نام کاربري : کلمه عبور : همين حالا عضو شويد! | کلمه عبور خود را فراموش کرده ام


انجمن نظامی آی آر ارتش




آغاز شده توسط
متن
viper-59 آفلاين



تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن اي ار ارتش

30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
دوستان گرامی،در ذیل ترجمه کتاب((حزب الله،حزب خدا،30 سال عملیاتهای حزب الله ضد اسرائیل)) را برایتان به نمایش میگذارم

که مجموعه فعالیتهای حزب الله را از سال 1974 تا سال 2010 را شامل میشود،که شامل بمب گذاریها،ترورها،عملیاتهای نفوذ،

عملیاتهای روانی،کمینهای متعدد و ابداعی،عملیاتهای جاسوسی و ..... که مجموعه عملیاتهای ضد حزب الله توسط اسرائیل را

هم شامل میشود که برخی از آنها موجب ضرباتی نیز بر پیکره حزب الله نیز شده است.


در پایان از دوستان گرامی تقاضا دارم که از گذاشتن پاسخ در این پست فعلا خودداری فرمائید تا بنده تمامی قسمتها را

تکمیل کنم به سبب زیبایی ویرایش و نظم قسمتهای کتاب


امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 07:34
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 8 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: sky_hero &espadan &alij &mehdi &100ra &crounus2000 &erfan1377 &afzaly &


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 1 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
قسمت اول

«تجربه‌ی مقاومت، در بعد معنوی‌اش مبتنی است بر ایمان و یقین و توکل و آمادگی برای فداکاری، اما در عین حال مبتنی است بر عقل و برنامه‌ریزی و سازمان‌دهی و آموزش و تمرین و تسلیح. ... این تجربه باید به جهانیان منتقل شود.»اینها جملاتی بود که سید حسن نصرالله، دبیر کل حزب‌الله لبنان در سال 2006 در جشن پیروزی مقاومت در جنگ 33 روزه، طی نطقی حماسی بیان کرد.
از همان روز، نگاه‌های بسیاری در سراسر جهان، از روزنامه‌نگاران و اشخاص علاقه‌مند به مقاومت گرفته تا سیستم‌های اطلاعاتی و نظامی و حتی آکادمی‌های برتر دنیا بررسی «تجربه‌ی مقاومت» و سیر ایجاد و رشد آن تا رسیدنش به قله‌ی پیروزی‌هایش در جنگ 33 روزه را در دستور کار قرار دادند.اما حزب الله چگونه شکل گرفت؟ ریشه‌های ایجادش در کجا بود؟ چه شخصیت‌های لبنانی‌ای در تأسیس آن و تعیین مسیرش دخیل بودند؟
نقش حقیقی ایران در تشکیل حزب‌الله چه بود؟ اولین مواجهه‌های حزب‌الله در داخل لبنان و با دشمن اسرائیلی چگونه شکل گرفت؟ و ...این سؤالات و ده‌ها سؤال دیگر، نمونه‌هایی است که پاسخگویی به آن‌ها بخشی از «تجربه‌ی مقاومت» را روشن می کند و نشان می‌دهد مقاومتی که سید حسن نصرالله آن را «مقاومت باتقوای متوکل عاشق عارف و همچنین عالم عاقل برنامه‌ریز آموزش دیده‌ی مجهز» توصیف می‌کند، از زمینه‌های تأسیس تا پیروزی در جنگ 33 روزه و حتی پس از آن، چه روندی را در طی بیش از 30 سال طی کرده است.
در همین راستا بر آن شدیم تا ترجمه‌ی کتاب ارزشمند «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل» را به طی سلسله مطالبی تقدیم کنیم. این کتاب نوشته‌ی محقق و تحلیلگر فرانسوی نیکلاس بلانفورد است.

بلانفورد حدود شانزده سال شخصا در لبنان و فلسطین اشغالی حضور داشته و در کنار بررسی منابع و مصادر موجود در این زمینه، با توجه به شناخته شده بودنش اقدام به مصاحبه‌های اختصاصی با سران مقاومت و فرماندهان و حتی رزمندگان آن کرده است.
کما اینکه توانسته با مسئولین امنیتی و سیاسی و فرماندهان نظامی سطح اول رژیم صهیونیستی هم مصاحبه‌های اختصاصی داشته باشد. همه‌ی اینها در کنار هم کتاب نیکلاس بلانفورد را (که در لبنان با عنوان «غول شیعی از بطری خارج می شود» ترجمه و منتشر شده) بسیار خواندنی و حاوی اطلاعات بکری کرده است. نکته‌ی حائز اهمیت آنکه بلانفورد در دسته‌بندی‌های سیاسی، جزو مخالفین حزب الله محسوب می‌شود و همین، شائبه‌ی برخورد جانبدارانه را به کلی مرتفع می‌سازد و بر ارزش کتاب می‌افزاید.ان شاء الله این سلسله مطالب روزهای فرد هر هفته منتشر خواهد شد.

در ادامه قسمت اول این کتاب را با هم می خوانیم:

تجمع بزرگ یاران امام موسی صدر در مارس 1974 [26 اسفند 1352]

بعلبک-وادی البقاع: ساعت‌ها در خیابان‌های تنگ پر از آدم در این شهر قدیمی ‌منتظر بودند. از مناطق شیعه‌نشین مختلف لبنان آمده بودند: از خانه‌هایی در محله‌های فقیرنشین ضاحیه‌ی جنوبی بیروت، و از باغ‌های موز و مرکبات صور در ساحل مدیترانه، و از باغ‌های زیتون و مزارع توتون و تنباکو منتشر بین تپه‌های صخره ای با شیب تند در بنت جبیل و نبطیه در جنوب لبنان، و از روستاهای روییده بر روی دامنه‌های کوهستانی خشک در اطراف بقاع شمالی.
سفر بعضی‌هایشان تا بعلبک بیش از یک روز طول کشیده بود. در ماشین‌های کرایه ای مملو از جمعیت و خودروهای شخصی‌ای که کوه‌های بین بقاع و ساحل لبنان را در نوردیده بودند و راه‌های ناهموار را پیموده بودند تا به بقاع برسند.
مناسبت آن روز، مناسبتی دینی بود: اربعین امام حسین علیه السلام، کسی که بزرگداشت مراسم شهادتش برای مؤمنین شیعه کافی بود تا رنج سفر را بر خود هموار کنند. ولی آن روز فقط مراسم اربعین نبود که آن جمعیت انبوه را از مناطق مختلف لبنان در بعلبک گرد آورده بود، جمعیتی که حدودا هفتاد و پنج هزار نفر برآورد ‌می‌شد. شهادت امام حسین در صحرایی در بین النهرین نبود که مردم را آن روز به تجمع در بعلبک و نشان دادن سلاح‌هایشان تشویق کرده بود (سلاح‌هایی که عبارت بود از تفنگ‌های قدیمی که پسرها از پدرها به ارث برده بودند، یا مسلسل‌های کلاشینکوف که در دست گرفته یا روی شانه‌هایشان انداخته بودند)، بلکه در کنار این نمایش سلاح‌ها، هدفشان گوش کردن به سخنان یک نفر بود، روحانی ایرانی الاصل، بلند قامت و محبوبی که تعداد زیادی طرفدار (هم بین مسلمین و هم بین مسیحی‌ها) داشت. این محبوبیت از حدود 15 سال پیش که به لبنان رسیده بود کم کم شکل گرفته بود.



سید موسی صدر (که در بین یارانش به امام موسی معروف بود و همه او را با تواضعش و صدای آرامش‌بخشش ‌می‌شناختند) از آغاز آمدنش به لبنان شروع کرد به پاشیدن بذر عزم و اراده از طریق سخنرانی‌های مختلف. او، سبک جدیدی از سخنرانی‌های صریح اعتراضی را نمودار کرد.یک ماه پیش از آن روز هم امام صدر در روستای بدنایل (که تنها چند کیلومتر با بعلبک فاصله داشت) طی سخنرانی ای با عصبانیت، این موضوع را که دولت لبنان برخی مناطق را ندیده ‌می‌گیرد و طرح‌های اقتصادی و اجتماعی را در آنجا اجرا نمی‌کند و همچنین موضوع ناتوانی حکومت لبنان در حمایت از اهالی جنوب لبنان در برابر تهاجمات هوایی ویران کننده اسرائیلی‌ها را محکوم کرد.
امام صدر در آن سخنرانی اعلام کرد شیعیان لبنان مدت‌هاست که در حاشیه نگاه داشته شده اند، و تحت اراده‌ی دیگران، و با دادن لقب «متوالی» به آنها، آنان را تمسخر کرده اند. اما حالا وقت «انقلاب و سلاح» رسیده است.
[«متوالی» کلمه ای مجهول‌المصدر است ولی در گذشته‌ها برای شیعیان لبنان به کار ‌می‌رفت و حالت استخفاف‌آمیزی در بر داشت.]
«از امروز نه ناله ‌می‌کنیم و نه گریه ‌می‌کنیم. از امروز اسم ما متوالی نیست، اسم ما "رد‌کننده" است، مردان قیام، مردان قیام بر ضد طغیان، حتی اگر این قیام مستلزم بذل خون و جانمان باشد.»در آن روز، مؤمنان شیعه تصمیم گرفتند که به ندای امام صدر لبیک بگویند: با نشان دادن سلاح‌هایشان(که نمایش دادن عینی قدرت گروهیِ مخفی مانده‌ی آنان بود) و با هشدار شدید به حکومت لبنان که طایفه‌ی ملقب به متوالی‌ها [شیعیان] از امروز دیگر ساکت نخواهند ماند و گردن کج نخواهند کرد.



امام صدر و همراهانش در وادی البقاع، به سختی و با کندی به سمت بعلبک در حرکت بودند. در مسیرشان و حین عبور از روستاهای شیعه‌نشین شمال منطقه‌ی شتورة، جمعیت انبوه و هیجان زده شیعیان بر سر راه امام صدر قرار ‌می‌گرفتند و او هم مجبور ‌می‌شد از ماشین پیاده شود و با بزرگان محلی سلام و علیک داشته باشد و با صبر و طمأنینه به صحبت‌ها و فریاد‌های داغ خوشامدگویی‌شان و ابراز محبتش مردم گوش فرا دهد.
در مسیر او مدام گوسفند قربانی ‌می‌کردند تا به این شکل عمق احترامشان را به کسی که به دیدارشان آمده بود نشان دهند.بعد از اینکه امام موسی صدر با ادب و احترام، درخواست روستاییان را برای اینکه مدت بیشتری نزدشان بماند رد ‌می‌کرد، سوار ماشین ‌می‌شد و دوباره حرکت ‌می‌کرد تا به روستای بعدی ‌می‌رسید و در آنجا هم باز همین قضایا تکرار ‌می‌شد. [فلذا حرکت موکب امام صدر بسیار کند رخ می‌داد.]بالاخره با ورود موکب امام صدر به مناطق حاشیه‌ای جنوب بعلبک، بلندگو‌های مساجد شهر، خبر ورود امام را اعلام کردند. با انتشار خبر در شهر، هزاران تفنگ رو به آسمان گرفته شد و صدای کرکننده‌ی شلیک هوایی، همراه با فریاد‌های الله کبر در همه جا پیچید.
حداقل پنجاه هزار تفنگ داشتند همزمان شلیک می‌کردند و این یک خوشامدگویی «بقاعی» حقیقی در مقابل امام موقر بود. حقیقتا سیل گلوله‌های هوایی، برگی بر روی درخت‌ها باقی نگذاشت.وقتی امام صدر از ماشینش پیاده شد، دور او پر شد از جمعیت مصمصم و هیجانزده و به پاخاسته، جمعت او را تا تریبون کوچکی که برای سخنرانی‌اش در نظر گرفته بود پیش برد. حین حرکت، دست‌های دراز شده با شوق و حسرت عبای او را ‌می‌گرفتند و به عمامه سیاه روی سرش دست ‌می‌کشیدند. بیست دقیقه طول کشید تا از ماشین به تریبون برسد. و فریادها و شعارهای شور و شوق آمیز و شلیک گلوله‌های هوایی همچنان ادامه داشت و نمی‌شد مردم را ساکت کرد.امام صدر خطاب به جمعیت انبوه حاضر گفت: «من صحبت‌هایی دارم که از گلوله داغ‌تر است، پس تیرهایتان را نگه دارید.»؛ ‌می‌خواست با این حرف آنها را تشویق به آرامش کند تا بتواند سخنانش را شروع کند.



امام صدر در سخنرانی‌اش دولت لبنان را به دلیل کوتاهی در پاسخگویی‌ها به درخواست‌های اساسی ملت، ملامت کرد و به این اشاره کرد که همین بعلبک با اینکه تعداد ساکنینش به ده هزار نفر ‌می‌‌رسد تنها یک مدرسه دولتی دارد که آن هم زمان تأسیسش به دوره قیمومیت فرانسه بر لبنان در حدود سی سال پیش برمی‌گردد. امام، از جنوب سخن گفت که در معرض تجاوزات مکرر اسرائیل است و گروه‌های فلسطینی مسلحِ مستقر شده در آنجا هم به مردمش ظلم ‌می‌کنند، از مردم جنوب گفت که تحقیر شده‌اند، و از آب جنوب گفت که به یغما ‌می‌رود.امام موسی انتقاد تندی مطرح کرد؛ گفت که حضور شیعیان در خدمات اجتماعی و صنعت و عرصه‌های دانشگاهی پایین‌تر از سطح مطلوب است و هزاران لبنانی فقیر چه در شمال و چه در جنوب کشور حتی شناسنامه هم ندارند و از حق مسلمشان در بهره‌مندی از خدمات اساسی دولتی و حق رأی محروم اند.سید موسی، در سخنرانی‌اش به مثال شهادت امام حسین اشاره کرد و بدین ترتیب، داستان دینی و نمادین بودن آن نبرد دیرینه با ظلم را با وضعیت اسف‌باری که شیعیان لبنانی معاصر با آن مواجه بودند گره زد.
با لحنی مؤثر پرسید: «آیا امام حسین چنین وضعی را برای فرزندانش ‌می‌پذیرد؟»امام صدر با اشاره به سلاحی که در دست‌ها بود گفت: «سلاح، زینت مردان است» [السلاح زینة الرجال] و یارانش را تشویق کرد تا حق مشروع خود را از دولت بگیرند و یا آنکه در راه به دست آوردن حق مشروع خود بمیرند.
این بار، زبان خشم و انقلاب بود که امام صدر برای برانگیختن شیعیان و برای بیدار کردن جماعت از خواب سهل‌انگاری و بی‌خیالی‌شان به کار گرفته بود و سعی ‌می‌کرد در آنها روح عزم و اعتماد به نفس و تلاش برای رسیدن به عدالت را برانگیزد.«عقل حمیة» که در آن زمان یک دانشجوی طرفدار امام موسی صدر بود و بعدها فرمانده نظا‌می ‌ارشد جنبش امل شد، می‌گوید: «در اینجا یک مرد بود که موسی صدر نام داشت. امام صدر بود که غول خفته‌ی [قدرت] شیعیان لبنان را بیدار کرد.»

تاریخچه‌ی حضور شیعیان در لبنان تا زمان امام صدر

کسی دقیقا منشأ حضور اسلاف شیعه در لبنان را نمی‌داند. در هر حال می دانیم که شیعیان لبنان از جهت جغرافیایی در بین اهل سنت شام محاصره بودند و تمرکز اصلی‌شان در منطقه جبل عامل بود.شیعیان همواره در این منطقه از نوعی خودمختاری برخوردار بودند. حتی در دوره حکومت عثمانی‌ها هم این خودمختاری را حفظ کرده بودند. تا آنکه پادشاه عثمانی، یک سپاهیِ بسیار خونریز به نام احمد پاشا (که به «جزّار» یعنی «سلّاخ» معروف است) را مأمور کرد تا به مناطق شیعه‌نشین شام حمله کرده و آنها را مستقیما زیر نفوذ حکومت عثمانی در آورد. جزار کسی است که یک نویسنده اروپایی در همان زمان به اسم بارون دو توت او را اینگونه معرفی کرده: «وحشی مطلقی است که به نوع بشر حمله ‌می‌کند.»جزار توانست در سال 1781 با وحشی‌گری فراوان شیعیان را شکست دهد، هرچند که مقاومت سرسختانه‌ی شیعیان در همان زمان هم مثال زدنی بود.حمله سرکوبگرانه و قمعی جزار، جبل‌ عامل را از موقعیت مرکز اول تعلیم شیعیان خارج کرد. هیچ چیز از تأثیرات این حمله در امان نماند. کمااینکه به خودمختاری شیعیان هم خاتمه داد.
در دهه‌های بعدی اهمیت جبل عامل رفته رفته کم و کمتر شد. در واقع سفرنامه نویسان اروپایی که در نیمه دوم قرن 19 از این منطقه عبور کرده‌اند نتوانسته‌اند ناراحتی‌شان را از فقر و بدبختی‌ای که روستاهای جبل‌ عامل را در برگرفته بود و از رکود و رخوت و بی مبالاتی‌ای که ساکنین محلی داشتند، مخفی نمایند.شانس شیعیان در دوره انتقال حکومت از عثمانی‌ها به قیمومیت فرانسه در آخر جنگ جهانی اول، چندان افزایش نیافت.

وقتی هم که تشکیل دولت لبنان در سال 1920 اعلام شد و مرزهایش در سه سال بعد ترسیم گشت، اهالی جبل عامل تبدیل شدند به اهالی لبنان. همسایگان عرب آنها در جنوب، فلسطینی‌هایی بودند که تحت قیمومیت بریتانیا قرار داده شده بودند و حالا مرزهای جدید کسانی را از هم جدا ‌می‌کرد که تا چندی پیش یک جامعه همگون با یکدیگر محسوب ‌می‌شدند.حتی پس از آنکه لبنان در سال 1943 از فرانسه مستقل شد، شیعیان باز هم به قدر کافی و باتوجه به حجمشان نسبت به دیگر طوایف لبنان، در نظام حکومتی جدید دارای سهم متناسب نشدند.میثاق ملی که در آن زمان تدوین شد (و در اصل توافقامه‌ای بین اهل سنت و مارونی‌های لبنان بود) مناصب را با توجه به سرشماری‌ای که حدود ده سال قبل یعنی در سال 1932 انجام شده بود تقسیم کرد (جالب است که هنوز هم با گذشت 80 سال، هیچ سرشماری دیگری در لبنان صورت نگرفته است).
این سرشماری در همان زمان انجام هم دقتش محل سؤل بود و در هر حال بعد از گذشت یازده سال، قطعا برای چنین مسئله‌ای قابل استناد نبود. طبق این میثاق ملی، مارونی‌ها (که در آن زمان بزرگترین طایفه‌ی لبنان محسوب ‌می‌شدند) صاحب بالاترین مناصب سیاسی و امنیتی از جمله ریاست جمهوری و فرماندهی ارتش لبنان شدند.در سال‌های اول پس از استقلال، لبنان شاهد دوره شکوفایی اقتصادی به واسطه بخش خدمات بود، و در این امر از موقعیت جغرافیایی‌اش بین غرب و خلیج فارس پر نفت و رو به فعالیت بهره ‌می‌برد.ولی این شکوفایی در خلال این دوره، چیزی بود که تنها نخبگان حاکم که به خانواده‌های سیاسی با نفوذ متعلق بودند، از آن سود می بردند؛ خانواده‌های بانفوذی که بخش‌های تجاری و مالی را در انحصار خود و بر سیاست کشور هیمنه کامل داشتند.عایدات این شکوفایی اقتصادی هم عموما در بیروت و بخش‌هایی از منطقه جبل لبنان که مسیحی‌ها در آنجا مستقر بودند هزینه ‌می‌شد.
مناطق ثانویه در شمال، وادی البقاع و جنوب که شیعیان در آنجا بودند، شاهد رکود بود. مثلا در سال 1943 حتی یک بیمارستان هم در جنوب لبنان وجود نداشت.

سکونت در مناطق موسوم به «کمربند فلاکت»

زرق و برق بیروت (که درآمدش در دهه پنجاه میلادی پنج برابر مناطق اطرافش بود) ده‌ها هزار شیعه را تشویق می‌کرد که مزارع و روستاهای خود را رها کنند و به دنبال فرصت‌های شغلی تازه راهی بیروت شوند. اکثر این شیعیان در حاشیه جنوبی بیروت [ضاحیه جنوبی] و در محله‌های پرتراکم و غیر بهداشتی به وجود آمده در آنجا مستقر شدند. شیعیان عموما به عنوان کارگران ساختمانی فعال بودند و به بالا رفتن برج‌های سیمانی‌ای کمک کردند که به سرعت خط افق بیروت را محو ‌می‌کرد.با آغاز سال 1971 میلادی، تقریبا نیمی‌از شیعیان لبنان در ضاحیه جنوبی بیروت ساکن بودند (جایی که به «کمربند فلاکت» مشهور بود)، به علاوه دو منطقه مشخص دیگری که شیعیان در آنجا هم ساکن بودند یعنی بقاع و جنوب لبنان.
نمایندگان سیاسی طایفه شیعه همواره زمینداران شیعه‌ای بودند که سلطه‌ی زمیندارانه ی خود را به زیردستانشان تحمیل ‌می‌کردند و آنها را در مقابل سرسپردگی تام در انتخاباتها، به مناصبی منصوب ‌می‌کردند [و بدین ترتیب همواره همین زمینداران به عنوان نمایندگان شیعیان انتخاب ‌می‌گشتند].

