار شد و بهشدت ترمز كرد. از آن پشت سر و صدايي آمد و ما از باند رفتيم بيرون. مهماندار كه خانم منيري بود نميدانست شاهاين كار را انجام دادهاست. فكر كرد من ترمز كردهام. با اعتراض گفت كاپيتان تمام ظرفها شكسته شدند! من بهشاه گفتم: «عرض كردم خدمتتان!».با عجله گفت نه من ترمز نكردهام! من كههاج و واج مانده بودم هيچ نگفتم و سكوت كردم.
تعجب از راحت حرف زدن!


7)قرار شد با شاه بهروماني برويم. در اين سفر سپهبد نادر جهانباني هم بهعلت آشنايي با زبان روسي در هواپيما بود. برق خارجي هواپيما را روشن كردند. هواپيما روشن شد، اما وقتي برق را قطع كردند و من علامت دادم تا آن را دور ببرند چرخهايش قفل كرد. حركت 5-6دقيقه بهعقب افتاد. در همين موقع ربيعي آمد بالا احترام گذاشت و بهشاه گفت: «جان نثار بهشرف عرض همايوني ميرساند ...». شاه دستش را بلند كرد و گفت نميخواهد حرف بزني. بعد، از من پرسيد جريان چيست؟ گفتم برق خارجي وصل كردهاند بههواپيما. حالا چرخهايش قفل كرده. گفت حالا بايد چهكار كرد؟ گفتم الان بايد يك پوشكار از عقب بيايد (با دستم هم اشاره كردم چهگونه) بكشد و ببردش آن طرف. گفت فهميدم. بهربيعي گفت برو. ربيعي هم يك نگاهي بهمن كرد و رفت پایین. رفتيم سر باند بلند شديم. شاه طبق معمول بعد از بلند شدن هواپيما ميرفت عقب مينشست. جهانباني گفت معزي تو اعليحضرت را قبلاً ميشناختي؟ گفتم يعني چي؟ خوب ايشان اعليحضرت هستند. گفت يعني در دربار با ايشان رفت و آمد داري؟ گفتم من اصلاً جاي دربار را بلد نيستم كجاست؟ گفت آخر خيلي راحت با ايشان صحبت ميكني. گفتم نميفهمم! گفت خيلي راحت حرف ميزني. بعد از مكث كوتاهي گفت يعني ميخواستم بگويم همين خيلي خوب است هميشه همين طور باش! مناسباتي كه شاه در حول و حوش خودش بهوجود آورده بود مرا حيرت زده ميكرد. اين اندازه تعجب تيمساري، مثل جهانباني، از يك برخورد سادة من بيانگر خيلي چيزهاي ديگر بود.

8)يك سؤال بي پاسخ:

هميشه شنيده بودم كهاطرافيان شاه بهاو بسيار دروغ ميگويند. ميدانستم كه براي دزديهاي خودشان اين كار را انجام ميدهند. من خود شاهد چند مورد بودهام كهاين مسأله سؤال ذهني خود شاه هم بودهاست. در يك پرواز اتفاقي افتاد كه شاه از خود من سؤال كرد چرا بهاو دروغ ميگويند؟ قضيهاين بود كه طوفانيان تعدادي هواپيماي دست دوم جامبو را خريده بود. در پروازي كه داشتيم شاه با فخر و خوشحالي گفت هواپيماهاي جامبو هم كه رسيد!. خوب است. نو هستند و چند سالي كار ميكنند. ديدم روي نو بودن آنها تأكيد دارد در حالي كه نو نبودند. گفتم نو نيستند. هركدامشان بهطور متوسط 20تا 25هزار ساعت پرواز دارند. گفت نو هستند. گفتم بهعرضتان رساندم كه نو نيستند. آيا منظورتان اين است كه رنگشان نو است؟ گفت بهمن گفتهاند نو هستند. گفتم شما دستور بدهيد فرم ثبت پرواز هواپيما را بياورند تا ببينيد چهقدر پرواز داشتهاند؟ هيچكدامشان نو نيستند. قيافة شاه بهشدت درهم رفت و گفت چرا اين قدر بهمن دروغ ميگويند؟ گفتم نميدانم و رويم را برگرداندم. دوباره با صداي آهستهتري گفت چرا بهمن دروغ ميگويند؟

9)در يك مورد ديگر دربارة هليكوپترهاي«سيكورسكي» بود. پروازي بهنوشهر داشتيم. شاه آمد سوار شود دو تا از اين هليكوپترها را ديد. آنها را در پاركينگ نيروي هوايي پارك كرده بودند. گفت 6تا از اين هليكوپترها آمدهاست. گفتم 6تا نيامده 2تا آمده. گفت نه 6تا آمده. گفتم 2تا آمده و آنها هم آنجا هستند. و با دست نشانشان دادم. باز شاه اخمهايش رفت توي هم و گفت چرا اين قدر بهمن دروغ ميگويند؟ گفتم من اطلاعي ندارم و قضيه گذشت.

10)يك مورد ديگر كه برايم بسيار جالب بود سال1357 بود. هنگاميكه شاه ميخواست ايران را ترك و بهمصر برود. وقتي هواپيما حركت كرد موقع تاكسي كردن رسيديم جلو هواپيماهاي ايراناير. آن موقع. ايراناير اعتصاب بود و همه هواپيماهايش روي زمين بودند. شاه برگشت بهمن گفت اينها مگر پرواز ندارند؟ من با تعجب نگاهش كردم و بهجاي جواب مكث كردم. گفت گفتم مگر اينها امروز پرواز ندارند؟ گفتم پرواز؟ اينها الان يك ماه است كه در اعتصاب هستند و يك دانه از اينها نميپرد. تازه بچههاي نيروي هوايي آمدهاند روپوشهاي موتورشان را گذاشتهاند. چون موتورها هركدام دو ميليون دلار است و پرندهها رفتهاند در موتورها تخم گذاشتهاند. بعد همين طوري كه رد ميشديم شاه با تعجب گفت: «خيلي عجيب است!» سه چهار بار پشت سرهم گفت خيلي عجيب است! من از داستان بي خبر بودم كه چه چيز عجيب است. بههرحال قضيه گذشت و ما پرواز را شروع كرديم. يكي از محافظين ويژهاش كه در كابين نشسته بود آمد پيش من و گفت كاشكي شما 6ماه زودتر پهلوي اعليحضرت بوديد! او بهاين روز نميافتاد. گفتم ممكن است ايشان بهاين روز نميافتاد ولي من حتماً (با دست گردنم را بهعلامت بريدن گردن نشان دادم) بهيك روزي ميافتادم. گفت ميداني چرا اين قدر بهشما گفت عجيب است؟ گفتم نه گفت من خودم مأمور پشت در اتاقش بودم. رئيس هواپيمايي ملي سرلشگر اميرفضلي با تيمسار مقدم رئيس ساواك آمدند آنجا. با هم صحبت كردند و قرار گذاشتند كه بهشرف عرض ميرسانيم 20درصد از خلبانها اعتصاب كردهاند و پروازهاي ايراناير 20درصد انجام نميشود. اميرفضلي گفت من هم همين را ميگويم! بعد رفتند بهشاه همان را گفتند. محافظي كه با من صحبت ميكرد گفت اين دو تا مادر «....» اين كار را كردند. من گفتم مگر ميشود يك همچي دروغي گفت؟ يك ماهاست كهاين هواپيماها نميپرند! گفت يكيشان رفت داخل و گفت 20درصد اعتصاب كردهاند. بعد كه آمد بيرون بهآن يكي گفت تيمسار همان 20درصد شد! دفعه دوم آن يكي رفت داخل همان را گفت.
يكي از سؤالات ذهني هميشگي من اين بود كه چرا شاه در برابر اين دروغها عكسالعملي نشان نميدهد. در ابتدا فكر ميكردم رطب خورده منع رطب چون كند؟ اما بعدها بهبرداشتي رسيدم كهالبته مغاير با برداشت اولم نيست. اما فكر ميكنم عميق تر است. فكر ميكنم يك ديكتاتور قبل از هرچيز خود را از دوستان و پيرامون خود جدا ميكند. يعني كه خود ديكتاتور اولين قرباني زبون ديكتاتوري است. هرچند كه بهظاهر ژست قدر قدرتي بگيرد.
خاطراتي از افسران



سپهبد خادمي

در گردان 707 شاه يكي دو تا پرواز داشت كه من را گذاشتند بهعنوان هواپيماي رزرو. يعني دو هواپيما بود ،يكي براي حمل بار و يكي براي مسافر، رزور بود. در يكي از اين نوع پروازها بهجاكارتا رفتيم و بعد در استراليا نشستيم. بعد بهزلاند نو رفتيم.
خادميرئيس هواپيمايي ملي در هواپيماي شاه بود. سر ميز شام ديديم يك ميز بزرگ چيدهاند. خادميآمد سر ميز بزرگ نشست و چند تا آمريكايي آمدند با او نشستند. او كلي تعظيم و تكريم كرد و يكي از رؤساي ايراناير آمد پيش من و گفت تيمسار ميفرمايند كه شما هم بياييد سر ميز ما. گفتم خدمت تيمسار خادميعرض كنيد كه شما تمام مكانيسينهاي آمريكايي را دعوت كردهايد سر ميزتان ولي خلبانهاي ايراني اينجا دارند تنها غذا ميخورند. بعد شما فرستادهايد كه من بيايم سر ميز شما؟ من از اين كارها نميكنم. يا تمام خلبانها و پرسنل ايراني ميآيند، يا من هم نميآيم. طرف شوكه شده بود و ميگفت راست راستي بروم بهتيمسار بگويم؟ گفتم اگر نميخواهي من خودم بروم بگويم. گفت نه. نه، و رفت بيخ گوش خادميچيزي گفت. ديدم خادمي سرش را تكان تكان ميدهد و بعد خودش بلند شد آمد نزد ما. گفت اشتباه شده! اشتباه شده! من از شما عذرخواهي ميكنم و تقاضا ميكنم كه همة شما تشريف بياوريد. يعني از افسر تا درجهدار و همافر را دعوت كرد و گفت خواهش ميكنم همهشان تشريف بياورند. بعد بهمن گفت تشريف ميآوريد؟ گفتم حالا اين يك چيزي شد تيمسار. ما ميگوييم پرسنل نيروي هوايي، ميهمان ايراناير بوده. خنديد و گفت بله. بلند شديم رفتيم ميهمان تيمسار شديم.


سرلشگر فريدون (طه) سنجري

سرلشگر سنجري معاون عملياتي ستاد نيروي هوايي بود. اسم اصلياش «طه» بود اما آنرا عوض كرده و گذاشته بود فريدون. در زماني كه با مستشاران آمريكايي در گردان707 كار ميكردم يك روز من را بهدفترش احضار كرد. رفتم و دفترش گفت منتظرت است! در زدم رفتم داخل و احترام گذاشتم. مشغول خواندن چيزي بود. بدون اين كه سرش را از روي كاغذ بردارد جواب سلامم را داد و بهكار خود ادامه داد. چند دقيقه گذشت ديدم خبري نيست. گفتم تيمسار ميبخشيد مثل اين كه بد موقعي آمدم. و در را باز كردم تا بروم. سرش را بلند كرد و با لحني تصنعي گفت ها! بله! بله! كاري داشتيد؟ گفتم من كاري نداشتم شما با من كار داشتيد. با همان لحن مصنوعي و زننده گفت بله! بله!. بفرماييد الان ميگويم. بعد زنگ زد بهمستشاري كه همان پشت اتاقش بود. يك استوار آمريكايي را احضار كرد. وقتي استوار آمد، سنجري انگار يك ارتشبدي بهديدنش آمده از پشت ميز بلند شد و بهاستقبالش شتافت. با او بهگرميسلام و عليك كرد. من داشتم شاخ در ميآوردم كه چطور است كه من يك سرگرد ايراني هستم او براي جواب سلام من حتي سرش را از توي كاغذهايش برنداشت. اما اين يك استوار آمريكايي است و تيمسار تا دم در براي استقبال از او جلو ميرود؟ بههرحال استوار كه آمد سؤال كرد تيمسار با او چه كار دارد. سنجري با تملق گفت ميخواستم «رنج» اين هواپيماهاي707 را سؤال كنم. استوار آمريكايي كه من را ميشناخت داشت شاخ در ميآورد. گفت قربان من وارد نيستم سرگرد معزي از همة ما واردتر است! من ديگر نميتوانستم چگونه آن همه بيشخصيتي تيمسار را تحمل كنم. اما چيزي نگفتم و فقط با نگاه بهاو فهماندم كه چقدر مبتذل است. تيمسار خندهايي كرد و بله بلهيي گفت و او را رد كرد. يكي دو تا سؤال الكي هم از من كرد و ردم كرد.