با توجه به محدودیت سهم سیاسی شیعیان و شرایط اجتماعی سطح پایین، معلوم بود که محله‌های فقیرنشین و پرجمعیت در ضاحیه جنوبی بیروت زمینی بارور برای رشد ایدئولوژی‌های چپگرایانه (که در دهه پنجاه میلادی همه خاورمیانه را در‌می‌نوردید) خواهند بود.
بدین ترتیب جوانان شیعه‌ای که در مناطق پرجمعیت ضاحیه و جو زمیندارانه و فئودالی جبل عامل و بقاع فقیر رشد کرده بودند، احزاب سکولار چپگرا جذبشان ‌می‌کرد؛ احزابی که شعارشان تعطیل نظام فعلی [سیاسی و اجتماعی] و ترویج مساوات در جامعه بود.

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب


http://www.rajanews.com/news/258529/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B2%D8%A8%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%9F%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%C2%AB%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 07:34
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 10 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: hamid48 /sky_hero /espadan /alij /hasanali /mehdi /100ra /yekkhatere /crounus2000 /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 2 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
در قسمت قبلی این سلله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به موضوع حضور شیعیان در لبنان و گذشته‌ی آکنده و از فقر و رنج و استضعاف آنان در لبنان اشاره شد. در ادامه قسمت دوم تقدیم می‌شود

: ... انگار که او خود مسیح است

در اوج این هیجان اجتماعی- سیاسی شیعیان، امام موسی صدر (که در آن زمان 31 ساله بود) در سال 1959 به لبنان آمد.او چهار سال قبل از آن سفری به لبنان نموده بود و مهمان [علامه] سید عبدالحسین شرف‌الدین شده بود. [علامه] سید شرف‌الدین یکی از اقوام او و بارزترین مرجع شیعیان لبنان در آن زمان بود.

[علامه] سید شرف‌الدین که شدیدا تحت تأثیر این روحانی ایرانی باهوش قدبلند قرار گرفته بود، بر جوانی و بی‌تجربگی و کم بودن آشنایی او با لبنان چشم پوشی کرد و او را به [البته با تیزهوشی و به عنوان بهترین گزینه] به عنوان جانشین خود انتخاب نمود.[حالا سید موسی صدر پس از وفات علامه شرف‌الدین به لبنان آمده بود]. پس از استقرار در شهر صور، اما صدر به سرعت با جامعه محلی درآمیخت. هر جمعه در مسجد عباس شرف‌الدین صور نماز جمعه ‌می‌خواند و با شخصیت‌های پیشرو در شهر هم ارتباط ‌می‌گرفت.



[امام موسی صدر در جمع مردم]

«اولش کسی نمی‌دانست او کیست.» این را عبدالله یزبک ‌می‌گوید که در آن زمان یک تاجر محلی بود و بعدها تبدیل به دستیار امام موسی صدر شد. «من معمولا نماز را به سادات دیگر اقتدا ‌می‌کرد. ولی همیشه حس می‌کردم همه آنها مدام حرف‌های شبیه هم [و تکراری] ‌می‌زنند. فلذا شروع کردم به نمازخواندن با امام صدر [و شنیدن سخنرانی‌های بعد از نماز او]. ناگهان دیدم که حرف‌های جدیدی درباره دین و اقتصاد و اصلاحات اجتماعی ‌می‌شنوم.

حرف‌هایی از او ‌می‌شنیدم که تا آن زمان از هیچ کس نشنیده بود.»به کمک برخی تخصیص‌های مالی از طرف دولت و همچنین تبرعات دینی، امام صدر دست به یک سری فعالیت‌های اجتماعی زد. اولین حرکتش هم برچیدن گدایی در شهر صور بود.
در این راستا اقدام به تأسیس یک صندوق خیریه‌ی محلی کرد و سپس آن را به مرور گسترش داد. همچنین مرکزی برای مطالعات اسلا‌می ‌و چندین مرکز مرتبط با حِرَف و فنون در صور ایجاد نمود. هنرستان فنی جبل عامل که در برج شمالی خارج از شهر صور تأسیس کرد، طرح اصلی‌اش در آن سال‌ها بود. آن هنرستان هنوز و تا به امروز باز است و هم اکنون زیر نظر خواهر امام صدر رباب به فعالیتش ادامه ‌می‌دهد. کما اینکه در بیروت هم یک بیمارستان و یتیم‌خانه‌هایی برای پسران و دختران تأسیس کرد.



[امام موسی صدر و شیخ محمد یعقوب در جمع مردم]

امام موسی صدر، با عربی‌اش که با لهجه‌ی فارسی آمیخته بود، و با چهره‌ی جذاب و فعالیت گسترده‌اش به سرعت توجه طبقه متوسط [و فقیر] شیعه را به خود جلب کرد و از حمایت آنها برخوردار شد. حالا امام صدر تبدیل شده بود به جایگزین و بدیل ثروتمندان زمیندار سنگدل و همچنین بدیل انقلابیون ترسناک چپگرا. او شخصیتی بود که بین آگاهی جمعی و پیشروی و اصلاح جمع کرده بود.امام صدر سخت تلاش کرد تا احساس هویت مذهبی واحد را بین شیعیان لبنان (که از نظر جغرافیایی در سطح لبنان پراکنده بودند) تقویت نماید، در همین راستا با روحیه‌ای‌ خستگی‌ناپذیر از این گوشه کشور به آن گوشه دائما در حرکت بود.

و به رغم اینکه تمرکزش در کارها بر بهبود شرایط زندگی شیعیان لبنان بود، در عین حال دست یاری‌اش را به سوی گروه‌های دیگر هم دراز می‌کرد (گرچه اینکارش موجب خشم علمای محافظه‌کارتر شد). در همین راستا به صورت مرتب در کلیساها هم سخنرانی ‌می‌کرد. در یکی از این موارد، او قرار بود در کلیسایی در علما الشعب سخنرانی کند (علما الشعب یک روستای مسیحی مارونی در مرز لبنان با فلسطین اشغالی است) ولی وقتی نزدیک منطقه شد دید که راه به دلیل تجمع گسترده و عظیم مرد‌می‌که برای شنیدن سخنرانی او آمده بودند، بسته شده است. فلذا مجبور شد که همراه عبدالله یزبک از ماشین پیاده شود و از طریق مزارع توتون و تنباکوی [کنار جاده] خودشان را به کلیسا برسانند.



[امام موسی صدر در حال سخنرانی]

یزبک این خاطره را به یاد ‌می‌آورد و ‌می‌گوید: «با سی دقیقه تأخیر به کلیسا رسیدیم. مردم نگران شده بودند. ولی وقتی که رسید، پشت تریبون رفت. حالا همه مردم ‌می‌توانستند صدای او را بشنوند.
مردم از رسیدن او و شنیدن صدایش از خود بی‌خود شدند. مسیحی بودند، ولی شروع کردند مثل مسلمانان فریاد زدن: «الله اکبر، الله اکبر ...». مردم طوری با او مواجه ‌می‌شدند که گویی خود مسیح ظهور کرده است. مسیحیان خیلی به من ‌می‌گفتند که خوشحالند از اینکه شخصی مثل او را در بین خود دارند.»امام صدر [با این فعالیت‌هایش] دشمنی ثروتمندان زمیندار شیعه (که در جای خود مستحکم شده بودند) را برانگیخت، اینان حس می‌کردند که این روحانی فعال، تهدیدی برای پایگاه آنها در بین شیعیان است و او با تأسیس مجلس اعلای شیعیان لبنان در سال 1976 (به صفت اصلی‌ترین دستگاه نمایاننده‌ی شیعیان لبنان) نفوذ آنها را به خطر انداخته است. در سال بعد هم امام صدر «حرکة المحرومین» را تأسیس کرد که تبدیل شد به وسیله اصلی او برای ادامه فعالیت‌های مرد‌می ‌و اجتماعی‌اش در حمایت از افراد فقیرتر اجتماع.
این جنبش، اولین سازمان سیاسی و اجتماعی شیعیان لبنان در چنین سطح گسترده‌ای بود.

شکل‌گیری «فدائی‌ها» [الفدائیین]

در نیمه دوم دهه شصت میلادی امام موسی صدر دریافت که در سایه ظهور رزمندگان فلسطینی [فدایی‌ها] در جنوب لبنان به اضافه آشکار شدن نشانه‌های درگیری با اسرائیل از طریق مرزهای جنوبی، تلاش‌های او برای بسیج سیاسی و اجتماعی شیعیان با پیچیدگی بیشتری مواجه است.لبنان هم مانند دیگر کشورهای هم‌مرز با فلسطین، تعداد زیادی از آوارگان فلسطینی را پس از جنگ اول اعراب با اسرائیل، یعنی درست پس از اعلام تأسیس اسرائیل در سال 1948، در خود جای داده بود. در اواخر دهه پنجاه میلادی، در بین این فلسطینی‌ها گرو‌های مبارزی پدیدار شدند که قائل به مقاومت مسلحانه در برابر اسرائیل بودند. از مهم‌ترین گروه‌هایی که در آن دوران ظهور کرد جنبش فتح به رهبری یک مهندس جوان به نام یاسر عرفات بود.



[امام موسی صدر و یاسر عرفات]

اولین عملیات‌های نظا‌می ‌فتح محدود و پراکنده و بعضا ناموفق بود (اولین این عملیات‌ها از خاک لبنان به سمت فلسطین آغاز شد و زمان آن ژوئن 1965 بود). ولی این وضع پس از جنگ شش روزه در ژوئن 1967 تغییر کرد. جنگ شش روزه پس از هجوم غافلگیرانه‌ی اسرائیل ضد مصر و سوریه و اردن آغاز شد. وقتی شش روز بعد موافقتنامه آتش بس امضا شد، اسرائیل به صورت کامل باریکه غزه و کل صحرای سینا از مصر و کرانه باختری رود اردن (ازجمله قدس شرقی) از اردن و بلندی‌های جولان از سوریه را تصرف کرده بود و بدین ترتیب وسعت دولت عبری را تنها ظرف شش روز، سه برابر نموده بود.لبنان از دخالت مستقیم در این جنگ اجتناب کرد ولی استیلای سریع اسرائیل بر جولان سوریه، تأثیراتی بر آینده‌ی سیادت لبنان بر سرزمین‌هایش و بر امنیت منطقه ای ‌می‌گذاشت.[در همین جنگ روستای الغجر و مزارع شبعا و تپه‌های کفرشوبای لبنان هم در آن منطقه توسط اسرائیل اشغال شد].

فتح لند! [سرزمین سازمان فتح]

پس از آنکه اسرئیل در جنگ 1967 طعم شکست را به ارتش‌های عربی چشاند، جنبش رو به رشد مسلحانه‌ی فلسطینی‌ها تبدیل به نیرویی جذاب شد. در اکتوبر 1986 رزمندگان فلسطینی کم کم از اردوگاه‌های آوارگان پا بیرون گذاشته و شروع به تأسیس پایگاه‌های نظا‌می‌در جنوب لبنان در جوار مرز با اسرائیل [فلسطین اشغالی] نمودند. [به دلیل حضور پررنگ نیروهای سازمان فتح در جنوب لبنان، و در اختیار گرفتن عملی آن مناطق، به جنوب لبنان «فتح لند» گفته می شد.]حکومت لبنان هم با نگرانی این وضع حاکم شده بعد از جنگ 1967 را زیر نظر داشت.

پیش از آنکه رزمندگان فلسطینی به صورت جدی حملاتشان به اسرائیل را از خاک لبنان را آغاز کنند، اسرائیل به لبنانی‌ها یک نمونه نشان داد که اگر دست و پای سازمان آزادیبخش فلسطین را جمع نکنند، باید منتظر چه چیزی باشند: در 26 دسامبر، دسته‌ای از کماندوهای اسرئیلی در فرودگاه بیروت از هلی‌کوپترهایشان پیاده شدند و با در اختیار گرفتن اوضاع، سیزده هواپیما از هواپیماهای موجود در فرودگاه را منفجر کردند که در بین آنها 8 هواپیمای غیرنظا‌می ‌لبنانی متعلق به خطوط هواپیمایی «خاورمیانه» قرار داشت. [این عملیات در پاسخ به عملیات‌های مقاومت فلسطینی که از خاک لبنان انجام ‌می‌شد صورت گرفت]اعتراضات مردمی‌ای که پس از این قضیه در لبنان به راه افتاد، دولت لبنان را مجبور به استعفا کرد.



[تعدادی از فدائی های فلسطینی]

در آوریل 1969 درگیری‌های شدیدی بین ارتش لبنان و سازمان آزادیبخش فلسطین در جنوب لبنان در گرفت و به سرعت به خیابان‌های شهرهای لبنان کشیده شد. عملیات فلسطینی‌ها شدت تنش‌های لبنان را در سایه تقسیم قدرت بین نخبگان مارونی (که کاملا اوضاع را در قبضه داشتند و در مناصب خود مستحکم شده بودند) با مسلمانان و برخی مجموعه‌های چپگرا افزایش داد: دسته‌ی اول [یعنی مارونی‌ها] از قدرت رو به رشد سازمان آزادیبخش فلسطین و از توانایی یافتنش در تغییر اوضاع [موجود در کشور] خشمگین بود در حالیکه دسته دوم، فلسطینی‌ها را همپیمانانی مفید در نبرد خود برای دست ‌یافتن به سهم بیشتر در حکومت ‌می‌یافتند.

[پس از درگیری‌های شدید آن سال بین ارتش و فلسطینی‌ها] نهایتا مجموعه‌ای از تفاهمات حاصل شد که طی موافقتنامه ای در اکتوبر 1968 بین حکومت لبنان و سازمان آزادیبخش فلسطین به امضا رسید و به «توافقنامه قاهره» معروف شد. در این توافقنامه به فلسطینی‌ها حق مشارکت در درگیری‌های مسلحانه ضد اسرائیل داده ‌می‌شد «به شرطی که با دو موضوع اساسی سیادت لبنان و امنیت لبنان هماهنگ باشد.»



[ابوجهاد از رهبران اصلی فتح]

آغاز سال 1970 همزمان شد با زیاد شدن حملات فلسطینی‌ها به اسرائیل از خاک لبنان، و این، عکس‌العمل‌های شدید از طرف اسرائیل را حتمی‌ می‌کرد. در همین راستا در ماه جولای اسرائیلی‌ها برای اشغال دامنه کوه مزارع شبعا دست‌به‌کار شدند (این دامنه جایی بود که فلسطینی‌ها از آنجا ضد ساحل شمالی الجلیل حملات خمپاره‌ای انجام ‌می‌دادند). مهندسین اسرائیلی به وسیله خودروهای مهندسی راه‌های امدادی به دامنه کوه کشیدند، و مراکزی نظامی‌ای در خط مقدم بر روی بلندی‌های صخره‌ای مشرف بر کفرشوبا و شبعا احداث کردند. کشاورزان و رعایای باقی مانده هم که با سرسختی در مقابل سخت‌گیری‌های قبلی سربازان اسرائیلی پایداری کرده بودند، مجبور به ترک اراضی‌شان شدند. حالا اسرائیلی‌ها با این مراکز جدید نظامی‌شان در بالای تپه، ‌می‌توانستند بر بخش بزرگی از جنوب شرق لبنان اشراف داشته باشند.


[عرفات در بین فدائی ها]

سال 1974 که آغاز شد، دیگر روزی نبود که جنوب لبنان شاهد تعدی‌های مرزی سربازان اسرائیلی یا خمپاره‌باران یا حملات هوایی نباشد. هرچند سازمان ملل در سال 1972 (بنابه درخواست لبنان) سه مرکز مراقبت، در طول مرزها ایجاد کرده بود ولی این مراقبین غیرمسلح سازمان ملل هیچ کاری نمی‌توانستند بکنند جز اینکه تعداد زیرپا گذاشتن قوانین توسط اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها را ثبت کنند و گزارش‌هایی درباره خسارات و تلفات در طرف لبنانی تهیه کنند و اساسا اجازه دخالت مستقیم را نداشتند.

بعد از هجوم یک فدائی فلسطینی به اسرائیلی‌ها از طریق مرزهای لبنان در ‌می ‌1974، دولت اسرائیل تصمیم گرفت که مرزهایش با لبنان را مسدود کند؛ از طریق کشیدن دیواری با ارتفاع دو متر و هفتاد سانتیمتر و مجهز به سیستم‌های کاشف حرکت، همچنین کشیدن سیم خاردار و ایجاد مسیرهای خاکی برای کشف جای پای نفوذکنندگان. اسرائیل همچنین یک مرکز مراقبت نظا‌می‌ در طول مرز ایجاد نمود. همینطور در طرف لبنانی دیوار، گیاهان را از زمین کند و زمین را مین‌گذاری نمود.

همچنین برای مراقبت‌های شبانه استفاده از پرژکتور و گلوله منور را در دستور کار گذاشت.اسرائیل تعداد گشتی‌هایش برای مراقبت در داخل لبنان را هم افزایش داد: تانک‌های اسرائیلی سربازان را در طول روز داخل مرزهای لبنان ‌می‌برد و در مراکز مشرف بر اراضی شمال متمرکز ‌می‌شد. دولت لبنان هم در این راستا شکایت‌هایی رسمی ‌تقدیم سازمان ملل کرد ولی از ارتش خواسته شد که دخالتی نکند.اسرائیل در این زمان با پیش گرفتن سیاست تنبیه لبنانی‌های جنوبی ‌می‌خواست حکومت‌ لبنان را مجبور کند که تدابیری ضد نیروهای سازمان آزادی‌بخش فلسطین اتخاذ کنند. ولی لبنان، کشوری بود کوچک و ضعیف، که بین جهت گیری‌ها و وابستگی‌های مختلف طائفه‌ای و مذهبی و ایدئولوژیک رقیب و بین اختلافات اجتماعی تقسیم شده بود. روی همین حساب حکومت لبنان نتوانست به اجماعی درباره کیفیت برخورد مناسب با سازمان آزادیبخش فلسطین برسد، چیزی که اهالی جنوب لبنان را زیر باران‌های نعمات جنگی فلسطینی‌ها و اسرائیلی‌ها قرار داده بود!

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 07:39
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 10 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: hamid48 /ahmad /sky_hero /espadan /alij /hasanali /mehdi /100ra /yekkhatere /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 3 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
در قسمت قبلی این سلله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به بخشی از فعالیت‌های امام موسی صدر برای بازسازی هویت شیعیان منکوب‌شده‌ی لبنان و همچنین جریان تشکیل فدائی‌های فلسطینی و قدرت‌یابی گسترده‌ی آنان در جنوب لبنان اشاره شد. در ادامه قسمت سوم تقدیم می‌شود:

شکل گیری «أمل»
امام موسی صدر دولت لبنان را تشویق می‌کرد که جنوبی‌ها را از این وضعیت ناخوشایند نجات دهند، ولی تلاش‌هایش بی نتیجه بود.امام موسی صدر مناسب می‌دید که مجددا نفرت خود از اسرائیل و حمایتش از حق فلسطینی‌ها در بازپس‌گیری کشورشان را تکرار کند.

[امام موسی صدر]
با وجود این تصریحات و با وجود احساس همدلی حقیقی و صادقانه‌ای که نسبت به فلسطینی ها داشت، امام صدر می‌توانست یقین داشته باشد که [برخی] کارهای سازمان آزادی‌بخش فلسطینی در جنوب لبنان برای پیروان او خرابی و بدبختی و فلاکت به بار می‌آورد.
امام موسی صدر کم کم داشت حس می‌کرد جمع‌کردن بین حس همدلی صادقانه‌ای که نسبت به فلسطینی‌ها دارد و ‌حرکات سازمان آزادی‌بخش فلسطینی در جنوب لبنان، دارد سخت‌تر و سخت‌تر می‌شود [به گفته‌ی بسیاری از سیاسیون لبنانی، از جمله رئیس جمهور بعدی لبنان امین جُمَیّل، برخی اعضای سازمان آزادی‌بخش فلسطین در این دوره به تنها کاری که نمی‌پرداختند تلاش برای آزادسازی فلسطین بود و همه‌ی کارشان شده بود ظلم و ستم به مردم.]در اوایل سال 1974، امام موسی صدر صبرش در برابر بی‌مبالاتی و ناتوانی حکومت لبنان به سر آمد و تصمیم گرفت خودش شخصا مشکلات موجود را رفع کند و برای اولین بار، «دست بردن به سلاح» را به عنوان وسیله‌ای برای دفاع از جنوبی‌ها و گرفتن حقوق محرومان، مطرح نمود.


[امام موسی صدر در کنار رزمندگان امل]

این حرکت را نباید نوعی انحراف در مسیر این روحانی «معتدل» به حساب آورد. او [با توجه به تجربه این سالیانش در لبنان] فهمیده بود برای درست شدن امور راهی ندارد جز اینکه به روشی مبتنی بر قدرت دست بیازد.چنین بود که امام صدر در مقابل تجمع گسترده‌ی مردمی در روستای بدنایل در بقاع، لحن همیشگی‌اش را کمی تغییر داد و خطاب به پیروانش گفت: «ما هیچ گزینه‌ی دیگری جز انقلاب و سلاح نداریم.»و یک ماه بعد از سخنرانی بدنایل بود که آن اتفاق عظیم در بعلبک رخ داد و امام صدر با لحن جنجال برانگیزی اعلام کرد: «سلاح، زینت مردان است.»
امام صدر از عشائر شیعه‌ی بقاع خواست که درگیری‌های قدیمی‌شان را کنار بگذارند و به نیروی جدیدی که می‌خواهد برای دفاع از جنوب در مقابل اسرائیل تأسیس کند بپیوندند.چندی پس از تجمع گسترده‌ی مردمی در بعلبک، تجمع گسترده‌ای هم در صور برگزار گردید.
این تجمعات مردمی کمک کرد که «حرکة المحرومین» در وجدان جمعی مردم جا بیفتد.هرچند حرکة المحرومین را امام در هفت سال پیش از آن تأسیس کرده بود، ولی تا آن زمان یک سازمان به معنای خاصش به حساب نمی‌آمد و تا قبل از اوایل سال 1974 نمی‌شد روی آن حساب کرد.
پس از آن تجمع‌های گسترده‌ی مردمی، امام صدر شروع کرد به جذب رزمندگان داوطلب تا یک مجموعه‌ی مسلح به عنوان شاخه‌ی نظامی حرکة المحرومین درست کند و این گروه، مأموریت دفاع از جنوب در برابر اسرائیلی‌ها را به دوش بکشد.بر روی این مجموعه نام «افواج المقاومة اللبنانیة» [امواج مقاومت لبنان] گذاشته شد که سرواژه‌اش می‌شد «اَمَل» [که خود به معنای امید بود].عقل حمیّة که در آن زمان دانشجو و از پیروان امام صدر بود؛ به یاد می‌آورد:«امام صدر در سال 1974-1975 شروع کرد به بازدید از دانشگاه‌ها و از دانشجویان دعوت می‌کرد که به امل بپیوندند.
امام موسی صدر روابط خوبی با روشنفکران شیعه برقرار کرد و آنان را قانع نمود که همراه با فلسطینی‌ها در نبرد با اسرائیل نقش ایفا کنند. ولی خب این کار چندان آسان نبود، چون در آن زمان روابط شیعیان و فلسطینی‌ها [به دلیل حرکات برخی فلسطینی‌های مسلح در جنوب لبنان] بد بود.»امام صدر و عرفات با هم توافق کردند که سازمان فتح، به آموزش نیروهای امل در پادگان‌هایی که امل به تازگی در بقاع شرقی تأسیس کرده بود کمک نمایند. امام صدر می‌خواست با این کار ضمن فراهم آوردن آموزش نظامی برای کادر‌های امل، روابط شیعیان و فلسطینی‌ها را هم تقویت نماید.