سرتيپ منصور اميراردلان

وقتي در سال1356 هواپيماهاي707 خريده شد من فرماندهي يك گردان آن را داشتم. يك روز تيمسار سرتيپ منصور امير اردلان، معاون پايگاه مهرآباد، صدايم كرد. بهاتاقش رفتم. ديدم يك افسر آمريكايي هم نشستهاست. امير اردلان گفت ايشان سرگرد «باجر» هستند بهعنوان مستشار وارد گردان شما ميشوند.گفتم تيمسار بهانگليسي بگوييد. طرف خوشش آمد. بهانگليسي گفت. من خنديدم و گفتم خوش آمديد. پرسيدم شما چقدر پرواز داريد؟ گفت حدود 3هزار ساعت. ديدم با اين ميزان سابقة پرواز كمكي بهما در گردان نميتواند بكند. بهزبان انگليسي گفتم تيمسار ايشان حدود 3هزار ساعت پرواز دارند اما ايشان نميدانند كه من 12هزار ساعت پرواز دارم و الان (خطاب بهسرگرد) ممكن است جناب سرگرد بفرماييد چه كمكي ميتوانيد بهمن بكنيد؟ من علاوه بر 12هزار ساعت پرواز 7ـ8سال است كه فرمانده گردان بودهام و هيچ وقت هم سانحه نداشتهام. اميراردلان بهفارسي گفت اين حرفها را بهفارسي بهمن بگو! من بهانگليسي گفتم تيمسار من مخصوصاً بهانگليسي ميگويم كهاين سرگرد «باجر» خودش بشنود. گفت آخر خوب نيست او را از ستاد فرستادهاند! گفتم 3هزار ساعت پرواز دارد اگر آمريكايي هم باشد نميتواند كمكي بهمن بكند. امير اردلان بهفارسي گفت آخر اين رسم ميهماننوازي نيست. گفتم بحث ميهماننوازي نيست شما بهمن ميگوييد مستشار ميآيد كه بهكار من نظارت كند بهچه كار من نظارت كند؟ اميراردلان هي تأكيد داشت بهفارسي حرف بزنم و من اصرار داشتم كه بهانگليسي بگويم. بالاخره سرگرد آمريكايي خودش بهزبان آمد و گفت معزي درست ميگويد من چه كمكي ميتوانم بكنم؟ اميراردلان گفت آخر شما را از مستشاري فرستادهاند. گفت من خودم ميروم برايشان توضيح ميدهم، ولي معزي راست ميگويد. اميراردلان بهفارسي بهمن گفت راحت شدي؟ من بهانگليسي گفتم تيمسار خواهش ميكنم انگليسي حرف بزنيد. سرگرد باجر گفت ميشود خواهش كنم هفتهيي يك روز بيايم گردان شما پرواز كنم؟ گفتم حتماً، حتماً خوشحال ميشويم. گفت چه روزهايي؟ گفتم هر روز خواستي روز قبلش تلفن بزن و بيا پرواز كن. گفت پرواز سوختگيري و حمل مسافر و... گفتم حتماً هر پروازي خواستي بيا اما يك نكته را فراموش نكن ما شما را هيچ وقت فرمانده هواپيما نميگذاريم. گفت من خودم معلمم. گفتم باشد ولي شما آمريكايي هستيد ما خودمان معلم داريم فرمانده ايراني هم داريم. شما بياييد بهعنوان خلبان دو پرواز ميكنيد. گفت ميخواهم بلند شدن و نشستن تمرين كنم گفتم باشد ولي با شما معلم ميگذاريم هرقدر خواستي پرواز كن. گفت همين خيلي خوب است. همين يك روز خيلي خوب است. پا شد رفت و اميراردلان بهمن گفت راحت شدي؟ خنديدم و احترام گذاشتم و گفتم تيمسار ناراحت نبودم. ما كه بهچشم زاغ باج نميدهيم. گفت نگو چشم زاغ. گفتم پس چيست؟ آمريكايي است؟ گفت بله! خلاصه آمدم بيرون و بهاسماعيل فرخنده خدا بيامرز گفتم «باجر» قرار شده زنگ بزند هروقت خواست بيايد هفتهيي يك پرواز برايش بگذار و خلبان يك هم برايش بگذار بهحسين (اسكندريان) هم بگو هر وقت خواست بلندشدن و نشستن تمرين كند يك معلم ايراني بگذاريد كنار دستش. اسماعيل از خوشحالي نميدانست چه كند!


سپبهد سجاد مهديون

مهديون افسر كله شقي بود كه زير بار برخي زورگوييها نميرفت. معاون و افسر عمليات ربيعي بود. برخوردهايش با پرسنل تحت مسئوليتش خوب بود وبچهها هم دوستش داشتند. تا وقتي كه فرمانده گردان شد، پايگاه وحدتي بود. بهآمريكا رفت و بعد بهستاد نيروي هوايي منتقل شد. بعد رفت بهپايگاههاي ديگر و آخر سر فرماندهي پايگاه بوشهر را گرفت. در همانجا بود كه سپهبد شد. بعد از انقلاب گفتند همسر دوميداشتهاست. شنيدم كه همسر اولش شكايت كرده بود و يا داستانهايي مثل اين. بههرحال دستگير و اعدام شد.

سپهبد نعيمي

مهمترين ويژگي سرلشكر نعيميراد سرسپردگياش بهدستگاه بود. فهم و شعور فني زيادي نداشت. اما در زد و بند خيلي استاد بود. براي روشن شدن سطح فهم و دركش مثالي ميزنم.دزفول نزديك مرز با عراق بود. شاه دستاويزي درست كرده بود كه بهبهانة آن بتواند ارتشش را گسترش بدهد. دستاويز اين بود كه ما در خطر حملة عراق هستيم. در راستاي سياست گسترش ارتش، شاه دستور داد در وحدتي تعدادي پناهگاه هواپيما ساختند كه بهآنها «شلتر» ميگويند. يعني آشيانههاي نسبتاً كوچك سنگي، با چند لايه سقف كه ديوارهايش بسيار محكم بود. اين نوع پناهگاهها چون قطر ديوارهايش بسيار زياد بود هواپيماها را از آسيب مصون نگه ميداشت. يك روز يكي از هواپيماها از توي شلتر آمد بيرون و بهصورت تصادفي گوشة بالش گير كرد بهديوار و بال صدمه ديد. البتهاشتباه خلبان بود. چون مسافت كافي براي ديد وجود داشت. اما او دستپاچه شده و گوشة بالش خورده بود بهديوار. نعيمي بلافاصله گزارش ميكند كه براي جلوگيري از اين قبيل سوانح كليه پناهگاهها بايد خراب شوند. اين گزارش بهدست خاتم ميرسد و خيلي عصباني ميشود. تصميم ميگيرد خودش مستقيماً با نعيمي برخورد كند. اما نعيمي در ستاد چند نفر آشنا داشت كه بهاو خبر عصبانيت خاتم را ميرسانند. در واقع خبرچينهاي او بودند. بههرحال چند روز بعد ديديم يك هواپيماي «F86» نشست. گفتند خاتم سر زده آمده. ما را بهخط كردند و بردند كنار رمپ. آنجا كه پاركينگ هواپيما بود. خاتم پياده شد. غافل از اين كه نعيمي براثر خبري كه خبرچينهايش داده بودند براي برخورد نكردن با خاتم شبانه سوار ماشين شده بود و رفته بود بهارودگاه تابستاني بابلسر. خاتم از هواپيما پياده شد. رو كرد بهمعاون نعيميسرهنگ نادري(يا كمپاني كه درست بهياد ندارم) و گفت:« اين مرديكه كجاست؟». او احترام گذاشت و پرسيد: «تيمسارنعيميرا ميفرماييد؟». خاتم گفت: «آره همان پفيوز را ميگويم ما ميليونها خرج كردهايم براي حفاظت هواپيماها. او گزارش كرده شلترها بايد خراب شوند». نادري گفت: «ديشب رفته بابلسر». خاتم گفت: «چرا بدون اجازه من رفت؟». نادري احترام گذاشت گفت: «من نميدانم».
خاتم بعد آمد توي باشگاه نشست با خلبانها صحبت كرد. چند ساعتي بود و بازگشت. او بعد از فرماندهي پايگاه وحدتي از نيروي هوايي بهتداركات ارتش و بعد هم بهآمريكا رفت

گردان 707 و مشكلات هماهنگي

دورة ستاد فرماندهي من درآمريكا بهاپايان رسيد و در سال 1352 برگشتم تهران. در تهران بهمعاونت عمليات نيروي هوايي كه رأس آن آذربرزين بود منتقل شدم. در آنجا در قسمت يكنواختي مشغول بهكار شدم. يكنواختي بخشي است كه نزديكي زيادي با بخش آموزش دارد. يعني آموزشها و امتحانات مختلف را كه خلبانها بايد ميدادند هماهنگ ميكرد. كار ما در اين بخش دستورالعملهاي عملياتي، چكهاي مختلف ساليانه يا شش ماهه يا چك پرواز با دستگاه كور بود.

چند ماهي كه در يكنواختي بودم براي پرواز با گردانC130 هماهنگ كرده بودم. هفتهيي سه چهار روز ميرفتم براي پرواز. با خلبانها و دانشجوياني كه ميخواستند پرواز كنند بهدوشان تپه ميرفتم و ميپريدم.


منبع :عشق پرواز
امضاي کاربر :
شنبه 18 دی 1395 - 12:51
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 7 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: rubik &mehdi &sky_hero &ahmad &alij &mo-nia &espadan &


تعداد ارسال ها: 847
نیروی هوافضای سپاه پاسداران

پاسخ : 1 RE خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی،خلبان ویژه شاه
اعزام مجدد به آمريكا براي آموزش دورة 707

در راستاي گسترش برد هواپيماهاي شكاري قرار شد نيروي هوايي هواپيماي تانكر يعني سوخترسان707 بخرد. بهاين وسيله هواپيماهاي شكاري ايران ميتوانستند مقدار زيادي از خليج فارس را بپوشانند. مدتي بررسي شده و ظاهراً خود فرمانده نيروي هوايي من را براي فرماندهي گردان انتخاب كرده بود. در اين موقع تازه سرگرد شده بودم. اينطور كه بعداً شنيدم آذربرزين با انتخاب من موافق نبوده و ميخواسته نفرات خودش را بفرستد. اما بههرجهت من انتخاب شدم و بهاتفاق چند نفر ديگر از جمله سروان ببرزاده، سروان صفري و سروان حسيبي و تعدادي ديگر براي ديدن دورة707 اعزام شديم به آمريكا.

اين دوره را در كارخانهاش ديديم. اول دورة زميني آن بود. بعد دورة پروازياش بود. همچنين قرار شد بعد از پايان دورة تصديق بينالمللي خطوط هوايي را هم بگيريم. كلاس رفتيم. آزمايش داديم و تصديق را هم گرفتيم. همزمان با پايان دورة ما، نيروي هوايي با كارخانه قرارداد بسته بود كه براي عملياتيكردن و گسترش آموزش هواپيماهاي 707 تعدادي ازخلبانان آمريكايي را با گردانندگان عملياتيشان بهايران بفرستند.
قبلاً تعدادي از نفرات اداريش را فرستاده بود. در پايان دورة ما دو سه هواپيما آماده شده بود. ما آنها را با پرسنلش از طريق اسپانيا بهايران آورديم. در ايران محل استقرار ما در فرودگاه مهرآباد بود. اين دوران براي من يكي از پيچيدهترين دورانهاي خدمتم بود. براي اين كه در تمام مدت علاوه برآن كه بايستي مشكلات و مسائل گردان را حلوفصل كنم با تعداد زيادي آمريكايي مواجه بودم كه به عنوان مستشار بهگردان من فرستاده شده بودند. و اين مسائل را بهشدت پيچيدهتر و مشكلتر ميكرد.با تعدادي از مستشاران مشكلي نداشتيم. آنها كار خودشان را ميكردند و ما هم نهايت احترام را برايشان قائل بوديم. اما برخي از آنها حد و مرز كار و محدودة مسئوليت خود را نميشناختند. اين موجب ميشد كه من بهعنوان فرمانده آن قسمت با مشكلات زيادي مواجه شوم. مثلاً من فرمانده گردان آنجا بودم. روزي كه بهمحل كارمان آمديم آقاي شارلوت، مسئول كل آمريكاييهاي آنجا را ديدم.
او قبل از من بهگردان رفته بود. با وجود اين ضمن خوشآمد بهاو گفتم: « مثل اين كه قراراست شما در اينجا با ما كمك كنيد؟». گفت بله. محل كار خودم و او را پرسيدم. اتاق بزرگي را نشانم داد كه 25ـ30متر طولش بود. دو دست مبل شيك در آن گذاشته بودند.
گفت اين اتاق خودش است اتاق عمليات هم اتاق خيلي بزرگي بود و سه چهار آمريكايي نشسته بودند. گفتم جاي ما كجاست؟ از من خواست تا با او بروم جايم را كه مثلاً فرمانده آن قسمت بودم نشان بدهد. رفتيم كنار اتاق خودش يك اتاق 2در3 بود. يك ميز با يك صندلي در آن گذاشته بودند كه من با زحمت ازكنارش رد شدم. خندهيي كرد وگفت اين اتاق شماست؟ با تعجب گفتم اينجا جاي من است؟ چطور است كهاتاقهايمان را عوض كنيم؟ مقداري تغيير رنگ داد و گفت منظورت چيست؟ گفتم مستر شارلوت از طرف فرمانده نيروي هوايي، فرمانده اين هواپيماها من هستم. و شما بهعنوان مستشار هستيد. گفت بله گفتم پس شما بياييد دراين اتاق، من ميروم توي آن اتاق. گفت ما اينجا نشست داريم.
گفتم من نشست ندارم؟ فقط شما نشست داريد؟ گفت چرا عصباني هستيد؟ گفتم عصباني نيستم از كار شما متأسفم. گفت من اتاقم را نميتوانم عوض كنم. گفتم اشكالي ندارد. اين سه چهار پارتيشن اتاق عمليات تا فردا صبح برداشته ميشود و شما جاي اينها هستيد.
بقيه هم ميروند بهاتاق ته راهرو… گفت من بايد صحبت كنم. گفتم صحبت بكني نكني من فردا صبح اينها را جمع ميكنم. اين اولين درگيري و مستقيم من با مستر شارلوت بود. دوباره گفت بعد بايد با هم مذاكره كنيم. ديدم حداقل حرف من را هم نميپذيرد. با وضعيتي هم كه براي خودش و من درست ميكرد عملاً نميتوانستم بهعنوان يك فرمانده عمل كنم و پاسخگو باشم. براي همين گفتم من در اين مورد هيچ مذاكرهيي با شما ندارم. اين كار بايد انجام شود. برخورد من باعث شد كه بهزودي اتاق را خالي كردند و ميز و صندلي گذاشتند. يكي براي من و يكي براي معاونم. چند اتاق ديگر هم درست كرديم براي ساير ايرانيها.
اما مشكل ما هنوز خاتمه نيافته بود. من وظيفه داشتم كه ضمن رعايت حداكثر احترام نسبت بهميهمانان خارجي گردان، مدافع و محافظ منافع خلبانهاي ايراني باشم. مسئول عمليات آمريكاييها آقايي بهنام كاپيتان مچسني بود. او براي خودش برنامه ميريخت و بدون اطلاع من بهديگران ابلاغ ميكرد. يكي دو هفته صبر كردم و عاقبت يك روز از او سؤال كردم شما اينجا كارتان چيست؟ گفت مسئول قسمت عمليات هستم. گفتم كار من چيست؟ گفت شما فرمانده گردان قسمت ايراني هستيد. گفتم گردان قسمت ندارد.
برنامة پروازي را كه شما مينويسيد من بايد ببينم. افسر عمليات من هم بايد ببيند. خلبانهاي ايراني را ما برايشان پرواز ميگذاريم، نه شما. گفت نه نميشود بايد با مستر شارلوت صحبت كنيم. ديدم حرف منطقي سرش نميشود. گفتم من اين كار را ميكنم تو اگر خواستي با مستر شارلوت صحبت كن! رفته بود صحبت كرده بود و مثل اين كه بهاو گفته بودند كوتاه بيا! چون برنامهيي را آورد و گفت اين برنامة ماست. ديدم خلبانهاي خودش را بيشتر گذاشتهاست. جابهجا كردم و گفتم جاي خالي بگذار تا ما تعيين كنيم. از آن بهبعد براي خلبانهاي ايراني بيشتر جا گذاشت. اما آقاي مچسني روابطي داشت كه براي ما جداً مشكل ايجاد ميكرد. مثلاً او هميشه بهحالت نيمهمست سر كار ميآمد و فضاي بسيار بدي در محيط كار ايجاد ميكرد. من بهراستي مانده بودم با او چگونه برخورد كنم؟
بعد از يكي دو ماه يك معلم از كارخانة بوئينگ آمد بهنام «گلن بلو استايم». او علاوه براين كهانسان بسيار خوبي بود در گذشته معلم خود من هم بود. بنا بهآشنايي قبلي از من پرسيد مشكلي نداري؟ گفتم چرا دارم. اولاً هر روز صبح كه آقاي مچسني ميآيد اينجا بايد يك تابلو «كبريت نكشيد» گردنش آويزان باشد. تعجب كرد و گفت يعني چه؟ گفتم ايشان از در كه وارد ميشود بوي الكل همه جا را برميدارد. ما چنين چيزي در خلباني نداريم. ثانياً برنامهريزيها اين طور است. ثالثاً در اسرع وقت من و يك نفر ديگر بايد معلم بشويم تا خودمان معلم ايراني توليد كنيم. آقاي گلن بلو استايم گفت موافقم تو خودت ميتواني معلم شوي. بعد هم خودت نفر دوم را آموزش بده.
رفت و صحبت كرد. از ماجراهاي پشت پرده من خبر ندارم اما فهميدم با سايرين در آنجا درگير شده است. بعد هم با كارخانه بوئينگ تماس گرفت و كارخانه هم از من حمايت كرد. در رابطه با مشروبخوري آقاي مچسني هم كه صورت بسيار بدي داشت گفت خود شارلوت بهاو ده روز وقت داده برود خانه و ترك كند بعد سر كار بيايد و تكرار هم نشود. مشكل مهميكه با آن روبهرو بودم اين بود كه كار آموزش كند پيشرفت ميكرد. ما بايستي در مدت بسيار كوتاهي بهيك خودكفايي نسبي ميرسيديم. براي رسيدن بهاين مدار آموزش پرواز مهندسين پرواز و سوختگيري را دو برابر كردم تا مرتباً پرواز كنند و آموزش را زودتر ببينند و معلم شوند. از مسئول آمريكايي سوختگيري پرسيدم كي كارشان تمام ميشود؟ گفت حداقل يك سال طول ميكشد.
گفتم چرا يك سال؟ گفت براي اين كه در هرپرواز 4ـ 5كنتاكت بيشتر انجام نميدهند. كنتاكت يعني هواپيماي شكاري ميآيد زير هواپيماي سوختگير. بعد بوم هواپيما يعني لولة بنزين دهنده را هدايت ميكردند بهپشت كابين خلبان كه محل سوختگيري بود. بعد از وصل توسط قفل مغناطيسي نگه داشته ميشد تا بنزينگيري شود. گفتم چرا 6تا؟ از اين بهبعد هرپروازي كه ميكني بايد حداقل 20تا كنتاكت داشته باشيد.
گفت مستر شارلوت و مچسني گفتهاند. گفتم برو بهآنها بگو من گفتهام. بايد كارشان دو سه ماهه تمام شود. شما فكر كردهايد در زيمبابوه هستيد كه چند تا سياهپوست افتاده باشد در زير دستتان؟ همة اينها كه با شما كار ميكنند در سطح دانشگاهي هستند. و واقعيت هم اين بود كه بسياري از همافران ما ديپلم گرفته بودند و دو سه سال هم درس خوانده بودند كه ميشد هم سطح دانشگاه. تازه بسياري از آنها بهآمريكا هم مسافرت داشتند و هركدامشان يك يا چند دورة آموزشي هم در آنجا گذرانده بودند. بعد از اين برخورد رفتارشان اندكي عوض شد و آموزش سرعت بيشتري گرفت. در عرض 5 ـ6 ماه اول من خودم معلم شدم.
يك خلبان ديگر را هم معلم كردم كه خودمان بقيه خلبانهاي ايراني را ميبرديم چك ميكرديم و معلم خلبان ميكرديم. بعد چندين مهندس پرواز هم چك نهايي شدند. چند نفر هم مسئول سوخترساني شدند و از همة اين نمونهها معلم درست كرديم. تربيت كادر متخصص و كارآمد بسيار مشكل بود و من مجبور بودم براي پيشبرد كار هرروز با بسياري افراد، چه ايراني و چه آمريكايي، درگير شوم. برخي سبك كار ما را قبول نداشتند. ميگفتند نه قبول نيست. ميگفتم بگوييد اشكال كار ما چيست؟ چرا كادر آموزشديدة ما نميتواند معلم شود؟
ميگفتند نهاشكال ندارد. اما نميتواند. ميپرسيدم چرا نميتواند؟ يا بايد امضا كنيد يا بايد اشكالش را بنويسيد. خلاصه اين كه با درد سر بسيار در تمام رستهها معلم درست كرديم.
در كنار اين نوع برخوردها بايستي از رفتار دوستانة تعداد ديگري از آمريكاييها ياد كنم. بسياري از مهندسان پرواز يا مسئولان سوخترساني و خلبانهاي آمريكايي با ما رفتاري بسيار دوستانه داشتند و ما هم با آنها بهترين روابط را داشتيم. در ميان آنها يك مهندس پرواز بود بهنام «سويلبر جانسن» كه با من خيلي دوست بود. او متوجه برخي مسائل شده بود و بهصورتي دوستانه از من علت را پرسيد. بهاو گفتم ويلبر اگر تو فرماندة نيروي هوايي آمريكا بشوي و اگر نفر متخصص هم داشته باشي، آيا من را برميداري ببري در نيروي هوايي؟ گفت نه معلوم است.
گفتم من كه هيچ وقت فرمانده نيروي هوايي نميشوم ولي اگر يك چنين كسي پيدا شود كه بگويد ما خودمان نفر متخصص داريم يا ميتوانيم تربيت كنيم و چرا آمريكايي بياوريم اشكالي دارد؟ گفت نهاشكالي ندارد. گفتم الان قضيه ما هم همين طور است. نفرات ما تحصيلكرده هستند و قادرند در كمترين زمان تبديل بهبهترين معلمان شوند. حرفهايي كه بهويلبر جانسن زدم واقعاً حرفهاي دلم بود.
بهقول آموزشهاي دورة ستاد ما در آنجا بهفكر منافع ملي خودمان بوديم. چشم زاغ براي ما زياد مهم نبود. كار مهم بود. و نميتوانستيم و نبايد تحمل كنيم كه كساني كه بهعنوان معلم و مربي از خارج بهايران آمدهاند خودشان مثلاً قوانين را رعايت نكنند. من در اين مورد بسيار حساس بودم و عكسالعمل نشان ميدادم.

مثلاً يك شب پرواز شب داشتيم. منطقة سوخترساني ما كنارة بحر خزر بود. ما از اين طرف ميرفتيم آنجا، از طرف ديگر هواپيماهاي شكاري ميآمدند سوخت ميگرفتند. هواپيما وقتي ميآيد نزديك روي بال هواپيماي تانكر با يك فاصله معين ميايستد. بعد دانه بهدانه ميروند در زير دم، بنزينشان را ميگيرند و ميروند سرجايشان. بعد مسئول سوخترساني ميگويد شمارة دو بيايد. بعد شمارة سه و همين طور تا آخر.
من نگاه كردم ديدم دست چپم يكي از اين خلبانهاي فانتوم آمده. درست زير بال هواپيماي ما بود. بهاو گفتم شما فاصلهات خيلي نزديك است. ممكن است بخوري بههواپيماي ما. گفت نه خوب است. تا آن موقع نميدانستم خلبان كيست؟ اما وقتي حرف زد از لهجهاش فهميدم آمريكايي است. گفتم طبق نوشتة كتاب، شما بايد سر بالت از سر بال ما فاصله داشته باشد. يعني بايد اگر از ما رد شدي بال بهبال نشوي.
خنده كوتاهي كرد و گفت من خودم كتاب را نوشتهام. گفتم خودت نوشتهاي؟ گفت بله. در راديو داخلي از مسئول مربوطه كه احمدي نام داشت پرسيدم آيا مشغول بنزين دادن بهكسي است؟ گفت نه. گفتم پس حواست جمع باشد كسي را جلو نياور. رفتم روي راديو خارجي گفتم خود شما كتاب نوشتهاي؟ گفت بله. گفتم پس اين كتاب را هم من مينويسم بگير! و با سرعت هرچه بيشتر پيچيدم توي شكمش. او يك عربدة وحشتناك كشيد و سوت شد بهطرف كف زمين رفت. از آنجا هم كشيد بالا و با دستپاچگي گفت چه ميگويي؟ گفتم پرواز قطع است.
ليدرشان را صدا كردم و گفتم پرواز قطع است. ميرويم، مينشينيم. دور زديم و نشستيم. روز بعد ساعت9ـ10 بود كه يك سرهنگ آمريكايي بهگردان ما آمد گفت ژنرال من را فرستاده كهاز شما بهخاطر رفتار خلبانمان معذرت خواهي بكنم. ژنرال شما و بقيه را براي آشتيكنان بهناهارخوري آمريكاييها دعوت كرده. گفتم من با كسي قهر نيستم كه آشتي بكنم. اين هم صحبت معذرت نيست.
خلبان مزبور خبط پروازي انجام داده و بايد تنبيه شود. بهژنرال بگوييد اين هواپيماي ماست. خلبان خود ما هم اگر اين كار را بكند ما باهاش همين كار را ميكنيم. اين دليل نميشود كه چون خلبان آمريكايي است… گفت نه خواهش ميكنم ديگر وارد اين بحثها نشويد. ديدم منطقي حرف ميزند دعوتشان را پذيرفتم. چند نفري سوار شديم رفتيم قسمت آمريكاييها. چند تا آمريكايي و چند نفر از خلبانهايي كه آن شب ميپريدند حضور داشتند. يك سرگردي آمد جلو و گفت من آمدهام عذرخواهي؟ فهميدم او بودهاست. گفتم اِ شما نويسندة كتاب هستيد؟
گفت خواهش ميكنم ديگر بهما از اين حرفها نگوييد. نشستيم غذا خورديم. مقداري صحبت دوستانه داشتيم و موقع خداحافظي گفت ديگر از من دلخوري نداري؟ گفتم نه ولي يك چيز را قبول داري؟ گفت چي؟ گفتم كتابي كه من نوشتم از كتاب تو بهتر بود. غش غش زد زير خنده و گفت قبول دارم با تمام وجودم، كتابي كه تو نوشتي خيلي بهتر بود.