[امام موسی صدر و یاسر عرفات]

بدین ترتیب فتح، مسئول سازماندهی و آموزش نیروهای امل، با نهایت مخفی‌کاری، شد. به رغم همه‌ی اینها، تصویر صلح و تسامحی که امام صدر ترسیم کرده بود، اگر معلوم ‌می‌شد که او هم مانند دیگر رهبران سیاسی لبنانی وارد بازی تأسیس میلیشا [گروه شبه‌نظامی] شده است، دچار ضربه می‌گردید.ولی سرنوشت، راه خودش را می‌رفت: در آوریل 1975 حالت‌ تنش در لبنان وارد فاز سنگین‌تری شد؛ تا آنکه کار به آغاز جنگ داخلی رسید.
سه ماه بعد و در آغاز ماه جولای، یک مربی فتح در اردوگاه آموزشی امل در عین التینة در تپه‌های شرق بعلبک، به صورت غیرعمدی موجب انفجار یک مین ضد تانک شد.در این انفجار، سی نفر از اعضای امل کشته شدند و ده‌ها نفر هم مجروح گشتند.
امام صدر که همین چندی پیش برای پایان دادن به جنگ داخلی لبنان دست به اعتصاب غذا زده بود و این اعتصاب غذا با حمایت گسترده‌ی مردمی مواجه شده و به تازگی به این اعتصاب غذا پایان داده بود، مجبور شد اعتراف کند که او یک گروه شبه‌نظامی تأسیس کرده است.به رغم اینکه اصرار او بر اینکه هدف امل، فقط دفاع از جنوب در برابر اسرائیل است، اما در هر حال؛ اینکه حالا او خودش فرمانده یک گروه شبه نظامی بود، اعتصاب غذایش ضد جنگ داخلی را غیر واقعی نشان می‌‌داد.



[یکی از پوسترهای جنبش امل در دهه 60 شمسی، که در آن آمده:امام خمینی خطاب به هیئت اعزامی جنبش امل در تهران: به پیشگاه خدا دعا می کنیم که همراه شما و امام موسی صدر در قدس نماز بخوانیم.]

ما به دامان اسرائیل پرتاب شدیم!

در همین اثنا، جنوب لبنان از هول و هراس اولیه‌ی جنگ داخلی که در شمال لبنان شدت گرفته بود به دور ماند چرا که اکثریت اعضای سازمان آزادی‌بخش فلسطین برای نبرد در خطوط جنگ در بیروت، از جنوب رفته بودند.با همه اینها، تکانه‌های جنگ داخلی به جنوب لبنان هم رسید و در ژانویه‌ی 1976، درگیری و شکاف در ارتش موجب شد که بخشی از اعضای ارتش به گروه‌های شبه نظامی ملحق شوند یا آنکه سربازانِ بدون فرمانده، خیلی ساده به خانه‌هایشان بازگردند!
به رغم نگرانی نخست‌وزیر وقت اسرائیل اسحاق رابین از کشیده شدن به صحنه‌ی سیاسی پیچیده و بی‌رحم لبنان، او در نهایت موافقت کرد که برای مسیحی‌های روستاهای جنوبی لبنان که خود را در محاصره‌ی سازمان آزادی‌بخش فلسطین و شبه‌نظامیان چپ‌گرا می‌دیدند، کمک بفرستد و از گروه‌های شبه‌نظامی در شمال هم حمایت مادی نماید. رابین در تشریح تصمیمش گفت:اسرائیل به مسیحیان لبنانی کمک‌ خواهد کرد که به خودشان کمک کنند.

در کنار مرکز نظامی اسرائیل در منطقه‌ی مقدم در سمت غرب مطلة (که یک شهرک در شمال فلسطین اشغالی است) ، یک گذرگاه مرزی رسمی هم ایجاد شد. اسرائیل اقدام به ایجاد یک درمانگاه کوچک در آب و هوای خوش در کنار یک باغ سیب هم کرد تا به لبنانی‌ها خدمات طبی مجانی ارائه کند.چیزی نگذشت که باغداران لبنانی شروع کردند به عبور از مرزها برای فروختن محصولاتشان به تاجران اسرائیلی، برخی دیگر هم در کارخانه‌ها و بنگاه‌های تجاری بزرگ و در هتل‌های اسرائیل برای خودشان کار پیدا کردند.
وزیر دفاع وقت اسرائیل شیمون پرز به صورت تمام‌قد به حمایت از روابط تازه آغاز شده با مسیحیان جنوب لبنان پرداخت و در ماه ژوئن رسما اعلام کرد که سیاست «مرز دوستی» [اشاره به مرز لبنان با فلسطین اشغالی] را در پیش خواهد گرفت.مسیحیان جنوب لبنان به خطرات همکاری با اسرائیلی‌ها کاملا آگاه بودند و هیچ شکی در این تبعات نداشتند، ولی حس می‌کردند به دلیل محاصره شدنشان توسط سازمان آزادیبخش فلسطین و جدا افتادنشان از بیروت، گزینه‌ی دیگری در اختیار ندارند.


[یاسر عرفات]

«به نظر شما، چه چیز باعث شد دیوارها را تخریب کنیم و به اسرائیل برویم؟» این سؤالی است که پدر منصور حکیم، کشیش مارونی در قلَیّا می‌پرسد، یعنی اولین روستایی که در جنوب با اسرائیلی‌ها روابط برقرار کرد: «هزاران خمپاره مستمرا بر سر ما می‌بارید.
تعداد زیادی از ما دچار مجروحیت شده بودیم. این مجروحان باید به اسرائیل می‌رفتند. ما هیچ گزینه و انتخاب دیگری نداشتیم ... در حقیقت ما به دامن اسرائیل پرتاب شدیم.»چیزی نگذشت که این همکاری از سطح ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه به سطح حمایت نظامی منتقل شد.
در این راستا، ارتش اسرائیل شروع کرد به کمک مخفیانه برای ایجاد یک گروه شبه‌نظامی مرزی محلی که ستون فقرات اصلی آن، نظامیان جدا شده از ارتش لبنان باشند به علاوه‌ی جوان‌های اهل روستاهای مسیحی همان مناطق جنوب.برخی عناصر تازه جذب‌شده‌ی این گروه شبه نظامی، لباس‌های نظامی زیتونی رنگ اسرائیلی به تن می‌کردند که نوشته‌های روی آن هم عبری بود و تفنگ‌های اسرائیلی داشتند.
اسرائیلی‌ها یک واحد تماس هم در مطلة ایجاد نمودند و به همپیمانان تازه‌ی لبنانی خود سی تانک شرمان هم دادند (که البته زمان ساختش به جنگ جهانی دوم یعنی حدودا بیست و پنج سال قبل باز می‌گشت) از دیگر جهیزات اهدائی اسرائیل به این گروه، خمپاره‌اندازهای سبک و تیربارهای سنگین و تجهیزات ارتباطی بی‌سیم و نفربرهای زرهی قدیمی ساخت شوروی بود که بر روی همه‌شان یک صلیب سفید رنگ (که علامت این گروه شبه‌نظامی بود) کشیده شده بود.

گشتی‌های ارتش اسرائیل هم شروع کردند به رفتنِ بیشتر و بیشتر در عمق خاک لبنان و تثبیت حضور خود در داخل خاک لبنان.

ورود ارتش سوریه به لبنان

در همین حال، سوریه چشمش را بر روابط رو به رشد بین اسرائیل و مسیحیان لبنان نبسته بود. رئیس‌جمهور سوریه، حافظ اسد می‌ترسید که اگر گروه‌های شبه‌نظامی وابسته به اسرائیل در نبرد با چپ‌ها و سازمان آزادیبخش فلسطین به آستانه‌ی فروپاشی برسند، آن وقت اسرائیل برای حمایت از مسیحی‌ها در لبنان دخالت نظامی کند. اگر هم اسرئیل در لبنان دخالت می‌کرد، یعنی آنکه دولت یهودی در لبنان برای خودش جای پا پیدا می‌نمود و با توجه به نزدیکی دمشق به مرز لبنان، این به معنای تهدید دمشق از جانب غربی بود. این تحولی بود که اسد عزمش را جزم کرد تا به آن اجازه‌ی ظهور ندهد.چیزی که اسد از آن می‌ترسید، در اوایل سال 1976 می‌رفت که محقق شود، وقتی که گروه‌های شبه نظامی مسیحی زیر ضربات سازمان آزادیبخش فسطین و چپ‌ها، داشتند پایگاه‌هایشان را از دست می‌دادند. وقتی که کمال جنبلاط (رهبر «جنبش ملی» چپگرای لبنان) با سرسختی درخواست سوریه برای کم کردن از شدت حملاتش به گروه‌های شبه نظامی مسیحی را رد کرد، اسد به صورت ناگهانی طرف مسیحی‌ها را گرفت و برای حمایت از آنان ارتش سوریه را به لبنان گسیل کرد.

حالا اسرائیلی‌ها نشسته بودند و از نابودی سازمان آزادیبخش فلسطین (که دشمنشان بود) توسط دشمن دیگرشان یعنی سوریه لذت می‌برند، واقعا حالت مسخره‌ای شده بود! در عین حال اسرائیلی‌ها شدیدا تأکید داشتند که ارتش سوریه نباید دست به ماجراجویی بزند و به جنوبِ «خط قرمز» بیاید (هرچند که این خط قرمز دقیقا معین نشده بود، ولی عملا کل جنوب لبنان را در بر می‌گرفت).


[حافظ اسد و عرفات]

[حافظ اسد معتقد بود شکست کامل هر یک از طرف‌های لبنانی باعث می‌شود آنان به سوی اسرائیل بروند و این رژیم، با ادعای جلوگیری از نابودی یکی از طرف‌های موجود، فرصتی برای دخالت در لبنان بیابد؛ پس بهتر است سوریه به عنوان یک کشور مقاوم عرب، خود نگذارد که این توازن بر هم بخورد.]در ماه اکتبر، چپگراهای لبنانی و سازمان آزادیبخش فلسطین شکست خوردند و نقش تعیین توازن قوا در لبنان به سوریه رسید. حالا سوریه در رأس سی هزار نظامی‌ای قرار داشت که تحت عنوان «نیروهای بازدارنده‌ی عربی» از طرف اتحادیه‌ی عرب [برای جلوگیری از شعله‌ور شدن جنگ داخلی در لبنان] تشکیل شده بود.

آغاز تشکیل «ارتش جنوب لبنان»

ارتش لبنان، برای بازگرداندن بخشی از کنترل دولت بر جنوب کشور، به یکی از نظامیانش به نام سرگرد سعد حداد (که از اهالی مرجعیون در جنوب بود) امر کرد که به جنوب برود و نیروهای باقی ‌مانده‌ی ارتش و گروه‌ شبه‌نظامی مورد حمایت اسرائیل راتحت امر خود درآورد. به دلیل اینکه دولت قدرتی نداشت، ارتش در وضعیت سختی قرار گرفته بود چراکه حالا باید به صورت تلویحی برای سیطره بر جنوب کشور، به همکاری با اسرائیل گردن می‌گذاشت.
تنها راه امن و موجود برای رسیدن سعد حداد به مقر جدیدش در جنوب لبنان، از طریق دریا بود. سعد حداد مسافت مسیر مابین جونیة در منطقه‌ی مسیحی‌نشین مرکزی در شمال بیروت تا حیفا در شمال اسرائیل [فلسطین اشغالی] را بر روی یک قایق اسرائیلی مجهز به موشک طی کرد. در ماه‌های بعد، سعد حداد وضعی غیرعادی پیدا کرده بود: گزارش‌هایش را برای فرماندهی ارتش لبنان به بیروت ارسال می‌کرد و حقوق اعضای تحت فرماندهی‌اش را از دولت لبنان می‌فت (مثل مابقی نیروهای شبه‌نظامی مورد حمایت اسرائیل) درحالیکه با ارتش اسرائیل همکاری می‌کرد و از آن دستور می‌گرفت!


[سعد حداد]
در اوایل سال 1977 (و با تحریک اسرائیلی‌ها) سعد حداد دست یه یک سلسله فعالیت نه چندان شدید برای گسترش منطقه‌ی نفوذش پیرامون مرجعیون و قلیّا زد تا بدین ترتیب، روستاهای مسیحی را در طول مرز به هم متصل نماید و یک کمربند امنیتی یکدست تشکیل دهد.
حالا و در حالیکه مابقی لبنان به دلیل حضور سوری‌ها از آرامش و صلح برخوردار شده بود، جنوب لبنان به دلیل حمله‌ی شبه‌نظامیان سعد حداد به روستاهای شیعه‌ی مجاور وارد یک سری جنگ ناپیوسته شد. هرچند که نیروهای حداد اکثرا به دلیل ضدحمله‌های سازمان آزادیبخش فلسطین و چپ‌ها مجبور به عقبگرد می‌شدند. دو طرف ضد هم خمپاره‌باران‌ و توپ‌باران‌های شدیدی داشتند و افزایش تعداد زخمی‌ها در طول مرز با اسرائیل (به قول اسحاق رابین، مرز دوستی) باعث شده بود که دانشجویان پزشکی اسرائیل مدام مشغول کار باشند!

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 07:51
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 9 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: hamid48 /mina68 /sky_hero /espadan /alij /hasanali /100ra /yekkhatere /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 4 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
در قسمت قبلی این سلله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به جریان تشکیل گروه شبه‌نظامی امل توسط امام موسی صدر و علنی شدن فعالیت‌های آن و همچنین اولین تماس‌های مسیحیان جنوب لبنان با اسرائیل پرداختیم. سپس موضوع ورود ارتش سوریه به لبنان در اوج جنگ‌های داخلی این کشور و موضوع تشکیل ارتش لبنان جنوبی (مهم‌ترین هم‌پیمان اسرائیل در جنوب لبنان) اشاره کردیم. قسمت چهارم را با هم می خوانیم:

آیت‌الله سید محمد حسین فضل الله و «اسلام پویا»

هرچند تلاش‌های گسترده‌ی امام موسی صدر، علنی‌ترین تلاش برای زیر بال و پر گرفتن شیعیان «محروم از حقوق خود» در لبنان بود، ولی این تنها نیروی محرکی نبود که در شیعیان لبنان اثر گذاشت. در کنار آن، نوع دیگری از فعالیت‌های دینی (که البته آرام‌تر بود) هم در دهه‌ی هفتاد میلادی در لبنان شروع شد. ریشه‌ی این تلاش نه در عمق تپه‌ها و دره‌های صخره‌ای جنوب لبنان، بلکه در جایی دور در شرق و در حرارت سوزان صحرای جنوب عراق بود: نجف اشرف.در آن زمان نجف اشرف مرکز اصلی آموزش دادن و آموزش دیدن فقه اسلامی برای شیعیان به حساب می‌آمد، کما اینکه مرکز حضور مراجع اصلی این مذهب بود. هر ساله صد‌ها طلبه به آنجا می‌رفتند تا وارد مدارس اسلامی‌ای شوند که در کنار بارگاه امام علی بن ابی طالب (علیهما السلام) قرار گرفته بود.


[آیت الله سید محمد حسین فضل الله]

نجف، زادگاه سید محمد حسین فضل ‌الله بود. پدر او آیت‌الله سید عبدالرئوف فضل الله بود که شخصیتی بود لبنانی‌الاصل و محترم. سید محمد حسین فضل الله در سال‌های بعد تبدیل شد به مرشد معنوی گروه تازه‌تأسیس حزب‌الله و رهبران آن و تبدیل شد به مهم‌ترین مرجع شیعیان لبنان.سید فضل الله در سال 1935 در جو پاک نجف به دنیا آمد. از کودکی توجهش معطوف بود به دین و تقوا. کمی که بزرگتر شد به سلک طلبگی درآمد و تنها سیزده سالش بود که شعرها و نوشته‌هایش (که در بسیاری از مجلات فرهنگی رایج در جهان عرب منتشر می‌گشت) مورد تحسین بسیاری قرار گرفت.سید فضل الله در همان سالهای ابتدایی بلوغ که مشغول تکمیل دروس حوزوی بود، مواجه شد با تکانه‌های سیاسی که عراق دهه‌ی پنجاه میلادی را در بر گرفته بود. درست مانند تلاش امام موسی صدر در لبنان که می‌‌خواست جلوی نفوذ و رشد جنبش‌های قومی سکولار عرب در بین شیعیان را بگیرد، سید فضل الله جوان و برخی دیگر از علمای نجف هم متوجه شدند که شعائر دینی در عراق (در سایه‌ی تأثیرگذاری گسترده‌ی کمونیست‌ها و بعثی‌ها) با چه خطراتی روبروست.



[از راست: نفر سوم، امام موسی صدر - نفر آخر، آیت الله فضل الله]

سال 1958 که آغاز شد، سید فضل الله به صورت گسترده‌ای در حزب تازه تأسیس «الدعوة» مشغول فعالیت بود. این حزب یک برنامه‌ی عمل اسلامی انقلابی را در دستور کار داشت و مهم‌ترین شخص در آن، آیت‌الله سید محمد باقر صدر (دوست نزدیک سید محمد حسین فضل الله) بود. حزب الدعوة تلاش داشت تا اسلام و موازین اسلامی را به عنوان یک گزینه‌ در مقابل سکولاریسم و ایدئولوژی‌های چپ مطرح کند، و هدف غایی حزب هم تشکیل دولتی اسلامی در عراق بود.به رغم اینکه سید فضل الله هرگز هیچ سمت رسمی‌ای در حزب الدعوة نداشت، ولی یک حامی پیشرو برای تفکرات این حزب بود که بر آن اسم «اسلام پویا» گذاشته شده بود. سید فضل الله در دهه‌ی شصت روش عملش را پیشرفت داد و همانطور که مشغول تعلیم دیدن و تدریس بود، به ارائه‌ی مباحثی [غیر از دروس حوزوی] هم ‌پرداخت.

آیت‌الله فضل الله، در سال 1966 نجف را به مقصد لبنان ترک کرد، جایی که تا پیش از آن فقظ چند بار به آن سفر کرده بود. وقتی در منطقه‌ی النبعة در شرق بیروت (در یک محله‌ی مملو از آوارگان شیعه‌ی جنوبی و آوارگان فلسطینی) مستقر شد، یک بازرگان محلی از او درخواست کرد که اداره‌ی امور یک گروه اجتماعی-فرهنگی به نام «اسرة التأخی» [خانواده‌ی برادری] را به عهده بگیرد. سید فضل الله اقدام به افتتاح یک مسجد و یک حسینه نمود و شروع کرد به ایراد سخنرانی برای جوانان تا بدین ترتیب آتش اشتیاق نسبت به عقاید چپگرایانه‌ی احزاب سکولار (که در بین جوانان شیعه گسترده بود) را خاموش کند.در کنار این، سید فضل الله «مؤسسه‌ی شرعی اسلامی» را هم تأسیس کرد که در نوع خودش در آن وقت در لبنان بی‌ظنیر بود و کارش انجام پژوهش‌های دینی پیشروانه بود و از نمونه‌ی مورد استفاده در نجف پیروی می‌کرد.


[آیت الله سید محمد حسین فضل الله]

شهرت سید محمد حسین فضل الله به عنوان یک سخنرانِ دارای شخصیتی دوست‌داشتنی، به سرعت گسترده شد، کسی که نظراتش درباره‌ی اسلام در جهان معاصر فقط در بین فقرای بی سواد منطقه‌ی النبعة طرفدار نداشت، بلکه حتی دانشجویان تحصل‌کرده در دانشگاه‌ها هم جذب نظرات او شده بودند.سید فضل الله در سال 1966 اتحادیه دانشجویان مسلمان لبنان را به عنوان وسیله‌ای برای جهت‌دهی به جوانان روشنفکر تأسیس کرد تا آنان بتوانند در عین مشغول بودن به حرفه‌های تخصصی خود در جهان سکولار جدید، اسلامشان را هم به کار ببندند.رهبران آینده‌ی حزب‌الله، جزو اولین افراد جذب شده به سید فضل الله بودند که از جمله ی آنان می‌توان به شیخ راغب حرب اشاره کرد: یک روحانی سرسخت که در نجف تحصیل کرده و حالا امام جماعت مسجدی در زادگاهش یعنی روستای جبشیت در جنوب لبنان بود.