سفر آخرين شاه


سال1357 سال انقلاب بود. سال اوجگيري اعتراضهاي حقطلبانهیي كه عليه ديكتاتوري و سركوب شكل گرفت و خواستة اولش آزادي بود. سالي كه بهسقوط نظام ديكتاتوري سلطنتي منجر شد. بههرحال اوجگيري اعتراضهاي مردمي باعث شد كه شاه از موضع قدر قدرتي پائين بيايد و از ايران فرار كند. شاه تصميم گرفت ابتدا بهمصر و سپس به مراكش برود.

بهما گفتند آمادة پرواز باشيم. ما خدمه را آماده كرديم و روز موعود فرا رسيد.
شاه بهاتفاق فرح آمد كه سوار شود. مقداري شلوغ پلوغ بود. قبل از سوار شدن چند نفر ريختند دور و برش و از زير قرآن ردش كردند. چند نفر گريه كردند. شاه آمد بالا. سپهبد بدرهاي كه بسيار تنومند و قد بلند بود خودش را انداخت روي پاي فرح و كفشهايش را بغل كرد. با حالت گريه ميبوسيد و ميگفت شهبانو! تو را بهخدا اعليحضرت ما را سالم برگردانيد و گريه ميكرد. فرح خم شد و از زمين بلندش كرد و گفت هيس! پاشو تيمسار خوب نيست! بلند شو! بلند شو! بعد از چند دقيقه بختيار آمد توي كابين. ما هنوز موتورها را روشن نكرده بوديم. شاه جلو نشسته بود و بختيار از پشت آمد. بختيار فكر ميكرد پشت شاه هم چشم دارد! چون سه بار از پشت سر بهشاه تعظيم كرد. شاه از نيمرخ روي شانة خودش را ميديد. تعظيم سوم بختيار را ديد و گفت چيه؟ بختيار گفت: قربان جان نثار آمدهام… شاه دستش را از روي شانهاش آورد كه دست بدهد. بختيار سه بار دستش را بوسيد و گذاشت روي پيشانيش. شاه گفت همان كارهايي را كه بهت گفتم بكن! بختيار گفت چشم! حتماً! خيالتان جمع باشد!

رفتم موتورها را روشن كردم و راه افتاديم. هواپيما را پر از بنزين كرده بوديم. وزنمان زياد بود. از باند11 كه نزديك كرج بود درخواست كردم از آنجا بلند شوم. شاه از من پرسيد چرا؟ از اينجا كه نزديكتر است! گفتم وزن هواپيما سنگين است، نزديك بهحداكثر است، هواپيما هم شيب دارد، زودتر بلند ميشود، آن طرف سربالاست. گفت نميشود از اين طرف رفت؟ گفتم مطمئن نيست. از آن طرف بلند شويم بهتر است. ديگر چيزي نگفت و ما بلند شديم. ده دقيقه بعد از پرواز بلند شد، رفت عقب. البته موقع بلندشدن فرح آمده بود پشتش و از پشت بهمن اشاره ميكرد و با حركات دست و دهان نشان ميداد كه مواظبش باش! مواظبش باش! شاه متوجه شد و برگشت بهفرح چيزي گفت. فرح يك جمله فرانسوي گفت و شروع كردند بهفرانسوي صحبت كردن. من ديگر چيزي نفهميدم.
پرواز تا نزديك مصر ادامه يافت. شاه آمد در كابين. گفتم پيش رويمان سد اسوان است نبايد بهآن نزديك شويم. نگاهي بهمن كرد و چيزي نگفت. فكر كردم بد گفتهام و نشنيدهاست. دوباره گفتم اينجا سد اسوان است و ضدهوائياش آتش بهاختيار است. يعني براي حفاظت سد هرچه كه رد شود بدون كسب اجازه ميزند. نبايد نزديك شد. يك نگاهي كرد و گفت شنيدم! ما را نميزند! و بهپرواز ادامه داد. ديدم خيلي داريم بهسد نزديك ميشويم. فرامين را گرفتم و پيچيدم بهراست. يك نگاه غضب آلود بهمن كرد. گفتم ميزند! اين سرباز صفر است ميزند! بهاو گفتهاند بزن و او ميزند! دستپاچه شد و گفت خيلي خوب! خيلي خوب! مقداري كه دور شديم دستم را از روي فرامين برداشتم و بهپرواز ادامه داديم تا نشستيم. انورالسادات آمد استقبال. با مراسم رسمي استقبال كردند. چند روزي آنجا بوديم. در آنجا معاون رئيسجمهور آمريكا آمد ديدن شاه. ما هم در هتل بهراديوها گوش ميداديم و اخبار انقلاب را پيگيري ميكرديم كه ببنيم سير حوادث بهكجا رسيده است؟ تا اين كه بهما گفتند شاه ميخواهد برود مراكش. تا روز پرواز كارمان را كرديم و شاه آمد سوار شد. انورالسادات آمد پاي پلهها و خداحافظي كرد و بهش گفت:
«MOHAMD DON.T WORY YOU WILL BACK» (محمد ناراحت نباش بازخواهي گشت) شاه قيافهاش در هم بود و چيزي نگفت و انورالسادات چند بار تأكيد كرد:
« DON.T WORY, DON.T WORY YOU WILL BACK»

شاه آمد بالا و رفتيم مراكش.بعد از رسيدن بهمراكش ما را بردند بههتل. از طريق راديو جريانهاي داخل كشور را تعقيب ميكرديم. در خلال مدتي كه در مراكش بوديم يك بار بهما مأموريت دادند كه برويم بهآمريكا و رضا پهلوي را بياوريم پيش شاه. رفتيم آورديم و بعد هم برگردانديمش. آن موقع رضا پهلوي در دانشكدة خلباني نيروي هوايي آمريكا بود و داشت دوره ميديد. جريان ادامه داشت تا اين كه گفتند امام خميني بهايران آمد. يك مقدار با بچهها صحبت كرديم و قرار شد برگرديم. شاه قصد اقامت در مراكش را داشت. هنگام پرواز از تهران دو هواپيما بوديم. يكي رزرو بود كه دنبال ما ميآمد. آن هواپيما بعد از چند روز برگشت! هواپيماي ما كهاسمش شاهين بود باقي ماند. بهمن گفتند بقيه كرو را بفرست بهاسپانيا از آنجا سوار شوند بروند اما خودت بمان. قبول نكردم و گفتم بايد بيايم صحبت كنم.رفتم با شاه در يكي از كاخهاي ملك حسن صحبت كرديم. يكي از گارديها هم حضور داشت. شاه گفت هواپيما را با شما اينجا نگه ميداريم بقيه برگردند. بهدروغ گفتم اين هواپيما مال دولت ايران است و چون ثبت دولت ايران است هيچ جا اجازة پرواز ندارد.
ضمن اين كه هواپيما چون نوع707 است، هزينة نگهداريش بي اندازه بالا است. شاه نميدانست كه هواپيما ثبت دولت ايران نيست و مال خودش است. يعني نام مالك هواپيما محمدرضا پهلوي بود. به قدري مال و ثروت و چندين هواپيماي كوچك و بزرگ داشت كه نميدانست اين هواپيماي707 مال خودش است.
گفت خيلي خوب پس برويد هواپيما را بگذاريد اسپانيا و خودت برگرد! گفتم خودم هم ميخواهم بهايران برگردم! گفت من راجع بهشما با ملك حسن صحبت كردهام. ايشان بهخلباني مثل شما احتياج دارد. گفتم مايلم بهايران برگردم. گفت اگر هم نخواهي با ملك حسن كار كني ملك حسين هم در جريان كار شما هست و ميتوانيد برويد براي ملك حسين پرواز كنيد.
چون بهاو گفتهام كه شما خلبان خوبي هستيد! گفتم اگر خلبان خوبي هستم مال حسن و حسين نيستم. مال مردم ايرانم. با پول آنها خلبان شدهام! شاه گفت مال كي؟ گفتم ببخشيد ملك حسن و ملك حسين. شاه يك لحظه مكث كرد و گفت نخواهي با اينها بپري ميتواني بماني اينجا با همين درجه سرهنگي در ارتش مراكش كار كني. گفتم من مايلم برگردم. باز مكث كرد و گفت ميتواني در اينجا در ايرلاين مراكش باشي. باز هم گفتم من مايلم برگردم بهكشورم ايران. گفت اصلاًً ميتواني همين طوري باشي من تأمينت ميكنم. گفتم متأسفم! ميخواهم بروم ايران.
اينرا كه گفتم، گفت اميدوارم هميشه به كشورت خدمت كني.
آمدم و به ساير پرسنل هواپيما گفتم برويم! گفتند ما ميرويم؟ گفتم نه همه با هم ميرويم. آن موقع خواهرم در آمريكا در كنسولگري تگزاس كار ميكرد. زنگ زدم و به او گفتم من ميخواهم يك چنين كاري بكنم كه هواپيما را برگردانم بهايران. شما هم بهمقامات خبر بده ما ميخواهيم چنين كاري بكنيم.

برگشتيم به هتل. تعدادي از همراهان و گارديها آمدند نزد من. يك نفر گفت من نمايندة ساواك در مراكش هستم. مرا هم با خودتان ببريد. گفتم من شما را نميبرم چون ساواكي هستي. گفت من فلاني هستم. گفتم متأسفم نميبرم. بعد محافظين مخصوص شاه و پيشخدمتش جمع شدند كه ما هم ميخواهيم بهايران برگرديم. گفتم بهيك شرط شما را ميبرم. كساني را ميبرم كه دستشان بهجنايت آلوده نيست و كسي را نكشتهاند. اگر هركدام از شما كسي را كشته باشد من نميبرم. جالب اين كه همة پيشخدمتها و يك خانم خدمتكار گفتند ما كسي را نكشتهايم. همهشان قرار شد بيايند. تنها يك نفر باقي ماند به به اسم شهبازي كه گفت من نميآيم.
ولي دليلش را نگفت. او فردي كاراتهباز بود و بهطوري كه ميگفتند خيلي هم برو برو داشت. سوار هواپيما شديم و برگشتيم بهايران.وقتي سوار شديم اول از همه آرم دربار سلطنتي را برداشتيم و يك آيه قرآن چسبانديم. همافري كه مكانيسين هواپيما بود باغشاهي نام داشت. او هفتة آينده قرار ازدواج داشت. يك قرآن نفيس هميشه در هواپيما بود. قرآن را دادم بهاو و گفتم اين هم كادوي عروسي تو است. گفت اين خيلي گران است. گفتم اين كادو عروسي تو. بعد يك مقدار زيادي مشروب الكلي گران قيمت بود كه همه را خالي كرديم توي توالت. در فرودگاه مهرآباد اجازه نشستن گرفتيم. به
ما گفت برويد ته باند. رفتيم. سه چهار ماشين آمد دور و بر ما و با افراد مثلاً گروه ضربت ما را محاصره كردند.

سلاحهايشان را بهطرف ما نشانه رفتند. اشاره كردم كه سلاح را بياورند پائين و گفتم بابا قميت هواپيما 100ميليون تومان بيشتر است! تير ميزنيد خراب ميشود!
آنها تا من را ديدند شناختند. حدود 16-17نفر بوديم. ما را بهاتاقي در مدرسه رفاه بردند.. پسر بازرگان آمد با ما صحبت كرد.
نفرات همراهم را نميشناخت. پرسيد: اينها كي هستند ؟ گفتم اينها گارديها و يا خدمة شاه هستند. با اين شرط اينها را آوردهام كه جنايتي نكرده باشند. بهخودشان هم گفتهام كهاگر كسي، كسي را كشته با من نيايد. اما اگر جنايتي نكردهايد تضمين هم ميكنم كه با شما كار نداشته باشند.

بنابراين قبل از هرچيز اعلام ميكنم هركدام از اينها را بخواهيد دست بزنيد يا اعدام كنيد اول بايد من را بزنيد. براي اين كه اينها قول داده و تضمين دادهاند كه قتلي انجام ندادهاند.
گفت نه كاريشان نداريم. بعد پرسيد سؤال و جواب كه ميتوانيم بكنيم؟ گفتم بله. گفت يكي دو ساعت از همه سؤال ميكنيم كه چه شد و چه نشد. هر نفر را بهيك نفر سپردند. رفتيم در اتاقهاي جداگانه و ما هم برايشان توضيح داديم. بعد از سه چهار ساعت آزاد شديم و من رفتم پايگاه مهرآباد.
چند ساعت بعد ديدم يك جوان رشيد با سلاحي در دست دم در است. گفتم بفرماييد. گفت من را دادگاه انقلاب فرستاده كه محافظ شما باشم تا سلطنتطلبها شما را نزنند. گفتم خيلي ممنون بيا تو چاي بخور! ولي من محافظ نميخواهم يك سلاح از پايگاه ميگيرم خودم از خودم محافظت ميكنم.
با اصرار او را رد كردم. بعد هم رفتم در گردان خودم و شروع بهكار كردم.
چند روز بعد دژبان دم در تلفن كرد كه چند نفر آمدهاند ميخواهند شما را ببينند و ميگويند گارديهاي سابق بودهاند. گفتم بگو بيايند داخل. ديدم تعدادي از كساني هستند كه آنها را برگردانده بودم. شيريني آورده بودند. نشستيم بهگپ و تعريف و خوشحالي. چند روز بعد باز چند نفر ديگر آمدند و همين قضيه تكرار شد. از آنها خواهش كردم كه از اين كارها ديگر نكنند. بعدها شنيدم چند نفرشان رفتهاند مغازه باز كرده و كارشان هم خيلي خوب است

فرماندهي گردان C130




در سال 1349 من درجة سرگردي داشتم. بهشيراز منتقل و با سمت فرماندهي گردانC130 مشغول بهكار شدم. از همان ابتدا سعي كردم رابطهام با پرسنل دوستانه و برادرانه باشد. يك روز آنها را جمع كردم و گفتم از امروز بهبعد اگر كسي بيايد در دفتر من و بگويد فلان كس در مورد من فلان حرف را زده، يا خبرچيني كند، من بلافاصله دستش را ميگيرم و ميآورم اينجا بههمهتان معرفياش ميكنم. اگر هركس هر حرفي دارد بزند. هرچيزي راجع خود من ميخواهد بگويد. در اتاق من باز است، بيايد بگويد. اگر كسي بخواهد خبرچيني كند ميآورم معرفياش ميكنم. تعداد زيادي از افراد از اين حرف من خوششان آمد. تعداد كمي هم كه ظاهراً كارشان اين بود راضي بهنظر نميرسيدند. بعد روابط بهتدريج عوض شد و روابط بسيار بسيار دوستانه بين درجهداران و افسران برقرار شد. كارها بهنحو احسن انجام ميشد. آموزش سطح بسيار بالايي داشت. اكثر كارهاي آموزشي را خودم ميكردم. هميشه موقع آموزش بهخلبانها ميگفتم هرقدر آموزش بخواهيد اينجا هست. ولي اگر روزي بفهمم كه يك هواپيما بهزمين خورد و علتش خبط خلبان بودهاست از جنازه سوختهتان هم نميگذرم.

يك نمونهاز روابطمان را بگويم.



استواري داشتيم بهنام مرتضي افشار كه مسئول بارگيري و وزن و تعادل هواپيما بود. يك روز بهاتاقم آمد و بدون هيچ مقدمهيي گفت: «من ديگر با تو نميپرم. اين نامردي است». و مقداري از اين حرفهاي عصبي. بعد هم در را بههم كوبيد و رفت. هرچه فكر كردم كه علت را بفهمم نتوانستم.بچة كرمانشاه بود، يكي از دوستانش بهنام صفري زال را صدا كردم و پرسيدم. او هم كرمانشاهي بود. اول جوابي نداد و سرش را انداخت پائين. گفتم آمده سر و صدا راه انداخته. گفت ما هم شنيديم. گفتم بگو! اين جنبة خبرچيني ندارد ميخواهم كمكش كنم. گفت او يك سال است ازدواج كرده است و خانمش بچة شيرخوار يكي دو ماههاش را گذاشته اينجا و رفته كرمانشاه. الان بچهاش مانده روي دست افشار. گفتم چرا زودتر نگفتيد؟ سريع بهدفترم كه گروهبان پناهي بود گفتم يك برگة مرخصي بنويس براي افشار. منتها جزو مرخصي ساليانهاش ننويس. مرخصي را روزانه بده. 10-15روز برايش بنويس بگذار در جعبهاش. افشار برگه را ديده و همان شبانه با بچهاش رفته بود كرمانشاه.
دركرمانشاه با خانمش آشتي كرد و بعد از 15روز برگشت. بلافاصله بهسراغ من آمد. وقتي وارد دفترم شد از پشت ميز بلند شدم و با او سلام و عليك گرميكردم و پرسيدم كجا بودي؟ سرش را انداخت پائين و هيچي نگفت. من باز حرفهاي متفرقه زدم. افشار همانطور كه سرش پائين بود گفت: « بزن توي گوش من!». گفتم چرا؟ دو مرتبهگفت: «بزن توي گوشم». رفتم بهطرفش سرش را بلند كرد. صورتش را بوسيدم. اشك توي چشمهايش جمع شد و گفت: «اگر توي گوش من بزني من راحتترم». گفتم چرا آخر مگر چه شده ؟ گفت: «خودت ميداني. من آمدم بهتو گفتم نامرد. تو هيچي نگفتي. اگر بزني توي گوشم من راحتتر ميشوم» گفتم پسر جان اين حرفها را نزن خوب نيست! من كه چيزي يادم نميآيد. افشار رفت و از آن بهبعد كسي بود كه واقعاً با جان و دل كار ميكرد.

البته بقيه هم صميميكار ميكردند. من هم سعي ميكردم كه مسائلشان را حل كنم. اگر كسي كار داشت يا حالش خوب نبود يا بههر دليل ديگر نميخواست بپرد واقعاً مرخصي ميدادم.

نتيجة اين برخوردها اين بود كه گردان ما در تمام 7سالي كه من فرمانده گردان بودم حتي يك سانحة هوايي نداشت. جريانها ادامه داشت تا اين كه دو گردانC130 مستقر در تهران بهجاي ديگري منتقل شدند و دو گرداني كه در شيراز بودند جاي آنها را در تهران پر كردند. گردان ما هم بهتهران منتقل شد. براي انتقال، فرمانده پايگاه شيراز سرلشكر اميرفضلي كه بعد از سرتيپ نورايي فرمانده شده بود بهگردان آمد. جريان انتقال را بهپرسنل گفت از آنهاپرسيد: «كي ميخواهد با هواپيما برود؟ كي ميخواهد با اتوبوس يا ماشين؟». يك عده گفتند با هواپيما و يك عده گفتند با ماشين. او همة اسامي را يادداشت كرد و بعد گفت: «اينها كه براي رفتن با ماشين اسم نوشتند همه با هواپيما ميروند و آنها كه ميخواستند با هواپيما بروند با ماشين ميروند». يك عدهاعتراض كردند و گفتند ما ماشين نداريم. اميرفضلي گفت: «اشكالي ندارد، با اتوبوس برويد» و بلافاصلهاز در رفت بيرون.
بههرحال گردان ما بهتهران آمد و مستقر شديم. در دوران پرواز با C130چندين پرواز داشتم كه خاطرهانگيز هستند كه فراموشم نميشوند.



ياد عماد

يكبار با مرحوم عماد رام رفتيم ظفار. من خودم پرواز ظفار كم ميرفتم. گفتند عماد رام و خاطره پروانه ميخواهند بروند آنجا كنسرت بدهند و برگردند. ما رفتيم فرودگاه آنها را سوار كرديم و رسانديم. بيشتر خلبانهايي كه بهظفار پرواز داشتند سعي ميكردند بهخاطر فوقالعادة خوبي كه ميدادند شب بمانند تا پول بيشتري بگيرند. من بههردليل خوشم نميآمد. يعني اين نوع پولها را نوعي پول حرام ميدانستم. وقتي عماد را رساندم از او برنامهاش را پرسيدم. گفت تا ساعت 6و 7 شب كارمان تمام ميشود و برميگرديم. يك عده گفتند شب بمانيم. يك عده گفتند نه. عماد گفت حالا ببينيم، يا ساعت 6و نيم ميآييم يا شب ميمانيم. من گفتم آقاي عماد شب ماندن ندارد. سر ساعت 6و نيم هواپيما موتورش روشن است. سه چهار دقيقه منتظر ميمانم. اگر نياييد ميروم. گفت يعني ما را جا ميگذاري؟ گفتم نه! من ميروم اگر ميخواهيد بياييد. آنها رفتند كنسرتشان را دادند. بهافسرهاي ديگر گفتند كه من چه گفتهام. بهاو گفته بودند برويد چون او ميرود و معلوم نيست هواپيماي بعدي كي بيايد. من هم سر ساعت موتور را روشن كردم. يك دفعه ديدم از دور چند ماشين دارند چراغ ميزنند. گفتند عماد اينها هستند. دارند ميآيند. عماد با عجله خودش را رساند. وقتي بلند شديم عماد آمد گفت راست راستكي داشتي ما را ميگذاشتي و ميرفتي؟ گفتم من سر ساعت حركت ميكردم. دو سه بار گفت پس ما شانس آورديم. از آن بهبعد هربار كه من را ميديد ميگفت ما را جا نگذاري! ما سر موقع ميآييم. حتي اين اواخر كه مريض بود و ما رفتيم ديدنش همين را گفت. گفتم موقع بازگشت بهايران شما هميشه جا داريد. وقتي هم فوت كرد در مراسم تشييع جنازهاش داستان را بهدخترش گفتم و اضافه كردم كه موقع بازگشت بهايران حتماً يك صندلي را بهاسم او خواهم گرفت و عكسش را روي آن صندلي خواهم گذاشت.



در اردن و اردوگاه فلسطينيها

شاه دستور داده بود نزديكهاي عيد هواپيماهاي نيروي هوايي بهاردن و لبنان و اين قبيل كشورها بروند و انواع ميوهها را براي بازار بياورند. ظاهراً سوبسيد هم ميدادند چون خيلي گران نبود.من چند پرواز بهاردن داشتم كه يكي از آنها مصادف بود با درگيري چريكهاي فلسطيني بود با ملك حسين. در هتل كه خوابيده بودم صداي رگبار شنيدم. از پنجره نگاه كردم ديدم درگيري شديدي است. نيروهاي دولتي با تانك و آر.پي.جي ميزدند و چريكها با مسلسل. صبح كه آمديم پايين جنازهها را در خيابان ديديم. فلسطينيها جنازههاي خودشان را جمع ميكردند و اردنيها هم از طرف ديگر جنازههاي خودشان را. يكي از اين جوانان فلسطين روبندهيي داشت كه صورتش را پوشانده بود. او را صدا زدم. 20-30دلار پول داشتم كه بهاو دادم. او لباس پرواز من را كه ديد تعجب كرد. چون لباس پرواز اردنيها هم شبيه ما بود. گفتم انگليسي بلدي؟ گفت بله. گفتم من اردني نيستم. ما ايراني هستيم آمدهايم اينجا سيب ببريم. بهپولي كه داده بودم اشاره كرد و گفت اين را چه كنم؟ گفتم بده بهسازمانت. خوشحال شد و با من دست داد و روبندهاش را باز كرد و چهرهاش را بهمن نشان داد. ميخواست بفهماند كه من را دوست خودش ميداند. هنوز قيافهاش در ذهنم ماندهاست صورتي استخواني و سوخته داشت با سبيلهايي سياه.

بار بعد كه رفتيم بهاردن بهراهنمايمان گفتم ما را بهاردوگاه فلسطينيها ببر. برد و واقعاً رقتانگيز بود. چادرها را همين طور رديف زده بودند. كاميونهاي ارتشي ميآمدند براي نان دادن بهاهالي. نانها آجري بودند و دو سرباز آنها را پرتاب ميكردند براي مردم. زن و بچه و كوچك و بزرگ ميدويدند نانها را ميقاپيدند. بعد كاميون آب ميآمد. وضع فلاكتبار عجيبي داشتند كه روي من، هم بهعنوان يك انسان و هم بهعنوان يك مسلمان، تأثير بسيار زيادي داشت.