[شهید شیخ راغب حرب]

در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد میلادی، سید فضل الله و امام موسی صدر فعال‌ترین و پویاترین شخصیت‌های دینی در لبنان بودند. هر دو سخنرانانی زبردست بودند که از آرمان فلسطین حمایت می‌نمودند. امام موسی صدر لاغر اندام، قدر بلند و دارای شخصیتی دوست‌داشتنی بود و نیرویی عجیب داشت که به او امکان می‌داد دائما در تحرک باشد و دیدارها و سخنرانی‌هایی در سراسر لبنان برگزار نماید. اما سید محمد حسین فضل الله قدی کوتاه و ظاهری پرهیبت داشت، با شخصیتی آکادمیک که فعالیت‌هایش متمرکز بود در محله‌ی النبعة. در این بین تأید شدید سید فضل الله بر وحدت بین شیعه و سنی هم نظرها را به خود جلب می‌کرد.


[از راست: نفر چهارم، آیت الله فضل الله، در سخنرانی امام موسی صدر]

تلاش امام موسی صدر متمرکز بود بر بهبود اوضاع شیعیان در چارچوب نظام موجود لبنان، ولی سید فضل الله خواستار تأسیس یک نظام اسلامی مطابق با زمانه و گردن نهادن به اسلامی جهانی بود که از مرزهای ساخته‌ی دست بشر فراتر برود. هر دو هم نظرات تندی نسبت به اسرائیل داشتند.

اولین فعالیت‌های عماد مغنیه

از جمله‌ی کسانی که در اواسط دهه‌ی هفتاد میلادی [دهه پنجاه شمسی] به صورت منظم در سخنرانی‌های سید فضل الله در مسجد «خانواده‌ی برادری» حاضر می‌شد، جوانی بود لاغر اندام، با صورتی جدی، در اواسط دهه‌ی دوم عمرش با نام عماد مغنیه. عماد مغنیه در سال‌های بعد به عنوان فرمانده نظامی حزب‌الله شهرتی جهانی یافت؛ شخصیتی کارآزموده و با اراده که طراحی بسیاری از عملیات‌های استشهادی و ربایش اتباع غربی در لبنان در دهه‌ی هشتاد میلادی را به او منسوب می‌نمایند.عماد مغنیه در سال 1962 میلادی متولد شد و در محله‌ای فقیرنشین در ضاحیه‌ی جنوبی بیروت رشد کرد. هرچند می‌دانیم که اصلیت خانواده‌ی او به منطقه‌ی طیر دبا که روستایی کوچک در تپه‌های شرق صور است، بر می‌گردد. چیز زیادی از کودکی او نمی‌دانیم ولی دوستان دوران کودکی‌اش به خاطر می‌آورند که او ذاتا فرمانده بود؛ از همان کودکی شخصی بود متدین و طرفدار سید محمد حسین فضل الله و وفادار به او. دوستان مغنیه و کسانی که او را می‌شناسند او را اینگونه توصیف می‌کنند: «شدیدا باهوش بود»، «دائما حواسش جمع بود»، «انگار اصلا نمی‌خوابید»، «شوخ طبع بود» و «زیاد می‌گفت و می‌‌خندید.»


[شهید عماد مغنیه]

در سال 1976، مغنیه به همراهی تعدادی از دوستانش به یک پادگان آموزشی سازمان فتح در نزدیک دامور رفتند. دامور یک روستای مسیحی در کنار راه اصلی ساحلی در جنوب بیروت بود که در ژانویه‌ی همان سال، برخی از اهالی‌اش توسط شبه‌نظامیان فلسطینی و شبه‌نظامیان چپگرا کشته شده و مابقی هم از آنجا بیرون رانده شده بودند.این پادگان زیر نظر انیس نقاش قرار داشت، کسی که آن زمان یک شخصیت اسطوری‌ای برای اعضای سازمان آزادیبخش فلسطین بود. امروز، این مرد خوش برخورد با موهای روشنش و محاسنش که حالا خاکستری شده و باعمری بیش از شصت سال، بیش از آنکه یک انقلابی باشد، یک استاد دانشگاه است.

انیس نقاش (که یک مسلمان اهل سنت بیروتی بود) در سال 1968 به فتح پیوسته بود. نقاش همکار ایلیچ رامیرز سانچز (معروف به کارلوس) و جزو همان گروهی بود که با تهور فراوان، وزرای نفت اوپک را در سال 1975 در وین به گروگان گرفتند.بعد از سقوط دامور و افتادنش به دست سازمان آزادیبخش فلسطین، انیس نقاش در آنجا پادگان نظامی کوچکی تأسیس کرد تا به مجوعه‌های مختلف (از گروه‌های کوچک تا افراد) در مدت بیست روز تاکتیک‌ها و مهارت‌های لازم برای به‌کارگیری سلاح را آموزش دهد.انیس نقاش یادش می‌آید: «عماد مغنیه پیش من آمد و گفت که او و دوستانش یک گروه اسلامگرا هستند و می‌‌خواهند آموزش نظامی ببینند ولی این گروه نمی‌خواهد که به سازمان فتح بپیوندد.» انیس ادامه می‌دهد: «اکثرشان سنشان کم بود. 17-18 ساله بودند. عماد با بقیه متفاوت بود چون خیلی به یادگیری مسائل اهتمام داشت، در حالیکه همه می‌‌خواستند هرچه زودتر دوره تمام شود تا بتوانند با تفنگ، تیراندازی کنند. او تنها کسی بود که در آن دوره، نکته‌ها را یادداشت برداری می‌کرد. مثل بقیه همه‌ی هوش و حواسش پی این نبود که تیراندازی کند.»
انیس نقاش به شاگردانش ضرورت طراحی و نقشه‌ریزی تاکتیکی و استراتژیک را آموزش می‌‌داد و در حین بحث می‌گفت: «برای اینکه جریان مقاومت، فعال و کارآمد باشد، نباید فقط با وقایعی که درحال رخ دادن است تعامل کند، بلکه باید نسبت به مسائل پیش‌دستی داشته باشد تا بتواند عنصر غافلگیری را آنطور که باید و شاید حفظ کند و گام بعدی دشمن را پیش‌بینی نماید.»انیس نقاش با یادآوری آن روزها می‌گوید: «عادت داشتم که درباره‌ی ضرورت این برایشان صحبت کنم که باید بدانیم یک سال بعد یا دو سال بعد یا سه سال بعد می‌خواهیم چه کنیم. در آن زمان فعالیت‌های احتمالی دشمن چیست؟ انتشار نیروهایش چه وضعی خواهد داشت؟ چه آمادگی‌هایی برای مواجهه با حوادث احتمالی خواهد داشت؟ این چیزهایی بود که از همان اول به عماد یاد دادم.»


[انیس نقاش]
انیس، با لبخندی خفیف ادامه میدهد: «مردم خیلی به من لطف می‌کنند که به من می‌گویند تو استاد عماد بوده‌ای. ولی همه‌ی کاری که من کردم این بوده که نکات کلی و اساسی را به او یاد دادم. عماد بعدها از دانشگاه [عملی] مقاومت فارغ التحصیل شد و مکتب مقاومت خاص خودش را برای آموزش به دیگران به وجود آورد.»

آغاز دوستی دو دبیر کل حزب‌الله

سید حسن نصرالله، جوان متدین دیگری بود که هوش و گوشش به سخنرانی‌های سید محمد حسین فضل الله بود. آن نوجوان لاغراندام و خجالتی، که هنوز ده سالش نشده بود که شروع کرد به رفت آمد به «خانواده‌ی برادری» در النبعة در اواخر دهه‌ی شصت میلادی، در سال‌های بعد تبدیل شد به دبیرکل حزب‌الله و شخصیتی محبوب و یکی از پرنفوذترین رهبران جهان عرب که یاران حزب، دوستش می‌دارند و دشمنان حزب با او با احترام تمام رفتار می‌کنند.
سید حسن در سال 1960 متولد شد، او بزرگترین فرزند خانواده در بین 9 برادر و دو خواهر بود. پدرش (سید عبدالکریم) روی یک چرخ دستی در محله‌ی فقیرنشین کرنتینا در نزدیکی النبعة، میوه و سبزی می‌فروخت. سید حسن نوجوان، وقتش را با قرائت قرآن و فکر کردن درباره‌ی نوشتجات کتب دینی میگذارند. خودش یادش می‌آید از هممان سن 9 سالگی شدیدا و صد در صد به تعالیم دینی مقید بوده است.


[سید حسن نصرالله]

با شروع جنگ داخلی لبنان در سال 1975، خانواده‌ی سید حسن، پیش از آنکه محله به دست شبه‌نظامیان مسیحی بیفتد، مجبور به فرار از آنجا شده و به بازوریة (که از صلح نسبی برخوردار بود) نقل مکان کردند. بازوریه، روستای پدری‌شان بود، روستایی در حاشیه صور در جنوب لبنان که اطرافش پر بود از باغ‌‌های انبوه پرتقال.بازوریه در اواسط دهه‌ی هفتاد یکی از پایگاه‌های کمونیست‌ها شده بود. آگاهی سیاسی سید حسن به سرعت رو به رشد گذاشت، او شروع کرد به دعوت جوان‌هایی که مثل خودش گرایش‌های دینی داشتند تا به گروه پژوهشی‌ای که در کتابخانه‌ی اسلامی روستا تشکیل می‌شد بپیوندند.سید حسن در همان سال به جنبش امل پیوست و به رغم اینکه تنها پانزده سال داشت، به عنوان نماینده‌ی جنبش امل در روستایش انتخاب شد.با همه‌ی اینها، درس خواندن در نجف، سید حسن نوجوان را به خود جذب می‌کرد. بالاخره به بغداد و از آنجا به نجف سفر کرد، درحالیکه یک معرفی‌نامه از یکی از علمای صور همراه داشت و امیدوار بود بتواند آیت‌الله سید محمدباقر صدر (مؤسس حزب الدعوة و دوست قدیمی سید محمد حسین فضل الله) را ببیند.مراکز دینی شیعیان در اواخر دهه‌ی هفتاد از طرف نظام بعثی عراق زیر فشار بودند. وقتی سید حسن به نجف رسید، یکی از رفقای قدیمی‌اش در لبنان را دید و او به سید حسن هشدار داد که فعلا به دیدار سید محمد باقر صدر نرود چون دیدار با او می‌تواند برایش از طرف حکومت عراق مشکل‌ساز شود. آن رفیق قدیمی گفت که او را با شخصی که جزو نزدیکان سید محمد باقر صدر است آشنا خواهد کرد و آن شخص زمینه‌ی دیدار بین او با آیت‌الله صدر را فراهم خواهد کرد. این واسطه کسی نبود جز سید عباس موسوی.


[سید حسن نصراله در کنار سید عباس موسوی]

سید حسن نصرالله سال‌ها بعد یادش می‌آمد: «موقعی که داشتیم می‌رفتیم سید عباس موسوی را ببینیم، اتفاقی در خیابان به خود او برخوردیم. به دلیل رنگ پوستش ابتدا خیال کردم عراقی است. دو روز بود در بغداد و نجف بودم و لهجه‌ی عراقی را یاد گرفته بودم.
شروع کردم با سید عباس به لهجه‌ی لبنانی که رنگ و بوی لهجه‌ی عراقی داشت حرف زدن ولی سید عباس خنده‌ای کرد و گفت: من لبنانی‌ام، عراقی نیستم.» این آغاز رابطه‌ی طولانی و ثمربخش بین این دو جوان بود.
سید عباس موسوی که از اهالی روستای کوچک نبی شیت در منطقه‌ی بقاع بود، از نظر سنی، هشت سال از سید حسن بزرگتر بود و از سال 1970 در نجف پیش سید محمدباقر صدر مشغول تحصیل بود. بعد از آنکه به دیدار سید محمد باقر صدر رفتند، آیت‌الله صدر از سید عباس خواست که این جوان تازه رسیده‌ی لبنانی را زیر بال و پر بگیرد و معلم و راهنمای او باشد.
سید حسن نصرالله هجده ماه بعد از آن روز را در کنار گروه کوچکی از طلاب دیگر که همه زیر نظر سید عباس موسوی بودند غرق درس خواندن بود. سید حسن نصرالله سید عباس موسوی را (که بعدها دبیرکل حزب‌الله شد) «پدر، مربی و دوست» توصیف می‌کند.سید حسن می‌گوید: «زیر نظر سید عباس، گروه ما همه‌ی عادت‌های مرسوم را کنار گذاشت. مطلقا استراحتی نمی‌کردیم. سید عباس تبدیلمان کرده بود یه یک کندوی عسل پرجنب و جوش. ما را تشنه و هلاک یادگرفتن کرده بود.»ولی درس خواندن سید حسن و دوستانش در آنجا ناتمام ماند، چراکه نظام عراق در اوائل سال 1978 اقدام به اتخاذ تصمیماتی حاد و شدید ضدحوزه‌ی نجف کرده و طلاب لبنانی را دستگیر و از عراق اخراج می‌کرد. سید حسن نصرالله هم برای دستگیر نشدن مجبور شد خودش از عراق بیرون بزند. او به لبنان برگشت و وارد حوزه‌کوچکی شد که سید عباس در بعلبک تأسیس نمود.

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:01
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 7 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: sky_hero /espadan /alij /hasanali /100ra /yekkhatere /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 5 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) مروری داشتیم با فعالیت‌های آیت الله سید محمد حسین فضل الله که به عنوان پدر معنوی حزب الله شناخته می‌شد و اولین تلاش‌های مبارزاتی شهید بزرگ، عماد مغنیه را از نظر گذراندیم. همچنین نگاهی داشتیم به آشنایی اولیه‌ی سید حسن نصرالله با شهید سید عباس موسوی که منجر به دوستی عمیق آنان شد؛ دو دوستی که بعدها هر دو به مقام دبیرکلی حزب الله رسیدند. در ادامه قسمت پنجم تقدیم می‌شود:

حمله‌ی اسرائیل به جنوب لبنان

بازگشت سید حسن نصرالله به لبنان در اواسط سال 1978 همزمان شد با چندین تحول محوری که اثری عمیق بر شیعیان لبنان گذاشت:در یازدهم مارس، گروه‌ کوچکی از رزمندگان فتح از طریق دریا به شمال فلسطین اشغالی نفوذ کرده و یک اتوبوس حامل مسافران اسرائیلی را ربودند و از جاده‌ی اصلی به سمت تل آویو راهی شدند، در خلال حرکت هم تبادل آتش ادامه داشت. وقتی زد و خوردها تمام شد، همه‌ی فلسطینی‌ها (جز دوتایشان) کشته شدند و از سی و هفت اسرائیلی کشته شده در این قضیه هم بیست و پنج نفرشان وقتی رزمندگان فتح، اتوبوس را با بمب دستی منفجر کردند، زنده زنده سوختند.

اسرائیلی‌ها در این زمان دنبال بهانه‌ای برای وارد شدن به جنوب لبنان و بیرون کردن سازمان آزادیبخش فلسطین از آنجا و تقویت گروه شبه‌نظامی سعد حداد بودند. حالا بهانه‌ی مناسبی گیرشان آمده بود.شب 14 مارس، اسرائیلی‌ها به جنوب لبنان حمله کردند و از 4 محور اصلی فی‌مابین راه ساحلی در غرب و منطقه‌ی کوهستانی العرقول در شرق، به سمت شمال راه افتادند. دولت اسرائیل اعلام کرد که قصد اشغال منطقه را ندارد. رئیس ستاد مشترک ارتش اسرائیل ژنرال مردخای گور اعلام کرد کرد هدف از این حمله، متصل کردن مناطق مسیحی نشین تحت سلطه‌ی سعد حداد به یکدیگر است تا یک «کمربند امنیتی» در مرز شکل گیرد.


[دلال المغربی، مسئول تیم ربایش اتوبوس صهیونیستها]

خود سازمان آزادیبخش فلسطین هم انتظار داشت که بعد از ربودن اتوبوس، اسرائیل دست به عملیات بزرگی بزند، ولی حجم این هجوم اسرائیل را چندان دست بالا نگرفت و به سمت شمال لبنان عقب‌نشینی کرد.روز نوزدهم مارس، شورای امنیت سازمان ملل قطعنامه 425 را تصویب نمود. این قطعنامه خواستار «احترام شدید به تمامیت ارضی، سیادت و استقلال سیاسی لبنان» شده و از اسرائیل خواسته بود «فورا همه‌ی فعالیت‌های نظامی‌اش علیه لبنان را متوقف کند» و «فی‌الفور همه‌ی نیروهایش را از تمامی اراضی لبنان خارج نماید».
در این قطعنامه همچنین با حضور نیروهای اضطراری بین المللی در لبنان (UNIFIL) برای نظارت بر عقب‌نشینی اسرائیل و کمک به حکومت لبنان جهت بازگرداندن سیطره‌اش [بر مناطق جنوبی] موافقت شده بود.اسرائیلی‌ها در 21 مارس با آتش‌بس موافقت کردند. تا آن روز، اسرائیل بخش زیادی از مناطق مابین مرز تا رودخانه‌ی لیتانی را اشغال کرده بود.در روز 22 می [یعنی دو ماه بعد] اسرائیل اعلام کرد که قصد دارد در روز 13 ژوئن [یعنی حدود سه هفته بعد] نیروهایش را از لبنان خارج کند.

ولی در روز عقب‌‌نشینی، اسرائیلی‌ها به جای تحویل دادن نوار مرزی به یونیفل، آن را به همپیمانشان سعد حداد تحویل دادند و این حرکت، مانع انتشار نیروهای حافظ صلح در مرز شد و در عوض موجب محقق شدن وعده‌ی ژنرال گور در تشکیل «کمربند امنیتی»در جنوب لبنان گردید.اسرائیلی‌ها اجرای قطعنامه 425 را رد کردند، و اراده‌ی جهانی‌ای هم نبود که اسرائیلی‌ها را مجبوبه اجرای آن نماید. بدین ترتیب نیروهای صلح‌بان سازمان ملل، خودشان را در محاصره‌ی دو دشمن می‌دیدند: نیروی شبه‌نظامی سعد حداد در جنوب و گروه‌های وابسته به سازمان آزادیبخش فلسطین در شمال.با سخت‌تر شدن مسیر یونیفل در انجام مأموریت‌هایش، هدفی که برای آن تشکیل شده بود دیگر اساسا معنایی نداشت. (در سال 2011 تعداد نیروهای یونیفل به بیش از دو برابر افزایش یافت، درحالیکه تعداد نیروهای یونیفل که 33 سال پیش از آن در لبنان حاضر شدند فقط 6 هزار نظامی بود).


[یاسر عرفات]

مدت زمان زیادی نکشید تا یونیفلِ محاصره شده از دو طرف، شد آماج حملات مداوم رزمندگان سازمان آزادیبخش فلسطین که می‌خواستند به این نطقه نفوذ کنند. از طرف دیگر، فشارهای هر روزه‌ی نیروهای سعد حداد (از طریق خمپاره‌باران و توپ‌باران و آتشبارهای سنگین) هم شروع شده بود.

ربایش امام صدر و روند جدید امل

فقط دو ماه پس از عقب‌نشینی اسرائیل از لبنان، امام موسی صدر و دو همراهش در اثنای سفرشان به لیبی ناپدید شدند. مقامات لیبایی مدعی بودند که امام [و دو همراهش] با پرواز شرکت آلیتالیا، لیبی را به مقصد رم ترک کرده‌اند. ولی روحانی بزرگ و دو همراهش هرگز به ایتالیا نرسیدند و هیچ اثری هم از آنها پید نشد. [دلایل قطعی فراوانی وجود دارد که نشان می‌‌دهد امام صدر و دو همراهش، هرگز لیبی را ترک نکردند بلکه توسط سرهنگ قذافی ربوده و مخفی شدند. با وجود دلایل دیگری مبنی بر زنده بودن امام صدر (از جمله رؤیت ایشان توسط برخی زندانی‌ها و زندانبانان) و اینکه اصل در این موارد، بر زنده بودن شخص زنده است، طرفداران مقاومت منطقا به حیات امام صدر و دو همراهش معتقدند.]


[آخرین تصویر موجود از امام موسی صدر]

بالاخره در سال 1980، رهبری امل به نبیه بِرّی رسید. بری وکیلی بود که همین اواخر از آمریکا آمده بود. او به مرور تبدیل شد به یکی از هوشمندترین سیاسیون لبنان، از همان کسانی که خوب موقعیت خودش را حفظ می‌کند.در سایه‌ی رهبری بری، امل روندی سکولار به خود گرفت؛ چیزی که موجب نگرانی و وحشت کادرهای دینی این گروه گردید. در نتیجه‌ی این، بسیاری از فعالین بارز حزب‌الدعوة از جمله سید حسن نصرالله به امل پیوستند تا در تلاشی زیرپوستی، مبادی رادیکال اسلامی را با کاردانی و سلیقه در جان اعضا و هواداران امل بکارند.
سید حسن نصرالله، شد نماینده‌ی امل در بقاع و شروع کرد به برگزاری نشست‌ها و دیدارهای فرهنگی. همچنین شروع کرد به ایراد سخنرانی‌هایی در حسینیه‌ها و مساجد برای بالابردن سطح بینش اسلامی ساکنین محلی.با همه‌ی اینها، ربایش امام صدر، موجب ایجاد خلأ عظیمی برای اکثریت شیعیان لبنان در سطح رهبری جمعی گردید. نه در توان نبیه بری، و نه در وُسع فعالیت‌های مجموعه‌های کوچک اسلام‌گرا نبود که که این خلا را پر کنند. بدین ترتیب امام مُغَیّب [امام عمدا ناپدید گردانده شده، لقب امام موسی صدر] در پشت سرش خیل عظیم شیعیانی را باقی گذاشت که دنبال رهبری می‌گشتند تا از او الهام بگیرند و برای آینده‌شان به او امید ببندند.


[سید حسن نصرالله]

ظهور رهبر جدید برای شیعیان لبنان

تنها چند ماه پس از ربایش امام صدر، شهرت امام خمینی در سطحی وسیع پخش شد. امام خمینی یکی از آیت‌الله العظمی‌های ایرانی بود و بسیاری از ایرانی‌ها در سال 1978 [1357] او را رهبری روحی و سیاسی مخالفین محمدرضا شاه پهلوی می‌‌دانستند. امام خمینی در طول سال‌ها، یک منتقد دائمی شاه بود و در سال 1964 [1343] به دلیل انتقادات شفاهی‌اش از نظام پهلوی، از کشور تبعید شده بود. او در سال بعد از آن در نجف مستقر شده و بدین ترتیب از طرف تعداد بیشتری از طلاب و روحانیون شیعه شناخته شده بود.در اوایل سال 1970، [امام] خمینی سلسله سخنرانی‌هایی ایراد کرد که تبدیل شد به یک نقطه‌ی تحول.
او در آن سلسله سخنرانی‌ها به خطوط اصلی نظریاتش پیرامون حکومت اسلامی اشاره کرد که به اسم ولایت فقیه معروف شد. گفت که قوانین جامعه باید قوانین خدا یعنی شریعت باشد و بنابراین نیروهای مسئول حکومت هم باید معرفت و فهم کاملی از دین داشته باشند.
فلذا حاکم دولت اسلامی باید یک فقیه بارز باشد که از نظر اعلمیت بر بقیه تفوق داشته باشد.نظریه او یک نظریه‌ی اصطلاحا «من درآوردی» نبود بلکه چکیده‌ی چیزی بود که برخی علمای دینی بزرگ پیش از او هم مطرح کرده بودند. ولی در هر حال این بحث‌ها، خودش بحث برانگیز شد و بسیاری [البته در حقیقت «برخی»] روحانیون شیعه با آن مخالفت کردند و نظرشان را اینطور اعلام کردند که نقش روحانیون منحصر است در نصحیت کردن و نشان دادن راه پیرامون مسائل دینی و اخلاقی و وظیفه‌شان اداره‌ی امور روزمره‌ی حکومت نیست [البته مخالفین ولایت فقیه هم در اصل آن تردیدی نداشتند، بلکه تنها در «امکان عملی آن» یا «مصلحت زمانی» آن یا «حدود اختیارات و وظایف ولی» بحث داشتند.]
دراوایل سال 1978، تنش‌های ضد شاه در ایران به صورت تظاهرات‌هایی ده‌ها هزار نفری ظاهر شد و طی چند ماه تبدیل به یک «انقلاب» شد. در نهایت در فوریه‌ی 1979، شاه از ایران گریخت. و دو هفته بعد، امام خمینی بعد از 14 سال دوباره بر خاک ایران قدم گذاشت.


[حضرت امام خمینی]

تشکیل یک نظام شیعی در ایران که در رأسش یک روحانی قرار دارد، با نوعی وحشت غیرعلنی [حاکمان] کشورهای عربی مواجه شد. با این وجود، سوریه اولین کشور عربی‌ای بود که به امام خمینی تبریک گفت و بعد از آن هم سازمان آزادیبخش فلسطین و الجزایر و لیبی تبریک گفتند. به رغم اینکه امام خمینی طی سال‌های طولانی تبعیدش بیشتر درگیر مسائل ایران بود، همیشه حامی قضیه فلسطین باقی مانده و به آن کاملا وفادار بود. مثلا از اوایل دهه‌ی هفتاد میلادی، سازمان آزادیبخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات در پادگان‌هایش در لبنان به انقلابیون ایرانی مخالف شاه آموزش نظامی می‌داد.
عرفات با هوشمندی، تأیید علنی [امام] خمینی را تشویق کرد (پلاکاردهای بزرگ تبلیغی این آیت‌الله ایرانی در مناطقی از بیروت که تحت سیطره‌ی سازمان آزادیبخش فلسطین بود، نصب شده بود) تا بدین ترتیب از دشمنی شیعیان جنوب لبنان با فلسینی‌ها [یعنی با سازمان فتح] بکاهد.عرفات اولین شخصیت رسمی خارجی بود که پس از بازگشت امام خمینی به ایران سفر کرد. به عنوان پاداش او، سفارت اسرائیل در تهران که به تازگی تخلیه شده بود به او داده شد تا مقر دیپلماتیک هیئت فلسطینی در ایران شود.
برای شیعیان لبنان، انقاب اسلامی در ایران یک واقعه هیجان‌انگیز و البته غافلگیرکننده بود. امام خمینی با انقلابیون پیروی خویش، با شجاعت، منافع کار دینی سازماندهی شده را نشان داده و به عموم شیعیان حس جدیدی از قدرت و افتخار بخشیده بود. به سرعت، امام خمینیِ الهام بخش، برای شیعیان لبنان که امام موسی صدر را از دست داده بودند و برای آنان که انقلاب اسلامی را نمونه‌ و مثالی برای فعالیت ضد ظالمین و دشمنان می‌دانستند، تبدیل به رهبری جدید شد.این فقط شیعیان نبودند که از انقلاب اسلامی الهام گرفتند.
افکار امام خمینی و مسئله‌ی دولت اسلامی هم فقط در عقیده‌ی شیعیان وجود نداشت بلکه یک مفهوم عام اسلامی بود که همه‌ی مسلمانان می‌تواستند آن را بپذیرند؛ مثلا انیس نقاش که یکی از رهبران فتح و کسی بود که به آموزش عماد مغنیه کمک کرده بود، سنی بود ولی خیلی سریع مبانی انقلاب اسلامی را پذیرفت، به این امید که این انقلاب به او در تشکیل یک مقاومت لبنانی ضد اسرئیل کمک کند.


[حجة الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی، یاسر عرفات و ابراهیم یزدی (وزیر خارجه) در مراسم تبدیل نمایندگی اسرائیل به سفارت فلسطین]

انیس نقاش می‌گوید: «بعد از انقلاب اسلامی، همه نوشته‌ها و سخنرانی‌هایمان را در راستای حمایت از امام خمینی بازبینی کردیم.»انیس نقاش در سال 1978 پس از هجوم اسرئیل به لبنان از فتح جدا شده و یک گروه کوچک مبارز با اسم «جنبش لبنان عرب» تشکیل داده بود و صد و پنجاه رزمنده از شاخه‌ی دانشجویی فتح و دیگر سازمان‌های مسلح به آن پیوسته بودند.فعالان حزب الدعوة‌، شاخه‌ی لبنان، هم در این زمان هسته‌های مخفیانه‌ی مسلحی تشکیل داده و نام آن را «قسّام» گذاشته و بیروت را به عنوان مرکز اصلی خود انتخاب کرده و به صورت مستمر با رزمندگان حزب بعث عراق [که در لبنان بودند] مبارزه مسلحانه می‌کردند، خصوصا پس از آغاز جنگ بین ایران و عراق در سال 1980 [1359].
رزمندگان قسام همچنین به عنوان محافظان شخصی شخصیت‌های رده بالای حزب‌الدعوة، شاخه‌ی لبنان، هم عمل می‌کردند، گروهی که کادرهایش در آینده نقش مهمی در مقاومت اسلامی لبنان یعنی شاخه‌ی نظامی حزب‌الله ایفا نمودند.

دوری امل از ایران

پیروزی انقلاب اسلامی باعث شد که دورتر شدن نقطه نظر‌های دور از هم در داخل امل و موجب دور شدن هرچه بیشتر و بیشتر سکولارهای طرفدار نبیه بری از اسلامگرایان روحانی مثل سید حسن نصرالله گردید. برای ایرانی‌ها کاملا روشن بود که امل، وسیله‌ی مناسبی برای انتقال انقلاب اسلامی به لبنان نیست. ضمنا امام خمینی، که عمیقا با قضیه‌ی فلسطین همدلی داشت، از گروه‌های مختلف داخل سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان حمایت می‌کرد. ولی روابط امل با فلسطینی‌ها از آغاز سال 1979 [1358] رو به وخامت رفت و درگیری‌های مسلحانه‌ای بین دو طرف به صورت منظم و با خشونتی رو به گسترش، آغاز شد. از طرف دیگر، ایران روابط گرمی با سرهنگ معمر قذافی داشت که رهبران امل، مدام او را به ربایش امام موسی صدر متهم می‌نمودند.


[از راست: نبیه بری، ولید جنبلاط و یاسر عرفات]

اما فاصله گرفتن امل از سوی ایران، به معنای حمایت مالی و لوجستیکی سریع از نیروهای اسلام‌گرای وفادار به امام خمینی در لبنان نبود. در دو سال اول پس از انقلاب، امام خمینی و اسلامگرایان پیرو او وارد درگیری با انقلابیون چپگرای ایرانی [اشاره به گروه های کمونیستی یا التقاطی ضد نظام] برای سیطره بر جمهوری شدند. و از سال 1980 هم ایران وارد جنگ ناتوان‌کننده‌ای با همسایه‌اش عراق شد.
این دو اولویت مانع استفاده از منابع کشور برای نشر مبادی انقلاب اسلایم در لبنان می‌شد. شیخ صبحی طفیلی [کسی که بعدها اولین دبیرکل حزب‌الله شد] به یاد می‌آورد که بحث‌هایی بین اسلام‌گرایان لبنانی و رهبران جدید ایران درگرفت پیرامون «افکار امام خمینی برای آزادسازی قدس از طریق لبنان.» همو می‌افزاید: «تنها چیزی که ما کم داشتیم حمایت مالی بود تا پایه‌های مقاومتمان را مستحکم کنیم.»

جدایی سعد حداد از دولت لبنان و مزدوری تام و تمام برای اسرائیل

در ماه آپریل 1979، سعد حداد به صورت نهایی از حکومت لبنان جدا شد و با اعلام برپایی یک کمربند باریک مرزی با نام «لبنان آزاد مستقل» و اعلام تشکیل یک میلیشیا [گروه شبه نظامی] وابسته به آن به نام «ارتش لبنان آزاد»، همپیمانی‌اش با اسرائیل را مورد تأکید قرار داد. سرگرد حداد این اعلام را همزمان کرد با آتش‌باران مقرهای فرماندهی یونیفل با موشک و توپ و تیربارهای سنگین (این مقرها در روستای ساحلی ناقوره که در منطقه‌ی حداد قرار داشت.)
در جریان تبادل آتش، هشت نفر از نیروهای حافظ صلح زخمی شدند و سه هلی‌کوپتر آسیب دید. فردای آن روز، دولت لبنان حداد را به «خیانت» محکوم کرد و او را به صورت رسمی از ارتش اخراج نمود. بدین ترتیب حداد و افراد میلیشیای ارتش لبنان آزاد به صورت کامل به حمایت‌های اسرائیل متکی گشتند.
ارتش لبنان آزاد در این زمان هنوز یک میلیشیای مسیحی بود ولی بعضی فرماندهان اسرائیلی تمایل داشتند که پس از گسترش کمربند مرزی، چارچوب جذب نیرو گسترش پیداکند و شامل دیگر گروه‌ها هم بشود، خصوصا شیعیان. پیش از هجوم سال 1978 برخی تلاش‌ها برای استیلا بر این روستاهای شیعه‌ی پیوسته به مناطق مسیحی صورت گرفته بود. اسرائیلی‌ها همچنین در اوایل سال 1978 به شش روستا پیشنهاد دادند که برای اهالی‌اش در اسرائیل کار فراهم کنند و آنان را در مقابل سازمان آزادیبخش فلسطین زیر بال و پر بگیرند به شرط آنکه اهالی روستا بپذیرند که به وسیله‌ی سیستم بی‌سیم و تلفن به مقر‌های فرماندهی منطقه‌ی شمالی ارتش اسرائیل مرتبط بشوند. اما این شش روستای [شیعه نشین] این پیشنهاد را رد کردند. (نیویورک تایمز، 25 فوریه‌ی 1977)


[سرهنگ سعد حداد]

پس از هجوم ارتش اسرائیل در سال 1978 به لبنان، تلاش‌هایی برای جذب شیعیان در میلیشیای سعد حداد صورت گرفت. افرایم سنیه، فرمانده واحد ارتباط با لبنان در ارتش اسرائیل پیش از سال 1982 می‌گوید: «[در راستای جذب شیعیان] برایشان مراسم عاشورا برگزار کردیم و به آنها اجازه دادیم برای کار وارد اسرائیل شوند.» در یکی از مناسبت‌ها، برنامه‌ی ورود پنج هزار شیعه به اسرائیل برای [زیارت] و نماز خواندن در مقام [مقبره‌ی] نبی یوشع ترتیب داده شد. این مکان جزو اماکن زیارتی مردم، پیش از سال 1948 [تشکیل اسرائیل] به حساب می‌آمد.افرایم به یاد می‌آورد: «این کار خیلی خطر داشت. فقط اگر پنج نفر از این پنج هزار نفر تصمیم می ‌گرفتند در اسرائیل بمانند و دردسر درست کنند، سرم کنده می‌شد!»

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:04
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 5 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: sky_hero /espadan /alij /yekkhatere /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 6 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
قسمت ششم

در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به اولین حمله‌ی گسترده‌ی اسرائیل به جنوب لبنان و پشیروی آسانش پرداختیم. در ادامه رسیدیم به موضوع ربایش امام موسی صدر و روند جدیدی که پس از ربایش ایشان توسط نبیه بری در جنبش امل ایجاد شد. در همین زمان بود که انقلاب اسلامی پیروز شده و به کلی صحنه‌ی سیاست بین‌الملل را تغییر داد. در خاتمه هم به جدایی کامل سعد حداد از دولت لبنان اشاره کردیم. اینک قسمت ششم:

وزارت دفاع آریل شارون و «طرح بزرگ»اش

در ژوئن 1981، حزب لیکود به ریاست مناخیم بگین مجددا دولت تشکیل داد و آریل شارون به عنوان وزیر دفاع تعیین گردید. شارون در اسرائیل یک قهرمان به حساب می‌آمد؛ یک مبارز شدید و غلیط از مکتب قدیم و یک کارشناس برجسته‌ی تاکتیکی که نقش مهمی در اولین جنگ‌های اسرائیل ایفا کرده بود. ولی در عین حال کسی شک نداشت که بلند‌پروازی‌هایی سیاسی، و شخصیتی سرسخت دارد.


[آریل شارون در کنار مناخیم بگین]

یک ماه پس از این انتخابات در اسرائیل، خطیرترین نبرد سالیان گذشته بین فلسطینی‌ها و اسرائیل درگرفت. خویشتنداری سازمان آزادیبخش فلسطین در برابر حملات هوایی مکرر اسرائیل در بهار سال 1981 بالاخره به سر آمد و موجب شلیک سیل مستمر و بی‌سابقه‌ی موشک به شمال فلسطین اشغالی گشت. هزارن غیرنظامی اسرائیلی از کریات شمونه و دیگر شهرک‌های شمال فرار کردند. این اولین باری بود که شلیک موشک از لبنان موجب چنین فرار دسته‌جمعی‌ای می‌شد. اسرائیلی‌ها در پاسخ اقدام به موشک‌باران مراکز سازمان آزادبیخش فلسطین در منطقه‌ی پرجمعیت فاکهانی در بیروت کردند که موجب کشته شدن تعداد زیادی از غیرنظامیان شد.

ولی اسرائیلی‌ها نتوانستند مسئله‌ی موشک باران مستمر با موشک‌های کاتیوشا از طرف فلسطینی‌ها را حل کنند. و پس از دو هفته درگیری با موافقتنامه‌ی آتش‌بسی زیرنظر سازمان ملل موافقت کردند.وقتی صدای تفنگ‌ها در دو طرف خاموش شد، شارون به این نتیجه رسید که تنها راه حل مشکل کاتیوشا‌های فلسطینی‌ها بیرون کردن سازمان آزادیبخش فلسطین از لبنان است. در ماه بعد، شارون نقشه‌ی بزرگی را طرح‌ریزی کرد که نه تنها به بلای سازمان آزایبخش فلسطین خاتمه می‌‌داد، بلکه شکل منطقه را هم عوض می‌کرد. اسرائیل طرحی برای هجوم زمینی به لبنان ریخت که در آن همه‌ی امکانات موجود برای بیرون کردن سازمان آزادیبخش فلسطین و نیروهای سوریه به کار گرفته می‌شد و قرار بود طی آن، ارتش اسرائیل با میلیشیای مسیحی همپیمانش مرتبط باشد. کمااینکه در این طرح، انتصاب بشیر جُمَیّل فرمانده القوات اللبنانیة [شاخه نظامی حزب کتائب] که قوی‌ترین گروه نظامی لبنان بود به ریاست‌جمهوری پیش‌بینی شده بود. در آن صورت اسرائیل می‌توانست با لبنان یک پیمان صلح منعد کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شد.


[بشیر جمیل]

هرچند شارون، همه‌ی جزئیات طرح را نزد خودش و افسران ارتشش نگاه داشت، ولی در آغاز سال 1982 خبری مبتنی بر آمادگی اسرائیل برای یک هجوم زمینی گسترده‌ی دیگر به لبنان منتشر شد. پس از گذشت چند ماه، شارون شبیه یک سگ شکاری شده بود که قلاده به او بسته‌اند؛ داشت تمام تلاشش را می‌کرد تا از این قلاده خلاص شود و داشت ناامیدانه دنبال بهانه‌ای برای شروع طرح بزرگش می‌گشت.
اما فلسطینی‌ها که هدف او را می‌دانستند به تحریکات مکرر اسرائیل در بهار سال 1982 بی‌توجهی می‌کردند، تحریکاتی که شامل رفتن سربازان ارتش اسرائیل در منطقه¬ی سعد حداد و پرواز هواپیماهای جنگی بالای مقرهای سوری و انجام حملات هوایی به پایگاه‌های سازمان آزادیبخش فلسطین (پس از کشته شدن یک سرباز اسرائیلی در برخورد با یک مین ضد نفر در جنوب لبنان) می‌شد.


[از راست: نایف حواتمة (دبیرکل جبهه دموکراتیک خلق برای آزادی فلسطین) و یاسر عرفات (رهبر فتح)]

به رغم اینکه آغاز هجوم دیگر خیلی نزدیک شده بود، اما سازمان آزادیبخش فلسطین هنوز برای مواجهه آماده نبود. مثلا در سال 1982 نیروی رزمی سازمان آزادیبخش فلسطین تقریبا پنج هزار رزمنده‌ی فلسطینی بود که به صورت مداوم فعال بودند و حدود هشت تا نه هزار نفر دیگر که با استمرار کمتری فعالیت می‌کردند، به اضافه‌ی افراد داوطلب لبنانی که در دسته‌های نظامی مختلفی با اسامی دسته و گردان و تیپ و لشکر فعال بودند. ولی اکثر این واحد‌ها پایین‌تر از سطح مطلوب بودند و رزمندگانش به اندازه‌ی افی آموزش ندیده و خوب سازماندهی نشده بودند و دارای یک تفکر نظامی مشخص نبودند تا بتوانند از چارچوب تاکتیک‌های واحدهای رزمنده‌ی کوچک شبه‌نظامی (که اکثر کادرها به آن عادت داشتند) فراتر بروند.
علاوه بر اینها، سازمان آزادیبخش فلسطین در این مسئله موفق نشده بود که طرح‌هایی اضطراری تهیه کند تا به واسطه‌ی آها بتواند [پس از شکست در نبرد کلاسیک] توان نظامی خود را تا حدی تبدیل به واحدهای مستقلی نماید که وارد نبرد چریکی شوند و به خطوط پشتیبانی اسرائیل و سربازانش در پشت خط مقدم ضربه بزنند.در واقع، ژنرال رافائل ایتان (رئیس ستاد مشترک ارتش اسرائیل در سال 1982) از نظامی‌گری [کلاسیک] سازمان آزادیبخش فلسطین رضایت داشت چون می‌دانست که رزمندگان این سازمان اگر یک نیروی کلاسیک ضعیف باشند راحت‌تر می‌توان نابود کرد تا آنکه تبدیل به گروه‌هایی شوند که سلاح‌های سبک قابل حمل دارند و وارد نبرد چریکی می‌شوند.



[ردیف جلو، از راست: نفر اول، اسحاق رابین - نفر سوم، آریل شارون]

دست آخر، بهانه‌ی این حمله نه در مرزهای لبنان-اسرائیل [فلسطین اشغالی] و نه در منطقه‌ی خاورمیانه بلکه چهار هزار کیلومتر دورتر و در لندن به دست آمد: روز سوم ژوئن سفیر اسرائیل در انگلیس، شلومو آرگوف، هدف حمله‌ی تعدادی از نیروهای «شورای انقلابی سازمان فتح» به ریاست ابونضال قرار گرفت و در این تیراندازی به شدت مجروح شد. به رغم اینکه جریان این ترور توسط یک مزدور تحریک شده [یعنی ابونضال] صورت گرفته بود و این مسئله‌ای واضح بود، ولی اسرائیل شروع به یک سری حملات هوایی انتقام‌گیرانه ضد دفاتر سازمان آزادیبخش فلسطین و تأسیساتش در بیروت نمود که موجب کشته شدن دویست نفر گردید.


[نفر سمت چپ» شلومو آرگوف]

ژنرال ایتان که در جلسه‌ی دولت اسرائیل توصیه به انتخاب گزینه‌ی حملات هوایی کرد، می‌‌دانست که رزمندگان سازمان آزادیبخش فلسطین دستور دارند که در پاسخ حملات هوایی به مقراهای فرماندهی سازمان در بیروت، شهرک‌های شمال اسرائیل [فلسطین اشغالی] را موشک باران نمایند، ولی این را در جلسه‌ی هیئت دولت مطرح نکرد.همانطور که ایتان انتظار داشت، و تنها دو ساعت پس از حملات هوایی، فلسطینی‌ها برای اولین بار پس از آتش بس جولای 1981، دوباره بر شمال اسرائیل [فلسطین اشغالی] آتش گشودند.بالاخره ... شارون بهانه‌اش برای آغاز جنگ را به دست آورد.