در اسراييل:

هواپيماهاي نيروي هوايي براي تعمير اساسي موتورهايشان بهاسرائيل برده ميشدند. در نتيجه پرواز بهاسرائيل زياد بود. من خودم خوشم نميآمد ونميرفتم. چون همانطور كهاشاره كردم يكي دو بار بهاردوگاه آورگان در اردن رفته و بهشدت تحت تأثير وضعيت رقتآور آنها قرار گرفته بودم. يك بار بهمن مأموريت دادند كه بهاسرائيل بروم. گفتم كار دارم و نميتوانم. گفتند تيمسار ميآيد و نميشود. هركاري كردم نروم نشد. بهناچار قبول كردم. روز قبل از پرواز رفتم يك دانه كيك كشمشي گرفتم. يك ليتر آب هم برداشتم و گذاشتم توي ساكم. پرواز كرديم. وقتي نشستيم خيلي ما را تحويل گرفتند. 24ساعت در آنجا بوديم. ساعت12 رسيديم تا ظهر روز بعد. دعوت كردند بهشام. من كيكي را كه برده بودم خوردم و رفتم سر ميز. گفتند چي ميخوري؟ گفتم هيچي. گفتند بستني و اين و آن و... گفتم هيچي! صبح روز بعد هم باقي ماندة همان كيكي را كه برده بودم خوردم. نزديكهاي ظهر قبل ازپرواز گفتند بياييد ناهار. من باز باقي مانده كيكي را كه برده بودم خوردم. خلاصهآنجا هيچ چيز نخوردم. موقع برگشت يك اسرائيلي ايرانيالاصل گفت در ضمن شما اينجا حتي لب بهآب ما هم نزديد! گفتم روزة عقبافتاده داشتم كه نخوردم. يا حالم خوش نبود و از اين بهانهها. تيمسار نورايي پهلوي ما نشسته بود و شاهد حرفهاي آن اسرائيلي بود. گفت قضيه چه بود كه تو هيچي نخوردي؟ چون بين ما مهندس پرواز مينشست سرم را بردم نزديكتر گفتم تيمسار شما اردوگاه آوارگان فلسطين را ديدهايد؟ گفت نه! گفتم من ديدهام. تيمسار يك نگاهي بهمن كرد و زير لب گفت راست ميگويي باركالله.ديگر پيگيري نكرد و بازگشتيم.


منبع :عشق پرواز
امضاي کاربر :
شنبه 18 دی 1395 - 13:02
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 5 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: rubik /mehdi /sky_hero /alij /mo-nia /


تعداد ارسال ها: 847
نیروی هوافضای سپاه پاسداران

پاسخ : 2 RE خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی،خلبان ویژه شاه
پرواز با ارتشبد طوفانيان

به ما مأموريت دادند ارتشبد طوفانيان را به آبادان ببريم. قرار بود شب همانجا باشيم و روز بعد او را برگردانيم. البته بهما نگفتند اين مأموريت براي چيست؟ من هم چيزي نپرسيدم. موقع برگشتن طوفانيان صدايم كرد و گفت: «عروسي دخترم بود كه آمدم آبادان.
دامادم يك آباداني است. يك عروسي برايش تهران گرفتيم، يك عروسي در آبادان». بعد دستش را آورد جلو و بهمن گفت دستت را بياور جلو. دستم را بردم جلو. يك مشت سكة پهلوي ريخت توي دستم و گفت اين شاباش سر عروس است.
چون شگون دارد يك مشتش را براي تو آوردم. اگر ميخواهي بين بچهها تقسيم كن! نگاهش كردم. دستم را بردم جلو و تمام سكهها را ريختم كف دستش. خيلي تعجب كرد و گفت چيه؟ گفتم: «تيمسار من راننده تاكسي نيستم كه بهمن انعام ميدهيد! من خلبان نيروي هوايي هستم و اين هم يك پرواز است مثل ساير پروازها» و بعد تأكيد كردم كه من شوفر تاكسي نيستم.
گفت: «اين حرف چيست كه ميزني؟ من گفتم شگون دارد». گفتم بههرصورت خيلي ممنون من از نيروي هوايي حقوق ميگيرم. چيزي نگفت و با غر غر زير لب رفت. چند تا از خدمة پرواز بهمن اعتراض كردند كه چرا نگرفتي؟ اگر نميخواستي بهما ميدادي! برگشتيم تهران. يك روز بعد صبح اول وقت تلفن كردند كه تيمسار خاتم احضارت كردهاست.
و به قدري عجله دارد كه گفته با هليكوپتر هم بروي. به گردان هليكوپتر هم سپرده و جا برايم رزور كرده بود. فهميدم كار سريع و فوقالعاده است. به سرعت رفتم دفتر خاتم.
طبقة دوم بود. از در كه وارد شدم آجودانش گفت: «منتظرت است» و با ناراحتي پرسيد چي شده؟ گفتم خبر ندارم. در زدم، رفتم داخل و احترام گذاشتم و ايستادم. اصلاً منتظر من بود. گفت: «
فلاني چرا به طوفانيان توهين كرده اي؟» من هيچ نگفتم. گفت شنيدي چه گفتم؟
توهين كردهاي به طوفانيان! گفتم من تيمسار توهين كردهام؟ گفت آره زنگ زده گفته توهين كردهاي. گفتم تيمسار اشتباه شده. او بهمن توهين كرده است. گفت چي؟
گفتم ايشان بهمن توهين كرده است. بعد ماجرا را تعريف كردم. خاتم با تعجب من را نگاه كرد و گفت ديگر چه گفتي؟ گفتم كه گفتهام من خلبان نيروي هوايي هستم و از نيروي هوايي هم حقوق ميگيرم.
گفت ديگر چي ؟ گفتم يك بار ديگر گفتم من مگر شوفر تاكسي هستم؟ گفت فكر كن ببين چي گفتي؟ گفتم تيمسار اگر چيز ديگري بود ميگفتم. خاتم همان جلو من آيفون زد بهآجودانش و گفت طوفانيان را بگير. بهمن هم گفت برو.
از در آمدم بيرون. سر ميز آجودانش ايستادم. پرسيد چي بود؟ گفتم چيزي نبود يك سوءتفاهم شده بود. از توي اتاق خاتم صداي او را شنيدم كه داشت با طوفانيان دعوا ميكرد. صدايش هنوز در گوشم هست كه سرش داد ميكشيد: «مرديكه تو چكاره يي به خلبان من انعام ميدهي؟». ديدم هوا خيلي پس است زودي در رفتم و آمدم بيرون. بعد ديدم خاتم گفته بود من را به خاطر عدم قبول هديه تشويق بكنند!


پرواز با اسدالله علم

نظير جرياني كه با طوفانيان داشتم با علم نيز اتفاق افتاد. بهما گفتند علم ميخواهد از بيرجند بيايد، بايد يك هواپيما برود او را بياورد. من رفتم. او را سوار كردم و برگشتيم تهران. در فرودگاه مهرآباد جلو آشيانة سلطنتي پارك كرديم. اول او و بعد ما پياده شديم. چند دقيقه بعد علم آمد جلو و با لحن بسيار مؤدبانهاي گفت: «خيلي ممنون!» و دستش را آورد جلو. من دستم را بردم تا با او دست بدهم. ديدم يك مشت سكة پهلوي ريخت كف دستم. تا خواستم بگويم «آقاي علم» رفت توي آشيانه. بچهها گفتند چيست؟
گفتم هيچي باز انعام دادهاند! بهسرعت رفتم دنبال علم. ديدم در دستشويي است.
ايستادم تا برگشت. تا من را ديد گفت: «جانم چيه؟». گفتم: «آقاي علم بيا!» دستم را بردم جلو. دستش را آورد جلو و گفت چيه؟ سكه ها را ريختم توي دستش و گفتم: «ما اينجا راننده تاكسي نيستيم! يك پرواز شما است، يك پرواز ديگر، فرقي نميكند كه شما بهمن انعام ميدهيد». برگشت با دستپاچگي گفت: «اين مال من نيست! هديه اعليحضرت است! مال من مال اعليحضرت است!».
گفتم: «من كار ندارم مال چه كسي است. ما كه راننده تاكسي نيستيم شما بهما انعام ميدهيد». يك نگاهي كرد و با تندي گفت: «گفتم كه مال كيست!». گفتم: « من هم خدمتتان عرض كردم كه من خلبان نيروي هوايي هستم». سرش را تكان داد و گفت بسيار خوب و رفت.
روز بعد باز گفتند تيمسار خاتم كارت دارد. رفتم. آجودانش گفت برو منتظرت است. رفتم داخل ديدم پشت ميزش نشسته. احترام گذاشتم. خيلي عصبي نبود. سلام و عليك گرمی كرد و گفت حالت خوب است؟
بعد اضافه كرد تو به آقاي علم توهين كردي؟ گفتم نه تيمسار. گفت به اعليحضرت؟ گفتم تيمسار من توهين بهكسي نكرده ام.
گفت ميدانم راستش را ميگويي بگو چه بوده؟
داستان را برايش گفتم و اضافه كردم كه علم بهمن گفت اين سكه ها هدية اعليحضرت است.
اين خوب نيست تيمسار. ما خلبان هستيم و از نيروي هوايي حقوق ميگيريم. گفت راجع به اعليحضرت هيچ چيز ديگري نگفتهاي؟ گفتم نه تيمسار. ايشان گفت مال من مال اعليحضرت است من هم گفتم مال هركس باشد من هديه از شما نميپذيرم، چون راننده تاكسي نيستم.
خاتم گفت باز هم فكر كن بهاعليحضرت چيز ديگري نگفتي؟ گفتم نخير من همين را گفتم. اگر شما فكر ميكنيد اين توهين است بگوييد. گفت نه اين توهين نيست. كار خوبي كردي نگرفتي.
بعد همانجا آيفون زد بهآجودانش گفت آقاي علم را بگير. من آمدم بيرون اما اين بار ديگر صداي داد و بيداد نشنيدم. برگشتم پايگاه. فرمانده پايگاه كه همان سرلشگر اميرفضلي بود داستان را پرسيد. گفتم. با تعجب و حسرت گفت اِ نگرفتي؟ گفتم نه. خيلي دلش سوخته بود كه من نگرفته ام كه نصفي از آن را بدهم به خودش. چند روز گذشت ديدم دستور تشويقم آمد. اين دو تا تشويق در پروندة من بود تا اين كه بعد از انقلاب حزباللهي ها رفته بودند آنها را درآورده بودند.
بهخيال خودشان ميخواستند پرونده سازي كنند. آنها را بهعنوان خوشخدمتي علم كرده بودند كه فلاني دو تا تشويق دارد. كساني كه با من آشنا بودند داستان را بهآنها گفته بودند. به هرحال خودشان هم فهميدند قضيه از چه قرار است و صدايش را درنياوردند.

همكاران خارجي و منافع ملي

من در تمام مدت خدمتم در نيروي هوايي سعي داشتم بهعنوان يك نظامي در برخورد با مسائل منافع ملي خودمان را مقدم برهرچيزي بدانم. براي من مهم اين بود كه شرافت ايراني و مال ايراني حفظ شود. روي همين اصل اگر موردي پيش ميآمد كه ميديدم بهاصل منافع ملي خدشهيي وارد ميكند بلافاصله عكسالعمل نشان ميدادم. بهويژه اگر طرف من يك فرد خارجي بود بيشتر حساسيت داشتم. از سوي ديگر من بهخوبي درك ميكردم در جهاني زندگي ميكنيم كه بايستي بيشترين روابط علمي و تبادلات را با كشورهاي ديگر جهان داشته باشيم. اما اين نياز را نه تنها با منافع ملي در تضاد نميديدم كه دقيقاً برعكس فكر ميكردم و ميكنم كشوري ميتواند بيشترين و بهترين روابط را با ساير كشورها داشته باشد كه منافع ملي خود را اصل بگيرد.
ما با اصل گرفتن منافع ملي خودمان قادر هستيم بيشترين دوستان را در كشورهاي ديگر داشته باشيم و انسانيترين روابط را با ساير دولتها و حكومتها برقرار كنيم. گوياترين دليلي كه براي اثبات اين مدعا دارم تجربة شخصي خودم است. من در طول خدمتم با بسياري خارجيان بهترين روابط انساني و عاطفي را داشتم. در عين حال در پهنة كار و آنجا كه پاي منافع ملي بهميان ميآمد اصل را همان ميگرفتم.