6 ژوئن 1982 [16 خرداد 1361]

سوریه، دمشق- خبر وقتی به شیخ صبحی طفیلی رسید که در فرودگاه دمشق منتظر پرواز به ایران بود. اسرائیل داشت پایگاه‌های سازمان آزادیبخش فلسطین را در بیروت و جنوب لبنان بمباران می‌کرد و صفوفی از نظامیان و تانک‌های اسرائیلی‌ هم در امتداد مرز با لبنان صف کشیده بودند. واضح بود حمله‌ای که از مدت‌ها پیش انتظارش می‌رفت در آستانه‌ی آغاز است. طفیلی و همراه جوانش شیخ راغب حرب (امام جماعت روستای جبشیت در جنوب لبنان) داشتند به پایتخت ایران می‌رفتند تا در کنگره‌ای درباره‌ی جنبش‌های آزدیبخش اسلامی حاضر شوند و مشخص بود که حمله‌ی اسرائیل به لبنان، به شدت بر این کنگره سایه خواهد انداخت.

طفیلی وقتی به کارهایی که خودش باید بکند فکر می‌کرد، همیشه به تأسیس یک مقاومت اسلامی ضد اسرائیل می‌اندیشید. و به رغم اینکه پیش از این، او و دیگر رهبران شیعه‌ی لبنان پیرامون چگونگی تأسیس مقاومتی ضد اسرائیلی بحث‌هایی با مسئولین رده‌بالای ایرانی داشتند، اما این بحث‌ها به چیز ملموسی منتهی نشده بود. ولی حالا طفیلی فکر می‌کرد اگر اسرائیلی‌ها به لبنان حمله کنند همه چیز تغییر خواهد کرد. (مصاحبه‌ی مؤلف با شیخ صبحی طفیلی، 10 سپتامبر 2003)ساعت 9 صبح همان روز یکشنبه، ژنرال رافائل ایتان (رئیس ستاد مشترک ارتش اسرائیل)، تماسی تلفنی برقرار کرد با ژنرال ویلیام کالاگان (فرمانده نیروهای اضطراری بین‌المللی حاضر در لبنان) و خواستار دیداری فوری شد. مقر فرماندهی کالاگان در ناقوره، با ماشین فقط 5 دقیقه تا مرز فاصله داشت. این ژنرال ایرلندی پیش خودش فکر کرد که این دیدار حتما مرتبط است با حمله‌ی نزدیک اسرائیلی‌ها که ظاهرا هر لحظه ممکن بود شروع شود.


[رافائل ایتان]

دیدار بین ایتان و کالاگان کوتاه بود. وقتی هم که تمام شد، کالاگان خشمیگین از چیزی که اسرائیلی‌ها به او خبر داده بودند، تماسی تلفنی از همان اسرائیل با مقرهای فرماندهی یونیفل در لبنان گرفت و به اختصار گفت: «روبیکون.» این کلمه‌ی رمزی بین نیروهای حافظ صلح بود به این معنی که حمله‌ی زمینی اسرائیل شروع شده است.

آغاز حمله‌ی گسترده‌ی اسرائیل به لبنان

اولین تانک‌ ساعت ده صبح از مرز گذشت. تانک‌ها از پنج نقطه‌ی اصلی در امتداد مرز، وارد خاک لبنان شدند. نیروهای یونیفل دربرابر نیروهای زرهی اسرائیل کاری نمی‌توانستند بکنند. یک واحد هلندی که در یک مرکز ایست و بازرسی در ساحل، در فاصله‌ی دو میلی شمال ناقوره قرار داشتند، اقدام به گذاشتن موانعی در راه کردند تا جلوی پیشروی اسرائیلی‌ها را بگیرند.
اولین تانک که یک تانک سنتوریون ساخت انگلیس بود با این موانع فولادی برخورد کرد و قدرت پیشروی را از دست داد. دومین تانک اسرائیلی‌هم شنی خود را از دست داد. پس از این، موانعی که نیروهای هلندی یونیفل برای مقابله با تانک‌ها داشنند تمام شد، فلذا بدون اینکه بتوانند کار دیگری بکنند کنار ایستادند. فقط یکی از سربازان یک دستگاه تصویربرداری آورد و از صف وسایل زرهی‌ای که داشت از مقابلش عبور می‌کرد عکس گرفت.


[ارتش اسرائیل در حال لشگرکشی به لبنان]

در ناقوره، تیمور گوکسلِ ترکیه‌ای (مسئول رسانه‌ای در یونیفل که سه سال پیش از آن به نیروهای حافظ صلح پیوسته بود) حرکت نفربرهای زرهی را (که به نظرش بی نهایت می‌رسیدند) نگاه می‌کرد. گوسکل به یاد می‌آوَرَد: «با مقاومت خیلی ضعیفی مواجه بودند تا آنجا که به خودشان زحمت ندادند آرایش نظمی بگیرند.» و می‌افزاید: «ما فقط در ناقوره توانستیم هزار و دویست تانک و چهار هزار نفر بر زرهی را بشماریم. خدا می‌‌داند چه سیلی از نیرو به داخل لبنان سرازیر بود.»
یاسر عرفات از ناتوانی یونیفل عصبانی بود. او امید ضعیفی داشت که قدرت معنوی سازمان ملل موجب کندی پیشروی اسرائیلی‌ها شود. بعدها به گلایه به یک مسئول سازمان ملل گفته بود: «حداقل می‌توانستید تیر هوایی شلیک کنید، همانطور که وقتی نیروهای ما از مقابلتان عبوو می‌کردند انجام می‌دادید.» (کریستین ساینس مانیتور، 9 ژوئن 1982)


[یاسر عرفات در کنار زمندگان]

ولی سازمان آزادیبخش فلسطین به دلیل نبودِ آمادگی برای مواجهه با هجومی که از چند ماه پیش انتظارش می‌رفت، کار چندانی برای خودش نتوانست بکند. مین‌ها در جاده‌ای اصلی خنثی شد و پل‌ها سالم ماند، بر خلاف چیزی که حتی فرماندهان اسرائیلی هم انتظارش را داشتند.با فرار بسیاری از فرماندهان سازمان آزادیبخش فلسطین به سمت شمال، برخی رزمندگان تفنگ‌هایشان را به زمین انداخته و با درآوردن لباس‌های نظامی‌شان سعی کردند از مقابل سربازان در حال پیش‌روی دشمن فرار کنند.چیزی که جور این عملکرد ضعیف را کشید، موضع‌گیری‌های شجاعانه‌ی برخی نیروها بود. از بین این‌ها دسته‌ی کوچکی از فلسطینی‌ها بودند که مأمور دفاع از قلعه الشقیف بودند و تا کشته شدن همه‌ی اعضا، به نبرد با یک واحد از تیپ [نخبه‌ی] گولانی ادامه دادند. آخرین رزمنده، از یک سنگر سیمانی از زیر زمین به شلیک از تیربارش ادامه داد تا وقتی که سنگر را [روی سرش] ویران کردند.


[آریل شارون]

مقاومت محکم‌تری که اسرائیلی‌ها با آن در جنوب لبنان مواجه شدند مربوط به محافظان اردوگاه‌های آوارگان فلسطینی بود. فلسطینی‌ها (که در بینشان نوجوانانی با سنین سیزده-چهارده ساله هم وجود داشت) مسیر‌های تنگ را بستند و با آرپی جی از فاصله‌ی نزدیک مشغول نبرد با اسرائیلی‌ها شدند. با وجود حملات هوایی، چهار روز طول کشید تا اسرئیلی‌ها توانستند بر اردوگاه‌های صور مسلط شوند. نبرد شدیدتر در اردوگاه بزرگتر در عین الحلوة (در اطراف صیدا) رخ داد. اسرائیلی‌ها با گلوله‌های توپ و حملات هوایی و آتش تانک‌ها اردوگاه را با خاک یکسان کردند و چیزی از آن باقی نگذاشتند، این بعد از آن بود که نتوانستند ساکنین اردوگاه را (با ریختن برگه‌های هشدار و اعلام هشدار از طریق بلندگوهای مساجد) قانع به ترک اردوگاه کنند.



[رزمندگان فلسطینی در لبنان]

نیروهای سوری حاضر در دشت بقاع، با دلاوری در مقابل برتری نظامی واضح اسرائیل جنگیدند. در همان ابتدای کار نیروی هوایی اسرائیل به سیستم راداری سوریه حمله ور شد و آن را از کار انداخت [موشک‌های ضدهواپیمای سوریه، برای شلیک، به این رادارها وابسته بودند] و بعد از آن بود که به پایگاه‌های موشک [ضد هوایی] سام در بقاع (که حالا ناتوان بود) حمله ور شد. وقتی که هفتاد هوایپیمای میگ سوری با صد هواپیمای اف 15 و اف 16 اسرائیلی (در بزرگترین نبرد هوایی ثبت شده)، در آسمان جنوب لبنان با هم درگیر شدند، اسرائیل به طور کامل بر نیروی هوایی سوریه پیروز شد و سوری‌ها در این نبرد هوایی که دو روز طول کشید، شصت و چهار هواپیما [از هفتاد هواپیمایشان] را از دست دادند.
با نابود شدن پوشش هوایی سوریه، نیروهای اسرائیلی شروع به پیش‌روی در دشت بقاع به سمت پایگاه‌های سوری کردند. نیروهای سوری با سرسختی برای بازپس‌گیری هر سانتی‌متری که اسرائیلی‌ها اشغال کردند، می‌جنگیدند. تانک‌های سوری توانستند یک ستون زرهی اسرائیل را در روستای السلطان یعقوب متوقف کرده و مانع رسیدن آن به راه اصلی بیروت-دمشق شوند (راهی بسیار پراهمیت که دشت بقاع را هم به دو قسمت تقسیم می‌کرد).
اسرائیلی‌ها همچنین با مقاومتی شدید و غیرمنتظره در خلدة در مدخل جنوبی بیروت مواجه شدند. در آنجا، مجموعه‌ای مختلط از سربازان سوری و رزمندگان فلسطینی مورد حمایت سوریه و شبه‌نظامیان لبنانی و رزمندگان امل و رادیکال‌های شیعه‌ای که از امام خمینی الهام می‌گرفتند، توانستند جلوی پیشروی یک ستون زرهی اسرائیلی در مسیر ساحلی را بگیرند.
در بین این رزمندگان، عماد مغنیه و دوستانش هم حضور داشتند که مثل رزمندگان ایرانیِ در حال نبرد با عراق، روی پیشانی‌هایشان سربندهای پارچه‌ای بسته و به سرعت راهی ضاحیه جنوبی بیروت شده بودند تا در مقابل اسرائیلی‌های در حال پیش‌روی بایستند. این افراد با شوری انتحاری می‌جنگیدند و تانک‌های اسرائیلی را از فاصله‌ای بسیار نزدیک با آرپی جی منفجر می‌کردند.


[رزمندگان مقاومت در بیروت، در کنار تانک منهدم شده صهیونیست ها]

بذرهای سیاسی حزب‌الله در تهران

در همین اثنا، شیخ صبحی طفیلی و شیخ راغب حرب در تهران مشغول تأمین حمایتی ایرانی از یک نیروی مقاومت شیعی جدید برای مواجهه با اسرائیل بودند. به رغم تمرکز ایران بر جنگ با عراق، رهبران ایرانی تصدیق می‌کردند که حمله‌ی اسرائیل به لبنان فرصتی است برای نشر [فرهنگ] انقلاب اسلامی بر روی خط مواجهه در نبرد عربی-اسرائیلی. فرصتی بود که باید مغتنم شمرده می‌شد.طفیلی می‌گوید: «با برخی رهبران دیدار داشتم و نیاز به حمایت را تأیید می‌کردند. امام خمینی در قبال این موضوع بسیار واقع گرا بود. وقتی اسرائیل حمله کرد، همه چیز تسریع شد.»


[شیخ صبحی طُفیلی در حال سخنرانی]

در همان وقت در بیانیه‌ی رسمی نظامی‌ای در تهران آمد که نظامیان ایرانی و نیروهایی از سپاه پاسداران در لبنان مستقر شده‌اند «تا وارد نبرد رو در رو با اسرائیل، دشمن اول اسلام و مسلمین، شوند.» دو روز پس از حمله‌ی اسرائیل، یک هیئت ایرانی متشکل از وزیر دفاع و فرماندهان نظامی رده‌بالا به دمشق سفر کردند تا شروط کمک نظامی به سوریه را مورد بحث قرار دهند. همان وقت از امام خمینی نقل شد که گفته‌اند: «ما آماده‌ایم تأسیساتمان و آموزش‌های ضروری را در اختیار همه‌ی مسلمانانی قرار دهیم که آماده‌اند با رژیم صهیونیستی بجنگند.» [البته این جمله در هیچ منبع رسمی‌ای از حضرت امام نقل نشده است.]

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:11
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 4 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mina68 /sky_hero /espadan /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 7 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
قسمت هفتم

اولین حضور سپاه در لبنان

در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به حمله‌ی گسترده‌ی صهیونیست‌ها به لبنان در سال 1982 و رسیدن تا بیروت اشاره کردیم و دیدیم که آنان چطور در خلده با مقاومت سنگین نیروهای مقاومت مواجه شدند. درباره‌ی اولین بذرهای سیاسی حزب‌الله همزمان با این حمله و جریان حمایت جمهوری اسلامی از تشکیل یک گروه‌ مقاومت شیعه نیز مطالبی ذکر شد. اینک قسمت هفتم تقدیم می‌شود:

اولین حضور سپاه در لبنان

در مقبرة الشهدا در یکی از نواحی بریتا، هشت نفر از نیروهای سپاه پاسداران ایران دفن‌اند. امروز نظامیان ایرانی دیگر در بریتال حضور ندارند، ولی در همین روستا و روستاهای شیعه‌ی مجاورش بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال 1982 شروع کرد به آماده‌سازی، جذب نیرو، تعلیمات دینی و آموزش نظامی؛ یعنی کارهایی که پایه‌ی اساسی ظهور حزب‌الله بود.اولین ایرانی‌هایی که پس از حمله‌ی اسرائیل، به سوریه رفتند شامل پنج هزار نفر از سپاه پاسداران و مسئولان دینی بودند که انتظار داشتند به سرعت در لبنان انتشار یابند و در مقابل پیشروی اسرائیل به سمت بقاع جنوبی بایستند.
ولی وقتی که اینان در فرودگاه دمشق از هواپیما پیاده شدند، نبرد بین ارتش اسرائیل و نیروهای سوری به پایان رسده بود و اسرائیلی‌ها در فاصله‌ی چند کیلومتری جنوب راه اصلی بیروت-دمشق توقف کرده بودند، یعنی در مسافتی کوتاه از مناطق شیعه‌نشین بقاع که در شمال این راه قرار داشتند.

اسد نمی‌خواست به نیروهای سپاه پاسداران اجازه دهد به لبنان وارد شوند چون این می‌توانست آتش جنگی که برای سوریه از نظر تجهیزات و نفرات تلفات سنگینی به بارآورده بود و درگرفتنِ مجددش می‌توانست تهدیدی برای نظام سوریه باشد را شعله‌ور کند. ولی اسد موافقت کرد که توافقنامه‌ای نظامی با تهران منعقد نماید که به موجب آن ایرانی‌های می‌توانستند به تشکیل یک نیروی مقاومت لبنانی کمک کنند که آن نیرو به جای سوری‌ها به نبرد بپردازد. در مقابل گرفتن این جای پا توسط ایرانی‌ها، تهران موافقت کرد که به سوریه 9 میلیون تن نفت مجانی در سال بدهد. [البته تا قبل از تأیید این ماجرا توسط مقامات مسئول ایرانی و یا ارائه‌ی اسناد ثابت‌کنده، نمی‌شود این موضوع را رد یا تأیید کرد.]
اکثر نیروهای سپاه پاسداران به ایران بازگشتند ولی حدود 1500 نفر در سوریه ماندند که مشخصا توسط دفتر سازمان‌های آزادیبخش سپاه انتخاب شده بودند. دلیل باقی ماندن این افراد، تأسیس یک پایگاه عملیاتی در سوریه در منطقه‌ی زبدانی (در حواشی شهرستان المنتعج) در مرز با لبنان بود.راه ارتباطی طبیعی بین پایگاه جدید سپاه پاسداران در الزبدانی و نزدیک‌ترین روستاهای شیعه در بقاع، مسیر قدیمی قاچاقچی‌ها بود که بشکل پیچ‌ در پیچ در یک دشت باریک کشیده شده بود و از کوه‌های صخره‌ای که ارتفاعشان به 1370 متر می‌رسید عبور می‌کرد.
این مسیر به روستای کوچک جنتا منتهی می‌شد که متشکل بود از مجوعه‌‌ای از منازل سنگی کوچک در کنار رودخانه‌ای که در دو طرفش درختا صنوبر و گردو قرار داشت.اولین نیروهای سپاه که رسیدند، از این همین مسیر برای رفتن به داخل بقاع و اجاره کردن منازل و سپس دیدار از روستاهای اطراف استفاده کردند. روششان در برخوردهای اجتماعی معتدل و با حساب و کتاب بود. نیروهای سپاه پاسداران، لباس‌های نظامی به رنگ خاکی می‌پوشیدند، بدون اینکه سلاح حمل کنند.

مأموریتشان در اصل، بالابردن سطح آگاهی ساکنین محلی و انتشار تعالیم امام خمینی برای آماده‌سازی مقاومت در برابر اسرائیل بود.پیش از جنگ داخلی لبنان، بعلبک همیشه محل حضور کاروان‌های گردشگری بود که می‌آمدند تا با دهان‌های باز مانده از حیرت، به بناهای عظیم باقی‌مانده از دوره‌ی امپراطوری روم در گوشه‌ای از شهر خیره شوند. همچنین یک جشنواره‌ی تابستانی موسیقی هم در این شهر برگزار می‌شد که شهرت جهانی داشت.
ولی، با رسیدن ایرانی‌ها، این شهر به سرعت شروع کرد به تبدیل شدن به یک ایران کوچک. مثلا بر روی دیوار‌ها، پارچه نوشته‌های چشم‌گیری پیدا شد که مسائل اساسی مذهب شیعه را توصیف می‌کرد، به علاوه‌ی نقاشی‌های امام خمینی که به مسجدالاقصی در قدس چشم دوخته بود. پرچم‌های ایران و پلاکاردهای مختلف از تیرهای چراغ برق آویخته شده بود یا اینکه بین این طرف و آن طرف مسیر بسته شده بود، پلاکاردهایی که رویش نوشته شده بود مرگ بر آمریکا. نام میدان اصلی بعلبک هم تغییر داده شد و اسمش شد میدان امام خمینی. زنان چادر مشکی به سر کردند، و مشروبات الکلی از پیشخوان فروشگاه‌ها و هتل‌ها برچیده شد.برخی روحانیون عضو سپاه دروس قرآنی یا درباره‌ی نظرگاه‌های امام خمینی درباره‌ی اسلام ارائه می‌کردند، و برخی دیگرشان هم به حسینه‌های روستاها می‌رفتند تا درباره‌ی انقلاب ایران سخنرانی کنند و فیلم‌هایی سینمایی درباره‌ی جنگ ایران و عراق نمایش دهند.روند عملیات کند بود، ولی ایرانی‌ها روشی با حساب و کتاب در پیش گرفتند و صبر را سرلوحه‌ی روششان قرار دادند.
حسین حمیّة (که آن وقت یک دانشجو از روستای طریا در بقاع بود) می‌گوید: «اکثر مردم از دیدن آنها خوشحال شدند. البته برخی‌ها هم شک و تردید‌هایی داشتند. برخی‌ها پیش خود می‌گفتند ایرانی‌ها باید بروند با اسرائیل بجنگند. این افراد می‌گفتند نمی‌فهمیم چرا ایرانی‌ها وقتشان را با سخنرانی‌های مذهبی برای ما هدر می‌دهند.»

انشقاق در امل و زمینه های تشکیل حزب‌الله

کمپین ایرانی‌ها برای قانع کردن شیعیان و جذبشان، وقتی که در صفوف سازمان امل انشقاق پیش آمد، با حمایت مواجه شد. این انشقاق وقتی حادث شد که نبیه بری (رهبر امل) با پیوستن به هیئت نجات ملی به رهبری رئیس‌جمهور الیاس سرکیس مواقفت کرد. از جمله‌ی اعضای این هیئت، بشیر جُمَیّل رهبر میلیشیای مسیحی القوات اللبنانیة بود، کسی که آریل شارون او را برای اینکه رئیس جمهور بعدی لبنان شود در نظر گرفته بود.


[بشیر جمیّل]

اسلام‌گراهای عضو امل از اینکه نبیه بری با همپیمان اسرائیل بر سر یک میز بنشیند خشمگین بودند. حسین الموسوی، نایب رئیس امل، بری را محکوم کرده و سپس همراه با پیروانش به بقاع نقل مکان نمود و در آنجا گروهی جدید پایه گذاری کرد به اسم جنبش امل اسلامی. در تهران هم سید ابراهیم امین (نماینده‌ی جنبش در پایتخت ایران) جدایی‌اش از امل را اعلام نمود. سید حسن نصرالله هم یکی از جداشدگان از امل بود.رفته رفته و زیر نظر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران، ائتلافی در منطقه‌ی بقاع شروع به شکل‌گیری کرد؛ ائتلافی متشکل از جداشگان از امل، امل اسلامی، اعضای اتحادیه‌ی لبنانی دانشجویان مسلمان، طرفداران حزب‌الدعوة شاخه‌ی لبنان، به اضافه‌ی تعداد زیادی از اعضای سازمان‌های کوچک و گروه‌های مباحثاتی‌ای که در بین شیعیان رادیکال لبنانی وجود داشت.


[حسین الموسوی، از بنیانگذاران امل اسلامی و نماینده فعلی حزب الله در مجلس لبنان]

این افراد هرچند فاقد چارچوب سازمانی بودند، ولی افکار و نقطه‌نظرات مشترکی داشتند. ضمنا، شیعیانی که دوشادوش گروه‌های فلسطینی جنگیده بودند هم به این ائتلاف پیوستند. یکی از ین افراد عماد مغنیة بود که قبول داشت مجموعه‌ی جدید متولد شده در بقاع زیر نظر ایران، وسیله‌ی مناسبی برای او و رفقایش است. مغنیه روابطش با فتح و جنبش لبنان عربی به رهبری انیس نقاش را به کار گرفت تا افراد جدیدی را برای پیوستن به مقاومت جهت‌یافته توسط ایران در بقاع راضی کند.رهبران این ائتلاف عموما روحانیونی اهل بقاع بودند، مثل شیخ صبحی طفیلی و سید عباس موسوی و شیخ محمد یزبک. هر سه نفر این‌ها در نجف و زیر نظر [آیت‌الله] سید محمد باقر صدر تحصیل کرده بودند و التزامشان به رهبری امام خمینی را اعلام می‌کردند و سعی داشتند سازمانی تأسیس کنند که ریشه در اسلام داشته باشد و از سطح لبنان فراتر برود و متمرکز باشد بر نبرد با اسرائیل.


[شیخ صبحی طفیلی]

طفیلی به یاد می‌آورد: «می‌‌خواستیم که سازمان ما، اسلامی باشد آن هم در گستره‌ای بیشتر [از امل] و از فلسطینی‌ها حمایت کند. می‌‌خواستیم پایه‌های ساختاری را بگذاریم و محکم کنیم که مستقل باشد. می‌‌خواستیم این سازمان به صورت کامل به شریعت اسلامی متکی باشد و از ایدئولوژی‌های قومی تأثیر نگیرد. در آن دوره بحث‌های زیادی شد و درباره‌ی جزئیات هم صحبت شد.»نتیجه‌ی این مباحثات شد «اعلامیه‌ی 9 اصل». این 9 اصل خلاصه‌ای از تفکرات سازمان جدید و اهدافش بود. سه اصل اساسی در این اعلامیه، این‌ها بود: اقرار به اینکه اسلام «برنامه‌ای است شامل، تام و تمام، و مناسب برای یک زندگی بهتر» و اینکه اسلام «اساس فکری و دینی و ایدئولوژیک و عملیاتی» سازمان جدید خواهد بود. و اینکه مقاومت ضد اسرائیل «اولویت اساسی مواجهات» است و همین اولویت، تأسیس یک بنیان جهادی را لازم می‌سازد. و سوم اقرار به «رهبری شرعی» ولایت فقیه که «جهت‌دهی‌ها و تحریم‌هایش الزام‌آور» به حساب می‌آید.(حزب‌الله: روایتی از درون؛ نوشته‌ی شیخ نعیم قاسم [معاون دبیر کل حزب‌الله]).


[سید عباس الموسوی]

9 نفر هم به نمایندگی از نیروهای مختلفی که این جنبش جدید را شکل می‌دادند انتخاب شدند: سه نفر از بقاع، سه نفر از امل اسلامی و سه نفر به نمایندگی از دیگر گروه‌ها.این سازمان از ابتدای شروع به کارش تا آغاز سال 1984 اسمی نداشت. در آن زمان بود که رهبران سازمان با توجه به آیه‌ای از قرآن، اسم سازمان جدید را انتخاب کردند: «فإن حزب‌ الله هم الغالبون.»به گفته‌ی شیخ صبحی طفیلی: «حزب الله عبارتی قرآنی است. ما مدام فرماندهان ایرانی را می‌دیدیم که خطاب به جمعیت می‌گفتند: "یا حزب‌الله" (ای گروهِ خدا)، ما هم این اسم را برای خودمان انتخاب کردیم.»سازمان تازه متولد شده، اولین قدمش را در 21 نوامبر سال 1982 [30 آبان 61] برداشت، در شب سالگرد استقلال لبنان.
در این شب، دسته‌ایی از امل اسلامی وابسته به سید عباس موسوی وارد بعلبک شده و بر دفاتر شهرداری و سربازخانه‌ی نظامی شیخ عبدالله که بر روی یک تپه‌ی مشرف به شهر واقع بود، مسلط شدند. نظامیان ارتش لبنان از سربازخانه بیرون رانده شدند. این نظامیان مسیر اصلی را در حالی طی کردند که رزمندگان شیعه در دو طرف مسیر صف کشیده بودند.از آن روز، سربازخانه‌ی شیخ عبدالله تبدیل شد به مقر فرماندهی جدید سپاه پاسداران در بقاع.


[نبیه بری]

رهبران امل، با نگرانی، جذب شیعیان بعلبک توسط سپاه را زیر نظر داشت. و به رغم هیمنه‌ی امل بر جنوب لبنان، واضح بود که جنبش امل دارد نفوذش را در بقاع از دست می‌دهد.عقل حمیّة (که در سال 1982، یکی از فرماندهان نظامی رده‌بالای امل بوده است) می‌گوید: «تلاش کردیم تا با ایرانی‌ها حرف بزنیم و بگوییم ما مایل نیستیم که تنش رخ بدهد. حزب‌الله در بعلبک و روستاهای اطراف بعلبک با عناد برخورد می‌کرد.
ما به ایرانی‌ها گفتیم که می‌توانیم در کنار هم مقاومت کنیم. ولی امور در میدان به شکل دیگری در جریان بود. ایرانی‌ها اهداف خاص خودشان را داشتند و برای چیز جدیدی فعالیت می‌کردند.»

ماه عسل کوتاه اسرائیلی‌ها در جنوب لبنان

در همین اثنا، اسرائیلی‌ها از حضور آرام در جنوب لبنان برخوردار بودند. خصوصا پس از آنکه با ریخته شدن برنج روی سرشان از طرف اهالی و فریاد‌های خوشامد به ستون‌های زرهی‌شان از طرف ساکنین محلی برایشان اینطور وانمود شده بود که شیعیان جنوب لبنان هیچ همّ و غمی ندارند الّا بیرون کردن فلسطینی‌های «ناخوشایند» و هیچ اعتراضی ندارند که اسرائیل، خلأ حاصل از خروج فلسطینی‌ها را پر کند.
در آن هفته‌های اول اشغال، سربازان اسرائیلی از فروشگاه‌های محلی خرید می‌کردند، روی خودروهای زرهی‌شان آفتاب می‌گرفتند و برای دیدن فیلم به سینما می‌رفتند. در راه‌ها تابلوهایی راهنمایی به زبان عبری نصب شده بود و اتوبوس‌های پر از گردشگران اسرائیلی برای بازدید از آثار باستای رومی در شهر صور به آنجا می‌آمدند و گردشگران برای خرید اجناس ارزان قیمت به بازارهای صیدا می‌رفتند.
شرکت هواپیمایی اسرائیل، ال عال، هم دفتری در شهر صیدا افتتاح کرد و در همان دو هفته‌ی اول توانست سیصد و پنجاه بلیط بفروشد. (کریستین ساینس مانیتور، 13 آگوست 1982)اسرائیلی‌ها برای ترتیب دادن اوضاع امنیتی جدید در جنوب لبنان به جای اینکه به سراغ موضع امل در مخالفت با سازمان آزادیبخش فلسطین [و خودسری نیروهایش در ظلم به مردم جنوب] بروند، دست به دامن همپیمان مسیحی خود یعنی سعد حداد شدند و به او اجازه دادند منطقه‌ی عملیاتش را از یک کمربند باریک حائل در امتداد مرز به کل جنوب گسترش دهد و تا رودخانه‌ی اوَلی در شمال صیدا را تحت پوشش بگیرد.


[آریل شارون]

تا اواسط جولای [یعنی حدودا یک ماه پس از اشغال جنوب] میلیشیای سعد حداد توانست صدها نفر شیعه‌ی مسلح را جذب تشکیلات خود کند. همچنین نظام مالیاتی جدیدی تعیین کرد که شامل گرفتن مالیات از ثبت خودرو و فروش سیمان ساختمانی و مشتقات نفتی می‌شد. این امر چیزی نبود که سرهنگ اهل منطقه‌ی مرجعیون را چندان برای شیعیان محبوب کند.اسرائیلی‌ها همچنین «گارد ملی روستاهای جنوب» را هم تشکیل دادند که یک نیروی مزدور بود متشکل از شیعیان محلیِ استخدام شده و قرار بود مستقل از میلیشیای ارتش لبنان آزادِ وابسته به سعد حداد فعالیت کند.
آن دسته از شیعیان که از پذیرش شیکل (واحد پول اسرائیل) امتناع می‌کردند در خطر برخورد با نظام امنیتی سختی بودند که ارتش اسرائیل به راه انداخته بود.اسرائیلی‌ها کسانی که متهم به رزمنده بودن می‌شدند و همچنین هوادران سازمان آزایبخش فلسطین را جمع کرده و در یکی از پادگان‌های بازداشت متعددی که در جنوب ساخته بودند زندانی و از آنها بازجویی می‌کردند. بزرگترین زندان به صورت یک پادگان بازداشت در نزدیک روستای انصار بر روی تپه‌‌ای در میانه‌ی راه صیدا و صور ساخته شده بود.

اسرائیلی‌‌ها مراکز مقدم جدیدی احداث کرده و زمین‌ها را برای آنکه محل فرود هلی‌کوپتر شود، تسطیح کردند. همچنین کنترلشان را بر راه‌های اصلی حمل و نقل افزایش داده و برای استمرار [حضور خود] سیستمی امنیتی در جنوب ایجاد کردند.حالا جنوب لبنان به اسم کرانه‌ی شمالی رود اردن خوانده می‌شود. این اسم به تشبیه اسم کرانه‌ی باختری رود اردن ساخته شده بود که در سال 1967 توسط اسرائیل اشغال شد و سپس شهرک‌نشینان یهودی در آن مستقر شدند. ولی این تشبیهی گمراه‌کننده بود. چراکه اسرائیلی‌ها اراده‌ای برای بنای شهرک‌[های صهیونیست‌نشین] در جنوب لبنان نداشتند. [البته همین نام‌گذاری، نشام می‌دهد که اگر اشغال نمی‌شدند، حتما چنین اراده‌ای داشتند!]ولی به رغم احساس خوشحالی شیعیان جنوبی به سبب رفتن [رزمندگان خودسر] سازمان آزادیبخش فلسطین، وقت زیادی نگذشته بود که این سوال برایشان ایجاد شده که آیا یک ظالم رفته و ظالمی دیگر جایش را گرفته است؟

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:15
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 6 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mina68 /sky_hero /espadan /alij /100ra /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 8 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
قسمت هشتم

در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به قضیه‌ی حضور نیروهای سپاه در سوریه و سپس جریان جدایی امل اسلامی از جنبش امل (که از مقدمات اصلی تشکیل حزب الله بود) پرداختیم و دست آخر رسیدیم به دوران کوتاه خوشی صهیونیست‌ها در جنوب لبنان. قسمت هشتم را با هم می‌خوانیم:

اولین برخوردهای مقاومت لبنان و اسرائیل

در حالی که جنوب در اواخر تابستان 1982 در جوش و خروش بود، در شمال منطقه‌ی اشغالی، مقاومت ظاهر می‌شد. در اوایل سپتامبر [شهریور 61]، جنبش مقاومت ملی تأسیس شد که در رأسش دسته‌های چپ سکولار قرار داشتند.
این جنبش خیلی زود شروع به انجام حملات متفرقه به نظامیان اسرائیلی حاضر در بخش غربی بیروت و کوه‌های مشرف بر پایتخت کرد. عملیات‌های مقاومت در بیروت و اطرافش، نظر شیعیان جنوب که از اشغالگری اسرائیلی خشمگین بودند را به خود جلب کرد. در بین اینان یک عضو جنبش امل حضور داشت، جوانی لاغر اندام در میانه‌ی دهه‌ی دوم عمر از روستای کوچکی نزدیک صیدا.
اسم این شخص را [بنا به دلایل امنیتی] ذکر نمی‌کنیم و او را «جوان» می‌نامیم. «جوان» در همین روزها به سراغ فرمانده محلی امل رفت و به او گفت که مقاومت «یک کار واجب دینی است و ما باید مبارزه کنیم.» فرمانده از روی مهربانی لبخندی زد و ضمن تقدیر از شور «جوان» از او خواست که منتظر دیگران بماند. «بعد از این جریان چشم‌هایم باز شد و یقین کردم که امل میلی به انجام هیچ کاری ندارد. وقتی دیدم که عملیات‌ها [در بیروت] رو به افزایش است، تصمیم گرفتم که آهسته آهسته هم که شده و در هر حال خودم پیش بروم.»اولین عملیاتی که «جوان» انجام داد، در آن برهه، خاص و مثال‌زدنی به حساب می‌آمد.

او همراه با سه نفر از دوستانش در یک باغ پرتقال در حاشیه‌ی جنوبی صیدا مخفی شد و موقعی که یک جیپ [نظامی] اسرائیلی در حال عبور از آنجا بود، با کلاشینکوف شروع به شلیک به آن کردند.خبر این کمین به سرعت پخش شد و فردای آن روز شخصی غریبه که خود را ابوحسین معرفی می‌کرد به سراغ «جوان» آمد و گفت که او خبر دار شده است که «جوان» مایل است به مقاومت بپیوندد. «گفتم بله. هرچه بخواهی انجام خواهم داد. او هم گفت بسیار خب، ولی باید بدانی مقاومت ما متفاومت است. ما پیروان امام خمینی هستیم و به ولایت فقیه اعتقاد داریم.

گفتم: قطعا، من هم برای این مسائل آماده‌ام. من هم به این امور اعتقاد دارم ولی تا الان سازمانی نبوده که طبق این اعتقاداتم در آن عمل کنم.»«جوان» به صورت رسمی سه رفیقش را عضوگیری کرد و با توجه به مسائل امنیتی، فقط او در این هسته با ابو حسین در ارتباط بود. رفته رفته، جوانان شیعه‌ی بیشتری به این شبکه جذب شدند و مجموعا عددشان بالغ شد به تقریبا هشتاد عضو و ده فرمانده.«جوان» به سرعت مهارتی عالی در کشتن مزدوران و همکاران اسرائیلی‌ها پیدا کرد. «مسئله در آن زمان خیلی ساده بود چون همکاران اسرائیلی‌ها کاملا شناخته شده و علنی بودند. چند نفر از آنها را خودم کشتم.»

این را با یک لبخند آرام تعریف می‌کند.اولین کشته، یک مزدور بلند‌مرتبه‌ی اسرئیلی‌ها بود. یک شب «جوان» همراه با دوستش مخفیانه وارد خانه‌ی آن مزدور شدند ولی به محض اینکه صدای همسر و بچه‌های آن شخص را شنیدند، بازگشتند. از نظر آنان، آن مزدور باید کشته می‌شد ولی دلیلی نداشت او را مقابل خانواده‌اش بکشند. البته مدت کوتاهی بعد فرصتی دیگر برای «جوان» پیش آمد، موقعی که آن مزدور را دید که دارد وارد یک فروشگاه می‌شود: «درب را باز کردیم و وارد فروشگاه شدیم. جلویم ایستاده بود. شروع کردم به شلیک به او. گلوله‌ها به او می‌‌خورد و تکانش می‌داد.

سپس دوستم وارد شد و او هم به طرفش آن مزدور شلیک کرد. همانجا مرد. من در کشتن مزدورها خیلی حرفه‌ای بودم. این را امری واجب می‌دانستم. مطلقا احساس گناه نداشتم و ندارم.»«جوان» و شرکایش، به هیچ چیزی توجه نداشتند به جز «قضیه‌ی مقدس مقاومت». خانواده و دوستی‌هایی که در زمان صلح وجود داشت نادیده گرفته شد. این جوانان به پول یا به لذت‌های دنیا اعتنایی نداشتند. «ما تا سال‌ها پولی به عنوان حقوق نمی‌گرفتیم. از پول‌های شخصی خودمان خرج می‌کردیم. اولین باری که با ما درباره‌ی حقوق دادن حرف زدند احساس کردم که خجالت‌آور است. همه ما می‌خواستیم که شهید شویم. ما به ولایت فقیه معتقد بودیم. در همین راستا اگر ابوحسین از من می‌‌خواست کاری را انجام دهم اطاعت می‌کردم. و اگر انجام نمی‌‌دادم اینطور حس می‌کردم که دارم اوامر خدا را زیر پا می‌گذارم. ما به خودمان اسم جوانان فعال داده بودیم. اوایل جریانات بود.»

همکاری با اهل‌سنت در راه مقاومت

پیروان شیعه‌ی اسلامگرای امام ‌خمینی تنها کسانی نبودند که می‌‌خواستند در جنوب لبنان جریان مقاومتی ضد اسرائیل به راه بیندازند. مثلا در صیدا (که اصولا یک شهر سنی‌نشین است) رزمندگان وابسته به «جماعت اسلامی» شروع کرده بودند به تفکر جدی درباره‌ی زدن ضرباتی به نظامیان اسرائیلی که بی توجه به احدی، در خیابان‌های شهر جولان می‌دادند.عبدالله التریاقی (که یک عضو برجسته‌ی جماعت اسلامی بود) برای شروع جریان مقاومت شدیدا مایل و بی‌تاب بود، ولی فرماندهان در صیدا، تردید داشتند. پس از مدتی که تریاقی از دست دست کردن‌های فرماندهان خسته شد، همراه با برخی دوستانش از جماعت اسلامی جدا شده و شروع به گشتن دنبال تفنگ و خمپاره‌های قدیمی کردند تا بتوانند آن‌ها را تبدیل به چیزهایی انفجاری کنند. درست مثل جریان «جوان» و شبکه‌ی مقاومت شیعی‌ای که به راه افتاده بود، اسلام‌گراهای سنی هم هسته‌های کوچکی درست کردند که هر کدام سه رزمنده‌ی داوطلب را شامل می‌شد. این‌ افراد اولین عملیات نظامی‌شان را در اکتبر 1982 انجام دادند: یک خمپاره‌ی قدیمی را که در خیابان پیدا کرده بودند، در مسیر یک گشتی اسرائیلی منفجر کردند.

این عملیات، عملیات‌های دیگری را هم در پی داشت ولی آنها توانستند از دست اسرائیلی‌ها بجهند. این مسئله تا حدی برمی‌گشت به اینکه آنها برای گروه‌هایشان اسم‌هایی که شک‌برانگیز نباشد و سکولار به نظر بیاید انتخاب کرده بودند (نیروهای داخلی و حزب ملی‌گرای ملت) تا بدین وسیله، از توجه حواس اسرائیلی‌ها به اسلامگر‌اها جلوگیری کنند.


[شهید سید عباس موسوی]

پس از دستگیر شدن اعضای یکی از مجموعه‌هایشان، التریاقی و برخی از دیگر اعضا به بیروت گریختند و در آنجا توانستند آموزش ببینند و برای خود ساختارسازی کنند. این‌ها اسم خود را به «نیروهای فجر» تغییر دادند. این گروه به سرعت نظر سید عباس موسوی (فرمانده اصلی آن زمان در حزب‌اللهِ در حال تشکیل) را به خود جلب کردند. در نتیجه موسوی به نیروهای فجر کمک‌های لوجستیکی ارائه کرد و نیروهای آن را به پادگان شیخ عبدالله [که در اختیار سپاه بود] فرستاد تا آموزش ببینند. التریاقی به یاد می‌آورد: «روابطمان با موسوی واقعا خیلی خوب بود. به همین دلیل شروع به همکاری با شیعیان کردیم و از وجوشان استفاده می‌بردیم.»به رغم اینکه حزب‌الله سازمانی شیعه بود، ولی از همان زمان تأسیسش به صورت جدی تلاش داشت تا با جامعه‌‌ی اهل سنت (در راستای وحدت‌بخشی به امت اسلام در جهت مقاومت ضد اسرائیل) رابطه برقرار کند. و به رغم اینکه عقیده‌ی امام خمینی در تشکیل حکومت ولایت فقیه مورد قبول اکثر اسلام‌گراهای اهل‌سنت نبود، حمایتی که آیت‌الله خمینی به صورت ثابت و پیوسته از قضیه فلسطین داشت به آنان کمک کرد تا بر روی تفاوت‌های بین اهل سنت و شیعه متمرکز نشوند.

تشکیل مجمع علمای مسلمان

در سال 1982، ایرانی‌ها (به هدف تشویق تقید به مبادی اسلامی و کاستن از اختلافات دینی بین شیعه و اهل سنت) به تأسیس «مجمع علمای مسلمان» [تجمع علماء المسلمین] که شامل روحانیون لبنانی و فلسطینیِ هم شیعه و هم سنی می‌شد، کمک کردند. شیخ ماهر حمّود که یک روحانی برجسته‌ی سنی از صیداست و در تأسیس مجمع علمای مسلمان نقش داشته می‌گوید: «انقلاب اسلامی ایران باعث شد که آروزهای ما به حقیقت بپیوندد.»


[شیخ سعید شعبان]

در طرابلس در شمال لبنان هم ایرانی‌ها روابط مستحکمی با سعید شعبان، رئیس «جنبش اسلامی التوحید» برقرار کردند. او یکی از طرفداران انقلاب اسلامی ایران به حساب می‌آمد. شعبان (که در اواسط دهه‌ی هشتاد میلادی چیزی شبیه یک امارت اسلامی در طرابلس ایجاد کرد و با سوری‌ها جنگید) جزو حاضرین در کنفرانس اسلامی تهران در ژوئن 1982 [همزمان با آغاز حمله‌‌ی اسرائیل به لبنان] بود؛ همان کنفرانس سرنوشت‌سازی که همزمان با آن شیخ صبحی طفیلی و شیخ راغب حرب از حمایت [ایران] برای تشکیل یک مقاومت ضداسرائیلی برخوردار شدند. امروزه هم هنوز بلال، فرزند سعید شعبان، که حالا در رأس جنبش اسلامی التوحید قرار دارد، هم‌پیمانی گروهش با حزب‌الله را حفظ کرده است.