خريد هواپيما

در سال1350 من بهاتفاق يك سرهنگ فني بهنام سرهنگ ميرجهانگيري براي بررسي خريد هواپيما از كشورهاي انگليس، فرانسه و هلند انتخاب شديم. مشخصاتي كه بهما دادند اين بود كه يك هواپيماي دو موتورة سبك ميخواهند كه برد چتربازي هم داشته باشد.ابتدا بهفرانسه رفتيم. فرانسويها هواپيمايي كه براي ما در نظر گرفته بودند«NORTH262» بود. اين هواپيما، هواپيماي دو موتورة متوسطي بود. اشكالش اين بود كه فاصلة دمش با در عقب بسيار كم بود. بهكارخانة سازنده گفتيم ما هواپيما را براي استفاده چتربازي ميخواهيم. گفتند همين خيلي خوب است. گفتيم بايد ببينيم براي چتربازي مناسب هست يا نه؟
قرار گذاشتيم روز بعد از توي هواپيما يك چترباز بپرد و ما از نزديك شاهد باشيم. در ضمن يك ژنرال بازنشستة نيروي هواييشان را گذاشته بودند ميهماندار ما كهاز بر دل ما خيلي بالا ميرفت. روز قبلش ژنرال ما را به رستوران گرانقيمتي دعوت كرد.
شب هم دعوت كرد كاباره ليدو كه يكي از كابارههاي گران است. در كاباره ليدو گفت شامپاين ميخوري؟ گفتم چيزي نميخورم. گفت شام. گفتم شام هم نميخواهم. گفت نميشود اينجا آمدهاي بايد يك چيزي بخوري. گفتم پس بگو يك بستني بياورند. گفت كسي اينجا نميآيد بستني بخورد. گفتم پس پاشو برويم. گفت نه تو بستني بخور ما شام ميخوريم. خودم ميدانستم كه برخوردم تند است.
اما مخصوصاً اين طور برخورد كردم. زيرا احساس ميكردم آقاي ژنرال ميخواهد ما را بخرد. روز بعد رفتيم فرودگاه. هواپيما را آوردند. يك مربي چترباز آورده بودند كه حين پرواز بپرد تا مثلاً من ببينم. من هم خودم نشستم روي صندلي و پروازكرديم.
وقتي بهروي منطقهاي كه تعيين شده بود رسيديم گفتم من خودم بايد ببينم او چه جوري ميپرد؟ از موهاي سفيد شقيقه كسي كه براي پريدن آورده بودند فهميدم طرف كار كشتهاست و جوان و بيتجربهنيست. از در شيرجه رفت زير سكان هواپيما. دور زديم و وقتي نشستيم ژنرال گفت چتربازش را هم ديدي؟ گفتم بله و بلافاصله پرسيدم شما از اين نوع هواپيما در نيروي هوايي خودتان استفادة چتربازي ميكنيد؟
گفت نه!
گفتم جاي ديگري اين استفاده را ميكنيد؟ گفت نه! گفتم پس من يك پيشنهاد دارم!
برويم مدرسة خلباني دو سه هنرآموز چترباز را بياوريم با اين بپرد تا من ببينم. گفت نميشود. گفتم چرا نميشود؟ اين را كه شما آوردهايد مربي است از يك سوراخ هم ميپرد بيرون. بايد هنرآموز چتربازي بياوريد كه تازه ميخواهد شروع به پريدن بكند.گفت نه نميشود.
گفتم پس من اوكي نميكنم. جواب ما را نميدهد. ميرويم كشورهاي ديگر را هم ميبينيم بعد نتيجه را به شما اطلاع ميدهيم. ژنرال گفت فقط شما نظر مساعد بده بقيه كارهايش با ما! يك ماه به خرج ما شما و خانواده تان ميهمان ما هستيد درجنوب فرانسه در نيس و... گفتم بعد به شما خبر ميدهم.
از آنجا رفتيم به انگليس. كارخانة سازندة هواپيما كه اسمش الان يادم نيست هواپيمايي به ما نشان داد كه از نظر چتربازي مناسب بود و نيازي به آزمايش نداشت. گفتم كشور ما كوهستاني است.
اين هواپيما بايد قدرت اينرا داشته باشد كه با يك موتورحداقل 11يا 12هزارپا ارتفاع را نگه دارد. چون حساب كوههاي كركس را ميكردم كه در جنوب داشتيم.
گفت بله با يك موتور نگه ميدارد. گفتم برويم آزمايش. قرار گذاشتيم براي چك رفتيم. خودم بنزين هواپيما را چك كردم. وزنش هم كه مشخص بود. در آن موقع وزن هواپيما متوسط بود. پرواز كرديم. در ارتفاع 17هزار پا من يك موتور را بستم. هواپيما شروع كرد به پائين رفتن. آن يكي موتور هواپيما را داديم بهحداكثر قدرت. اما هواپيما ميآمد پائين.
تا حدود 10هزار پايي كه رسيد بهاو گفتم وزن ما حداكثر نيست چرا نگه نميدارد؟ دستپاچه شد. گفت چرا نگه ميدارد. گفتم شما بگير نگهدار. دوباره رفتيم 15هزار پايي و دادم دست خودش. گفتم هواپيما را براي ما در 12هزار پايي نگهدار!
گفت باشد اما همين كه شروع كرد هواپيما تا 9هزارپايي پائين آمد. بندة خدا شروع كرد بهعرق كردن. هي ميگفت نميدانم چرا اين طوري است؟ در كتاب نوشته! گفتم من با كتاب كار ندارم. تو براي ما نگهدار، من ميپذيرم. بعد كه نشد گفتم متأسفم. اگر در كشور ما اين اتفاق بيفتد خلبان و هواپيما را از دست ميدهيم.
در اين قبيل موارد يكي دو تا دانه درشت هم ميفرستند كه آدم را تحت تأثير قرار بدهند. بنابراين معاون كارخانه آمد و چند نفر گردن كلفت ديگر. ضمن دعوت ناهار شروع كردند بهبحث و مهرباني كردن و اين كه شما چيزي نميخواهيد؟
و از اين حرفهاي بازاري براي تطميع. ما هم قبول نكرديم و گفتيم نظرمان رابعد مينويسيم.كشور بعدي هلند بود. دركارخانجات فوكر فرندشيپ هواپيما را بررسي كرديم.
وضع در آن براي چترباز مناسب بود. بعد با آن پرواز آزمايشي كرديم. در ارتفاع بالا هم خيلي خوب نگه ميداشت. بررسي كرديم ديديم 80كشور دنيا از اين هواپيما استفاده ميكنند. در حالي كه آن هواپيماهاي انگليسي و فرانسوي را فقط در نيروي هواييشان استفاده ميكردند.
هيچكدام از آن استفاده چتربازي نميكردند. جالب اين بود كه هلنديها خيلي هم از بر دل ما بالا نميرفتند كه بخواهند تطميع كنند يا عزت و احترام عوضي بگذارند. يعني رابطه كاملاً رسميبود. فقط بهمن و سرهنگ ميرجهانگيري هركدام يك كيف سامسونت بهعنوان كادو دادند.بعد از بازگشت خاتم ما را خواست و گفت گزارشتان را خواندم خيلي خوب بود دستور دادم همين فرندشيپ را بخرند. بعد ديد يك كيف دست ماست.
گفت اينها چيست؟ گفتيم تيمسار اين كيفها را به ما هديه دادهاند. در فرانسه يك مدل كوچك هواپيما دادهاند.
ضمناً در فرانسه اين پيشنهاد را هم بهمن كردند كه اگربپذيرم يك ماه خودم و خانوادهام ميهمان آنها در جنوب فرانسه هستيم. خنديد و گفت حالا ميخواهي بروي فرانسه؟ گفتم نه تيمسار من فرانسه كاري ندارم! احترام گذاشتيم و خواستيم برويم كه صدايمان كرد و گفت بچهها كيفهايتان را برداريد مال خودتان است. بعد همان هواپيما هم خريده شد.


منبع:عشق پرواز

امضاي کاربر :
شنبه 18 دی 1395 - 13:46
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 3 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: sky_hero /ahmad /alij /


تعداد ارسال ها: 847
نیروی هوافضای سپاه پاسداران

پاسخ : 3 RE خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی،خلبان ویژه شاه
ماجرای فرار بنی صدر و رجوی بوسیله بهزاد معزی



دو خدمه هواپیمای بویینگ 707 سوخت رسان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در بازگشت از فرانسه در گفت و گویی چگونگی فرار بنی صدر رئیس جمهور معزول ایران و رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق ( منافقین ) ایران را تشریح کرد.
سرهنگ دهقان با اشاره به این که در تاریخ ششم مرداد 1360 طبق برنامه روزانه عازم ماموریت جنگی بوده اند و به همین دلیل در ساعت 9 شب سرگرم بازرسی قسمت های مختلف به جهت آماده کردن هواپیما جهت سوختگیری بودیم گفت : هنگام بازرسی هواپیما متوجه شدم که در یکی از دو توالت هواپیما قفل است و خواستم این موضوع را به اطلاع مسولان برسانم که مردی مسلح مرا دستگیر کرد و مدعی شد که در هواپیما بمب گذاری شده و کوچکترین حرکت باعث انفجار خواهد شد ، پس از چند لحظه دیدم که سرهنگ قاضی عسگر را که در آن زمان همافر بود ، دستگیر کرده و به نزد من آوردند.
سرهنگ قاضی عسگر در این خصوص گفت : آن شب پس از اینکه هواپیما را بازرسی کردیم سرهنگ خلبان بهزاد معزی در هواپیما را بست و در پاسخ به سوالات من که پرسیدم همافر دهقان مسوول سوخت هواپیما کجاست ؟ گفت انتهای هواپیماست. من کنجکاوتر شده بودم ، خواستم جهت جست و جو به قسمت عقب هوایپما برم که شخصی فریاد زد :
ایست ، از جایت تکان نخور و گرنه شلیک می کنم !
در همان لحظه در توالت باز شد و دو نفر از داخل آن بیرون آمدند . یکی از آنها مردی بود که ریش داشت و خود را رجوی معرفی کرد و نفر دوم هم شخص لاغر اندامی بود . در همان مان همافر وکیلی و مهندس پرواز از پلکان هواپیما بالا آمدند تا دلیل عدم پرواز و تاخیر ما را بپرسند که به محض ورود ، آن ها نیز دستگیر شدند.
پس از اینکه در ها بسته شد هواپیما به راه افتاد و در حال صعود بود که در توالت مجددا باز شد و شخص دیگری با چهره عرق کرده و با لباس پرواز از آن بیرون آمد که رجوی او را دکتر بنی صدر رئیس جمهور ایران معرفی کرد و ما از آن لحظه متوجه شدیم که بنی صدر نیز در هواپیماست.
در تمام مدت پرواز رجوی و یک نفر دیگر با اسلحه ما را زیر نظر داشتند و شخص دیگری نیز در داخل کابین مرتبا در تماس با فرانسه بود و ما در عبور از مرزهای هوایی کشورهای مختلف با هیچ مشکلی مواجه نشدیم.

اطلاع دولت فرانسه

همافر دهقان در مورد اطلاع دولت فرانسه از هواپیما و فرود این هواپیما در خاک آن کشور گفت : به نظر می آمد که قبلا فرود این هواپیما به اطلاع دولت فرانسه رسیده بد و پس از صحبت بنی صدر با نخست وزیر فرانسه که در هواپیما انجام شد ، ما در فرودگاه فرانسه به زمین نشستیم.
کلود شسون وزیر امور خارجه فرانسه ، به نقل از خبرگزاری فرانسه از پاریس ادعا کرد ساعت 20/30 دقیقه بامداد روز چهارشنبه ( هفتم مرداد 1360 ) با خبر شدیم که یک فروند هواپیمای ایرانی می خواهد وارد حریم فضایی فرانسه شود و فرود بیاید ، کمی بعد متوجه شدیم هواپیما حامل بنی صدر است و یک هواپیمای نظامی است و لذا بلافاصله به پایگاه نظامی آورو راهنمایی شد. وزیر امور خارجه فرانسه سپس گفت :در این لحظه بود که ما از جریان خبر دار شدیم و طبیعتا یکی از سرنشینان هواپیما خبر داد که پناهندگی سیاسی است. با تقاضای پناهندگی سیاسی هم طبق مقررات فرانسه یعنی خودداری از هر نوع فعالیت سیاسی در فرانسه موافقت شد.
به گزارش یونایتد پرس بنی صدر رئیس جمهور معزول ایران ساعت 4:30 بامداد پس از ورود به پایگاه نظامی آورو تحت حفاظت نیروی هوای امنیتی فرانسه به نقطه نامعلومی منتقل شد .
خبرگزاری پاریس اعلام کرد : کلود شسون وزیر امور خارجه فرانسه از ابوالحسن بنی صدر خواسته است تا تعهد کتبی کرده که به مقررات پناهندگی فرانسه احترام بگذارد .وی افزود بنی صدر با اطلاع مقامات فرانسوی در هر نقطه از خاک فرانسه که می خواهد می تواند اقامت گزیند زیرا من بیم آن دارم که وی مقداری به حفاظت احتیاج دارد.
مقامات وزارت دفاع فرانسه گفتند بزوی تصمیماتی در باره تعدادی از افرادی که در هواپیما هستند گرفته خواهد شد.هواپیمای حامل بنی صدر از آسمان آتن عبور کرد و به مقامات هواپیمایی یونان اطلاع داد که هواپیما مورد تعقیب و حمله قرار گرفته است . هواپیما در یک فرودگاه بخش یونانی قبرس فرود آمد و سپس رهسپار پاریس شد.

اظهارات مسعود رجوی

یونایتد پرس : مسعود رجوی دیروز گفت : بنی صدر تنها ساعت 6 بعد از ظهر روز قبل از برنامه فرارش به خارج از کشور اگاه شد.وی گفت حدود 4 ساعت پیش از پرواز ، بنی صدر را در جریان امر قرار داده بودند . رجوی افزود ، بنی صدر را پس از برکناری از ریاست جمهوری در خانه ای واقع در مرکز تهران پنهان کرده بودند.

تشریح چگونگی فرار از زبان خلبان معزی

به گزارش رویتر سرهنگ بهزاد معزی خلبان هواپیمای نظامی که بنی صدر را به پاریس برد دیروز چگونگی طرح فرار خود را برای خبرنگاران تشریح کرد : سرهنگ معزی ابتدا گفت که یکی از طرفداران مجاهدین خلق است وی گفت برنامه فرار را از چندی قبل با دقت از وی طرفداران بنی صدر در نیروی های مسلح و اعضای گارد سابق رئیس جمهوری سازمان داده شده بود.سرهنگ معزی افزود ، صبح روز سه شنبه 6 مرداد 1360 یک نقشه پرواز آموزشی سوختگیری شبانه را طراحی کردم و 4 تن دیگر از خدمه هواپیما نیز از جریان پرواز آموزشی آگاه بودند.
وی گفت : عصر روز موعود مطابق معمول به پایگاه هوایی رفتیم تا خود را برای یک پرواز عادی آماده کنیم.مخازن سوخت را پر کردیم و همه چیز را مرتب نمودیم.ساعت20/30 دقیقه بامداد موفق شدیم بنی صدر را به طور پنهانی وارد هواپیما کرده و آنجا پنهان کنیم و سر انجام ساعت 22:30 از باند فرودگاه برخاستیم و نخستین مرحله ماموریت خود را همان طور که طرح ریزی کرده بودیم با موفقیت به انجام رساندیم.معزی گفت : با پرواز در ارتفاع کم موفق شدیم از حریم ایران بگذریم بدون آن که هواپیما به وسیله رادارها ردیابی شود.
وی افزود:بعد از گذشتن از فراز ترکیه ، شرق مدیترانه ، قبرس و بالاخره یونان پرواز کردیم و در یونان رادارهای این کشور برای نخستین باز هواپیما را مشاهده کردند.
منابع نزدیک به بنی صدر گفتند : خلبان هواپیما قبل از اینکه در فرانسه فرود آید با رادیو به مقامهای فرانسوی اطلاع داده بود که حامل رئیس جمهور سابق است که خواستار پناهندگی سیاسی است.

تشریح فرار توسط بنی صدر

به گزارش واحد مرکز خبر از پاریس ، درساعت 2:14 مورخ 7 مرداد 1360 به وقت محلی تلویزیون کانال دو فرانسه نشان داد که بنی صدر در حالی که سبیلش را تراشیده بود در کنار مسعود رجوی ، سلامتیان و سرهنگ معزی ایستاده بودند به سوالات خبرنگاران پاسخ داد: من یک روز قبل و ساعت 6 بعد از ظهر به وقت تهران به من خبر دادند ، از این رو من در ساعت 20:30 سوار هواپیما شدم و در ساعت 22:30 به سوی فرانسه پرواز کردیم.
بنی صدر پس از فرود هواپیما در فرانسه به خانه اش در کشن 3 کیلومتری جنوب پاریس وارد شد.رئیس جمهور معزول ایران در ساعت 10:15 به وقت محلی وارد آپارتمان سه خوابه اش در طبقه اول یک ساختمان متوسط در خیابان دوپون ریال گردید .وی با یک اتومبیل دولتی و به همراه تعدادی پلیس که اتومبیل او را محافظت می کردند وارد این خانه که 40 پلیس فرانسه از آن حفاظت می کنند شد.عمه ، خواهر و دو دختر بنی صدر در پاریس زندگی می کنند و از 20 ژوئیه دو روز پس از آنکه دادستان تهران گفت : بنی صدر ناپدید شده است پلیس با جلیقه ضد گلوله به حراست از خانه ی پرداخت.

اظهارات میتران رئیس جمهوری وقت فرانسه

فرانسو میتران رئیس جمهوری فراسه ، دیروز در لندن گفت : فرانسه به شرط آنکه بنی صدر قوانین کشورش را رعایت کند به وی پناهندگی سیاسی داده است.میتران گفت یک شخصیت خارجی که دیروز رئیس کشوری بود بدون شک برای حفظ جان خود تقاضای پناهندگی می کند.

بازگشت دو خدمه پروازی از فرانسه به ایران

سرهنگ دهقان در پاسخ به این سوال که ایا در بازگشت شما ، به ایران ممانعتی وجود داشت یا خیر گفت : از همان ابتدا بنی صدر و رجوی و دو همکار دیگر آنان پایگاه نظامی فرانسه را ترک کردند ولی هر کدام از ما چهارنفر یعنی من و همافر قاضی عسگر ، وکیلی ، سروان اسکندریان را در پایگاه به اتاقهای جداگانه ای بردند و همافر وکیلی و سروان اسکندریان با تهدید های ماموران امنیتی فرانسه مبنی بر اعدام آنها ، پس از بازگشت به ایران ، پس از دو روز تصمیم گرفتند در همان پایگاه بمانند.
قاضی عسگر نیز در این رابطه افزود : صبح روز بعد از ورود به پایگاه ما را به اتاق ماموران حفاظت بردند و در آنجا یه سرهنگ فرانسوی که خود را فرمانده پایگاه می خواند با تک تک بچه ها صحبت کرد وی در صحبت هایش سعی داشت اطلاعاتی در مورد جنگ از ما بگیرد، سوالاتی در خصوص تعداد هواپیما های شکاری ایران ، تعداد تلفات در جنگ ، خسارات ناشی از جنگ و اینکه آیا مردم ایران از وضع کنونی راضی هستند یا نه ، بدست آورد و ما نیز اطلاعات نادرستی به وی می دادیم و در خصوص بعضی از سوالات اظهار بی اطلاعی می کردیم.
وی افزود : این فرمانده سعی داشت با دادن وعده وعیدهایی مانند پناهندگی سیاسی و اشغال به کار در آنجا ما را از بازگشت به ایران منصرف کند آنها همچنین برای رسیدن به این منظور به ما می گفتند مطمئن باشید که تا به حال افراد خانواده شما توسط پاسداران دستگیر شده اند و اگر به ایران بازگردید ، شما را نیز در فرودگاه اعدام خواهند کرد.این سرهنگ فرانسوی پس از گفتوگوهای زیاد با ما این طور وانمود می کرد که تمام کارهای شما برای اقامت در فرانسه آماده است و ما تنها نتظر پاسخ مثبت شما هستیم که پاسخ ما به این سرهنگ این بود که ما فقط می خواهیم به ایران بازگردیم و اگر امروز به ایران برویم بهتر از فرداست.

هشدار های رادار ایران

قاضی عسگر در مورد تغییر جهت هواپیما به سمت شمال کشور گفت : در حالی که خلبان هواپیمای ربوده شده سمت شمال کشورمان را پیش گرفته بود و پیش می رفت مرتبا از رادار زمینی اخطار می شد که در وصرت عدم بازگشت ، مورد اصابت موشک قرار خواهید گرفت .به دنبال اخطار های مکرر ، هواپیمای شکاری نیز به تعقیب هواپیمای ربوده شده پرداخت ، هواپیمای جنگنده که با فاصله زیادی از هواپیما ی ربوده شده در پرواز بود ، به هواپیمای تانکر اخطار داد ، در صورت تغیر جهت و عدم بازگشت مورد اصابت موشک قرار خواهد گرفت ، با این اخطار خلبان هواپیمای تانکر ، گردشی کرد و پس از حصول اطمینان از اینکه هیچ هواییمایی در تعقیب وی نیست ، به سرعت راهش را ادامه داد و از شمال کشورمان گریخت.

محمد ری شهری رئیس دادگاه های انقلاب و ارتش

در خصوص مکانیزم فرار و اینکه چگونه افراد شخصی و غیر نظامی می توانسته اند از یک پایگاه نظامی به این سادگی فرار کنند گفت : این فرار را باید ناشی از ضعف فرماندهی منطقه دانست با اینکه به ایشان تذکر داده شده بود که افرادی در نیرو هستند که ممکن است خطرهایی داشته باشند برای نیرو ، حتی خد خلبان معزی اخراج شده از ارتش بود ، ایشان را به بهانه اینکه وی دارد پرواز می کند به ارتش برگرداندند که این هم از حسن رئوفت و عطوفت شهید فکوری بود و سوء نیتی در کار نبود .ولی به عنوان قصور باید بپذیریم ضعف هایی هم در مورد تردد و کنترل رفت و آمد در پایگاه و باند فرودگاه وجود داشته است برای مثال وقتی خلبان مهمان یا همراهی داشته باشد از نظر دژبان در پایگاه ها به میهمان توجهی نمی شود یعنی به صورت عرف است.وقتی فردی ناشناس است افراد دیگر را می تواند به عنوان آشنا و دوست و همرا وارد پایگاه کند که این وعی ضعف است .

منبع : انجمن هوا و فضا
امضاي کاربر :
شنبه 18 دی 1395 - 16:32
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 3 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: ahmad /alij /crounus2000 /


تعداد ارسال ها: 1638

پاسخ : 4 RE خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی،خلبان ویژه شاه
نقل قول از viper-59
گفتم خودم هم ميخواهم بهايران برگردم! گفت من راجع بهشما با ملك حسن صحبت كردهام. ايشان بهخلباني مثل شما احتياج دارد. گفتم مايلم بهايران برگردم. گفت اگر هم نخواهي با ملك حسن كار كني ملك حسين هم در جريان كار شما هست و ميتوانيد برويد براي ملك حسين پرواز كنيد.
چون بهاو گفتهام كه شما خلبان خوبي هستيد!
گفتم اگر خلبان خوبي هستم مال حسن و حسين نيستم. مال مردم ايرانم. با پول آنها خلبان شدهام!
شاه گفت مال كي؟ گفتم ببخشيد ملك حسن و ملك حسين. شاه يك لحظه مكث كرد و گفت نخواهي با اينها بپري ميتواني بماني اينجا با همين درجه سرهنگي در ارتش مراكش كار كني. گفتم من مايلم برگردم. باز مكث كرد و گفت ميتواني در اينجا در ايرلاين مراكش باشي. باز هم گفتم من مايلم برگردم بهكشورم ايران. گفت اصلاًً ميتواني همين طوري باشي من تأمينت ميكنم. گفتم متأسفم! ميخواهم بروم ايران.
اينرا كه گفتم، گفت اميدوارم هميشه به كشورت خدمت كني.



آدم نمیدونه راجع به بهزاد معزی چی بگه!
طرف اینهمه خدمت شایسته و قابل توجه از خودش به جا گذاشت ولی آخر سر گند زد به همه کارهاش!
اینهمه به ایران و ایرانی خدمت کنی و از بهترین خلبان های ایران باشی
اونوقت آخر ماجرا با فرقه تروریستی مجاهدین خلق پیوند بخوری و تبدیل بشی به خائن بزرگ

آخر سر رفت همکاسه صدام و دشمنان ایران شد و زیر سایه رجوی خودفروخته زندگی کرد
بی شرفی و خیانت هم حد و مرز نداره!
امروزه بهزاد معزی انقدر آدم لجن و تنفر برانگیزی شده که میاد توی مراسم ها و تریبون های منافقین حضور پیدا میکنه!
امضاي کاربر : اگر ذره‌ای از خاک میهنم به پوتین سرباز دشمن چسبیده باشد، آن را با خونم در خاک میهن می‌شویم و مرگ در این راه را افتخار می‌دانم...
\\\"خلبان شهید خلعتبری\\\"
شنبه 18 دی 1395 - 21:09
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 4 کاربر از ahmad به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: alij /viper-59 /sky_hero /crounus2000 /



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.




انجمن نظامی آی آر ارتش



سايت نظامي آي آر ارتش در مرداد ماه سال 1391 تاسيس و براي بالابردن معلومات نظامي پارسي زبانان جهان راه اندازي شده است.اين سايت به هيچ ارگان دولتي و نظامي وابسته نيست و کاملا شخصي مي باشد.تمامي حقوق مطالب براي سايت آي آر ارتش محفوظ مي باشد.
ضمنا کپي برداري از مطالب انجمن و سايت با ذکر منبع باعث خوشنودي ماست.



ايميل پست الکترونيکي مديريت سايت : ir.artesh@yahoo.com