نامگذاری مقاومت

در دوسال اول پس از هجوم اسرائیل به لبنان، مقاومت شیعی الهام گرفته از امام خمینی در جنوب لبنان هیچ اسم سازمانیِ رسمی‌ای نداشت. به گفته‌ی عبدالله التریاقی، اسمی که در آینده بر شاخه‌ی نظامی حزب‌الله گذاشته شد، از سلسله بحث‌هایی که او با سید عباس موسوی انجام داده بود برخاست: «موسوی اسم گروه ما یعنی «نیروهای فجر» را دوست داشت چون ایرانی‌ها روی بعضی حملاتشان ضد عراق این اسم را گذاشته بودند.»


[شهید سید عباس موسوی]

ولی التریاقی به سیدعباس موسوی می‌گوید که این اسم «خیلی کوچک» است. و بعد از چند دیدار با هم، «این فکر را مطرح کردم که آن را مقاومت اسلامی بنامند.» موسوی هم با یارانش مشورت کرد و یک هفته بعد به التریاقی خبر داد که با این اسم موافقت شده است.

اولین استشهادی لبنان

درحالیکه ایرانی‌ها در حال جذب شیعیان بعلبک بودند، و در حالیکه نیروهای لبنانی عضو گروه‌های فلسطینی منحل شده غرق تفکر درباره‌ی گزینه‌های پیش‌رویشان بودند، صبر برخی رزمندگان برای شروع مقاومت ضد اسرائیلی‌ها به پایان رسید.«عماد مغنیة پیش من آمد و گفت شخصی هست که می‌‌خواهد [طی یک عملیات استشهادی] خودش را بین اسرائیلی‌ها منفجر کند» این را بلال شرارة می‌گوید که در آن موقع یکی از اعضای برجسته‌ی لبنانی سازمان فتح بود. «درخواست مقداری مواد منفجره داشت و از من می‌پرسید که بخشی از این مواد را دارم یا نه. خندیدم.
خیال کردم دیوانه شده است. مگر می‌شود کسی بخواهد خودش را منفجر کند؟ تا پیش از آن کسی چنین کاری نکرده بود. [فلذا به او جواب مثبت ندادم] در نتیجه مغنیه سراغ کسان دیگری رفته بود و از آنها درخواست مواد منفجره کرده بود. ولی آنها هم حرفش را باور نکرده بودند.»ولی یک نفر بود که حرف مغنیه را باور کرد. او کسی نبود جز خلیل الوزیر معروف به «ابوجهاد»، یعنی نفر دوم سازمان فتح پس از عرفات، همان کسی که از محبوبیت بالایی برخوردار بود. به گفته‌ی شرارة، ابوجهاد مواد منفجره‌ی لازم برای عملیاتی که مغنیه طرحش را ریخته بود فراهم کرد.


[خلیل الوزیر، ابوجهاد]

استشهادی داوطلب، احمد قصیر بود. رفیق دوران کودکی مغنیه. از اهالی دیر قانون النهر در نزدیکی صور. آن موقع هفده سالش بود. موهای سیاه و پرپشت و شاربی کم‌پشت داشت و چشم‌هایش از احساسات عمیقش خبر می‌داد. احمد قصیر که از کودکی متدین بود، بارها پیغام‌هایی بین هسته‌های مختلف مقاومت منتقل کرده و با وانتش در پاییز 1982 (همان وقتی که اسرئیلی‌ها داشتند با اولین زحمت‌های مقاومت در جنوب مواجه می‌شدند) سلاح جابه‌جا کرده بود.


[شهید احمد قصیر]

در اوایل ماه نوامبر، قصیر از منزل بیرون زد و به خانواده گفت که به بیروت می‌رود. این آخرین باری بود که خانواده‌اش او را می‌دیدند. چند دقیقه پیش از ساعت هفت صبح روز یازدهم نوامبر، قصیر یک ماشین پژو سفید پر از مواد منفجره را به داخل ساختمانه 7 طبقه‌ی «عزمی» در ورودی صور که مقر حاکم نظامی [اسرائیلی] شهر صور بود وارد کرد و آن را منفجر نمود. انفجار، موجب آتش‌گرفتن محل ذخیره‌ی مواد و تجهیزات نظامی شد و در نتیجه ساختمان به صورت کامل ویران شد. این عملیات باعث کشته‌شدن هفتاد و پنج نظامی اسرائیلی و چند تن از نیروهای پلیس مرزی و دستگاه اطلاعاتی اسرائیل شد.


[بقایای مقر نظامی صور پس از انفجار]

مغنیه پس از آنکه خودش شخصا مقر را در صور شناسایی نموده بود، برای این حمله طرح‌ریزی کرده بود. طرح این حمله می‌خواست بیشترین میزان تلفات را در دشمن ایجاد کند، به همین جهت زمان آن طوری تنظیم شده بود که موقع بازگشتن گشتی‌های شبانه‌ی ارتش اسرائیل به مقر فرماندهی باشد. ولی آن روز، گشتی‌ها پیش از صبح مقر را ترک کرده بودند. در عین حال، آن روز ساختمان بیش از همیشه جمعیت داشت. دلیل این امر آن بود که نظامیان اسرائیلی حاضر در اردوگاه مجاور، به سبب تخریب چادرهایشان در باران‌های سیل‌آسا، به این ساختمان منتقل شده بودند.


[شهید احمد قصیر]

پس از این عملیات، دو تماس برقرار شد و تماس‌گیرندکان مسئولیت عملیات را پذیرفتند. یکی از این تماس‌گیرندگان گروهی ناشناس به اسم «جهاد اسلامی» [به رهبری عماد مغنیه] بود که مدعی شد توانسته مواد منفجره ساعتی را مخفیانه به داخل ساختمان ببرد و هیچ اشاره‌ای به عملیات استشهادی نکرد.چند روز بعد اسرائیلی‌ها اعلام کردند که طبق تحقیقاتشان، دلیل این حادثه، نشت گاز از لوله‌های گاز آشپزخانه بوده است.


[شهید احمد قصیر]

یکی از آخرین درخواست‌های قصیر این بود که هویت او به عنوان انجام‌دهنده‌ی عملیات، تا زمان عقب‌نشینی اسرائیلی‌ها مخفی بماند. دلیل این امر، آن بود که خانواده‌اش در دیر قانون النهر هدف کارهای انتقامی اسرائیلی‌ها قرار نگیرند. حزب‌الله به آخرین خواسته‌ی او عمل کرد و هویت عامل اولین عملیات استشهادی در لبنان را اعلام نکرد، تا دو سال و نیم بعد در 19 می 1985 [29 اردیبشت 1364]، یعنی پس از عقب‌نشینی اسرائیل از منطقه‌ی صور.

ادامه دارد ...

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:18
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 6 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: sky_hero /espadan /alij /100ra /yekkhatere /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 9 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
قسمت نهم

در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) درباره‌ی اولین برخوردهای مقاومت اسلامی با صهیونیست‌ها و کشتن مزدوران آنان و همچنین همکاری جدی با اهل سنت در مسیر مبارزه با اشغالگران صحبت کرده و چگونگی انتخاب نام مقاومت اسلامی را خواندیم و در آخر، مطالبی درباره‌ی اولین استشهادی لبنان شهید احمد قصیر ذکر شد. قسمت نهم در ادامه تقدیم می‌شود:

آموزش رزمندگان مقاومت توسط سپاه

عملیات استشهادی‌ای که مقر حاکم نظامی صور را هدف قرار داد، اولین حمله‌ی بزرگ ضد اسرائیلی‌ها از زمان حمله به لبنان بود. اسرائیلی‌ها با خود خیال کردند که این حادثه دیگر تکرار نخواهد شد، یا دستکم امید داشتند که اینطور باشد! ولی در همان وقتی که آنان اجساد را از زیر آوار مقر حاکم نظامی صور بیرون می‌آوردند، نیروهای سپاه پاسداران ایران در بقاع مشغول طرح‌ریزی برای برنامه‌های آموزش نظامی در کنار دروس دینی بودند تا بدین ترتیب نیروی مقاومت شیعه‌‌ی جدیدی تشکیل شود، نیرویی که مدت کوتاهی بعد، کادرهایش به سمت خطوط نبرد در بیروت و جنوب رهسپار شدند.در همین راستا، پایگاهی در یک دره در نزدیک روستای جنتا، به عنوان اولین پادگانِ زیر نظر سپاه پاسداران انتخاب و عملیات جذب نیرو به آهستگی و با دقت غافلگیرکننده‌ای شروع شد.
از داوطلبین خواسته می‌شد که درخواستی کتبی برای پیوستن به مقاومت ارائه دهند، به علاوه‌ی معرفی‌نامه‌هایی از دو روحانی شیعه. داوطلبین مدت زمانی که گاهی شش ماه طول می‌کشید، منتظر می‌ماندند تا در اطلاعاتی که ارائه‌ داده‌‌اند دقت و واکاوی شود.
این مسئله برای رعایت مسائل امنیتی بود.هر وقت با درخواست موافقت می‌شد، داوطلب دستور می‌یافت تا به روستایی مشخص در وقتی معین مسافرت کند. در آنجا چشمش همراه با داوطلبان دیگر بسته می‌شد و آن وقت در ماشین‌هایی با پنجره‌های دودی به پادگان جنتا منتقل می‌شدند. حزب‌الله برای گسترش تأسیسات این پادگان کوچک، اقدام به حفر کانال‌هایی بزرگ در حاشیه‌ی این دره (که عمیقش به 275 متر می‌رسید) کرد. ارتفاع سقف کانال به 5 متر می‌رسید و حاوی دستگا‌ه‌هایی برای تأمین روشنایی و برق و آب بود.
ضمنا سلاح‌های ضد هوایی در قله‌ی کوهای «تند شیب» اطراف پایگاه مستقر شد.اولین دسته از نیروهای تازه شامل 150 نفر داوطلب تازه‌ جذب‌شده بود که در بینشان خود سید عباس هم حضور داشت و از روستاهای بقاع و شهرهای آنجا انتخاب شده بودند.


[شهید سید عباس موسوی]

آموزش‌ها و تمریناتشان شامل آمادگی‌های اساسی جسمانی و آموزش کار با سلاح و دروس دینی مستمر می‌شد. نیروها درحالی که لباس‌های نظامی و پوتین‌های یک شکل به تن و پا داشتند در چادر می‌‌خوابیدند. گاهی برای فهمیدن میزان آمادگی‌شان [با خشم شب] آزمایش می‌شدند. حسین حمیة که آن روزها دانشجو و جزو دسته‌ی سوم افراد تحت آموزش جنتا بود به یاد می‌آورد: «منور می‌زدند و با سلاح ضدهوایی شلیک می‌کردند تا از خوب بیدارمان کنند و اگر بیدار نمی‌شدیم، وارد چادرهایمان می‌شدند و آب یخ رویمان می‌ریختند.»
روز، با تمرینات آمادگی جسمانی شروع می‌شد که معمولا شامل بالارفتن سریع از شیب‌های تند صخره‌ای در تپه‌های مجاور بود. بعد از خوردن صبحانه‌ای شامل چای و نان و شیر، به داوطلبین اجازه داده می‌شد در رودخانه‌ی کوچکی که از جنتا می‌گذشت آب‌تنی کرده و خود را بشویند و سپس نوبت می‌رسید به آموزش‌های دینی که چند بخش درسی را شامل می‌شد که هر کدام 90 دقیقه زمان می‌برد.نیروها، روی زمین یک مزرعه‌ی دور افتاده می‌نشستند و به آموزش‌های دینی روحانیون لبنانی (مثل شیخ صبحی طفیلی و سید عباس موسوی) گوش می‌‌دادند، درحالیکه این روحانیون زیر عبای خود و با حفظ عمامه، لباس های نظامی یک شکلی به تن می‌کردند.
سید حسن نصرالله جوان، با ریش کم‌پشتش که حاشیه‌ای دور صورتش ایجاد می‌کرد هم جزو مدرسین بود. یکی از نیروهای داوطلب آن دوره، سید حسن نصرالله (که بعدها رهبر حزب‌الله شد) را فردی «لاغر اندام و خجالتی» به یاد می‌آورد که نسبت به مسائل دینی کاملا آگاهی داشت «ولی موقع صحبت، به صورت مستقیم به مخاطب نگاه نمی‌کرد.»


[سید حسن نصرالله]

آموزش‌ها و تمرینات نظامی شامل یادگیری کار با سلاح‌های اصلی از قبیل مسلسل‌های کلاشینکف و تیربارهای سبک و موشک‌اندازهای دستی بود. یک ساعت در هفته هم برای تمرین تیراندازی اختصاص یافته بود. افراد همچنین درگیری نفر به نفر بدون سلاح، و چگونگی برخورد با مین‌ و روش کاشت آن، فن استتار و همچنین چگونگی حرکت مخفیانه در یک زمین باز را هم آموزش می‌دیدند.نفرات دوره‌های اول و دوم توسط مربیان ایرانی آموزش دیدند اما نوبت دسته‌ی سوم که رسید، کار آموزش آمادگاهی جسمانی به مربیان لبنانی [ظاهرا از کسانی که در دو دوره‌ی اول حضور داشتند] واگذار شد و فقط کار آموزشِ‌ بخش‌های پیشرفته‌تر بر عهده‌ی ایرانی‌ها ماند.
در مراحل ابتدایی، همه‌ی برنامه‌ی آموزش چهل و پنج روز طول می‌کشید ولی در ادامه، این مدت به یک ماه کاهش یافت. البته نیروهایی که برگزیده می‌شدند و خودشان هم به ادامه‌ی آموزش تمایل داشتند به ایران فرستاده می‌شدند تا دوره‌های آموزشی پیشرفته‌ای را به مدت سه ماه بگذرانند.

مقاومت ضد نیروهای آمریکایی و فرانسوی

روز 14 سپتامبر 1982 [23 شهریور 1361]، طرح آریل شارون برای به ریاست‌جمهوری رسیدن بشیر جُمَیّل (که روابط دوستانه‌ای با اسرائیل داشت) فرو ریخت: بشیر جمیل در یک بمبگذاری در بیروت کشته شد، درحالیکه تنها چند روز از انتخاب او به عنوان رئیس‌جمهور بعدی لبنان می‌گذشت و البته هنوز دوره‌ی ریاست‌جمهروی‌اش رسما آغاز نشده بود.



[بشیر جُمیّل]
با مرگ جمیل، حالا اسرائیل باید سریعا راهکاری جدید پیدا می‌کرد، خصوصا پس از شدت یافتن عملیات‌های مقاومت در منطقه‌ی بیروت. آمریکایی‌ها خیلی زود این نیاز مهم و فوری اسرائیلی‌ها را برآورده کردند: نظامیان نیروی دریایی امریکا در جنوب بیروت در کنار فرودگاه انتشار پیدا کردند. این نیروها بخشی از نیروی چندملیتی‌ای بودند که از نظامیان 4 کشور تشکیل می‌شد و قرار بود بر بیرون رفتن نظامیان سازمان آزادیبخش فلسطین از لبنان در آگوست 1982 نظارت کند. [پس بیرون رفتن نیروهای نظامی فلسطینی، امنیت اردوگاه‌های آوارگان به عهده‌ی این نظامیان خارجی قرار گرفت ولی آمریکایی‌ها به این بهانه که امنیت برقرار است، از لبنان خارج شدند و این مصادف شد با کشته شدن بشیر جمیل.
نیروهای راستگرای مسیحی با حمایت مستقیم آریل شارون و نیروهای اسرائیلی حاضر در بیروت، به عنوان انتقام به دو اردوگاه صبرا و شاتیلا حمله‌ور شده و در کشتاری باورنکردنی، دو روز تمام هر کس را در آنجا یافتند به قتل رساندند].
این نیروهای آمریکایی بعد از کشتار صبرا و شاتیلا حالا دوباره به بیروت بازگشته بودند.با رسیدن ماه مارس 1983، نظامیان آمریکایی و نیروهای پشتیبان آنان در نیروی چندملیتی، مورد حمله‌ی رزمندگان شیعه قرار می‌گرفتند. در روز 18 آوریل، یک نیروی استشهادی، کامیون کوچک خود را که مملو از موادمنفجره بود به داخل سفارت آمریکا در ساحل بیروت برد و در آنجا منفجر کرد.
این انفجار، ساختمان هفت طبقه‌ی سفارت را ویران کرد و موجب کشته شدن 63 نفر از جمله 17 آمریکایی شد. در بین 17 نظامی کشته شده، شش افسر سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) از جمله مدیر منطقه‌ای سیا و معاونش و همچنین باب ایمس، عالی‌رتبه‌ترین افسر سیا در منطقه‌ی شرق نزدیک (که برای شرکت در جلسه‌ای در سفارت حضور داشتند) هم به چشم می‌خوردند.



[سفارت آمریکا پس از حمله استشهادی]

در پی این اتفاق، دیپلمات‌های آمریکایی به سرعت تلاش‌هایشان برای رسیدن به موافقتنامه‌ی صلحی بین لبنان و اسرائیل افزودند. و در اوایل ماه می بود که اسرائیلی‌ها با امضای موافقتنامه‌‌‌ای با لبنان که آمریکا آن را تهیه کرده بود [و همه‌ی خواست‌های اسرائیل را تضمین می‌کرد و ضمنا باعث به رسمیت شناخته شدن اسرائیل از طرف یک کشور دیگر عربی یعنی لبنان می‌شد] موافقت نمودند. لبنان هم در روز 17 مارس به طور رسمی آن را امضا کرد. اما حافظ اسد به همپیمانانش در لبنان دستور داد که با حمله به حکومت رئیس‌جمهور امین جمیل (برادر بزرگتر بشیر جمیل که پس از او به سمت ریاست‌جمهوری لبنان انتخاب شد و مورد حمایت آمریکا قرار داشت) این توفقنامه‌ را به شکست بکشانند.



[نفر وسط: امین جُمیّل]

در نتیجه در کوه‌های الشوف [مرکز سکونت دُرزی‌های لبنان] نبردی بین شبه‌‌نظامیان دُرزی و ارتش لبنان و شبه‌نظامیان مسیحی آغاز شد. اسرائیلی‌ها هم ناگهان خود را وسط این نبرد اذیت‌کننده دیدند. در نتیجه در اویل ماه سپتامبر 1983 اسرائیلی‌ها ترجیح دادند جلوی تلفات بیشترشان در الشوف را بگیرند، فلذا از الشوف عقب‌نشینی کرده و گذاشتند مسیحی‌ها و درزی‌ها با خیال راحت به کشتن یکدیگر مشغول باشند.خط مواجهه‌ی جدید اسرائیلی‌ها تقریبا 97 کیلومتر مسافت داشت و از مصبّ رودخانه الاولی در شمال صیدا آغاز می‌شد و با چرخش به شرق در امتداد دره‌های تنگ و عمیق (که کوه‌های صخره‌‌ای در بالایشان بودند) به داخل بلندی‌های سلسله جبال پوشیده از برف باروک می‌رسید. قرار بود این خط به قدر کافی قوی باشد تا بتواند جلوی حمله‌ی کلاسیک احتمالی نیروهای سوریه را بگیرد، و تا جایی محکم باشد که بتواند جلوی عبور و نفوذ رزمندگان شبه‌نظامی که از شمال می‌آمدند و می‌خواستند برای انجام عملیات به جنوب بروند را سد کند.

ولی اسرائیلی‌ها هنوز در محاسبه‌ی توان دشمن اصلی‌شان اشتباه می‌کردند، دشمنی که در جنوب و در خود مناطق اشغالی لبنان قرار داشت نه در مناطق شمالی منطقه‌ی اشغالی.

شیخ الشهدای مقاومت اسلامی

چهره‌ی آشکار مقاومت در جنوب، کسی بود به اسم شیخ راغب حرب. یک امام جماعت جوان در روستای جبشیت، همان کسی که در سفر ژوئن 1982 به تهران همراه شیخ صبحی طفیلی بود. حمایت و تأیید ثابت و دائمی شیخ راغب حرب از مقاومت، تهدیدی بود برای اعتقاد سنتی عمومی بین اکثر روحانیون شیعه‌ی جنوب لبنان در آن زمان که نمی‌‌خواستند موجب برانگیخته شدن خشم ارتش قوی اسرائیل گردند.


[شهید شیخ راغب حرب]

تیمور گوکسل (سخنگوی نیروهای بین‌المللی حافظ صلح در لبنان) به یاد می‌آورد: «[شیخ راغب] حرب شخصیتی محبوب، و از احترامی شدیدی در جنوب برخوردار بود. او هسته‌های را جذب می‌کرد که هر کدامشان شامل پنج یا شش جوان می‌شد.
این هسته‌ها بسیار مستحکم بودند و حقیقتا محال بود بشود در آنها نفوذ کرد.»حالا مسجد و حسینیه‌ی او در جبشیت (که مزین بود به تصاویر امام خمینی و پرچم‌های سیاه و تابلوها و پلاکارهایی از آیات قرآنی) شده بود مرکز فعالیت مقاومت. شیخ راغب حرب در همین زمان درخواست دیداری که از طرف افسران اسرائیلی صورت گرفته بود رد کرد و اعلام نمود که دست دادن با دشمن، همکاری با او به حساب می‌آید درحالی که نپذیرفتنش، خود مقاومت محسوب می‌گردد. حرب، با آن ریش پرپشت و عمامه‌ی سفید و عبای خاکستری‌اش) شخصیتی محبوب و مردمی در جبشیت و روستاهای اطراف بود.


[شهید شیخ راغب حرب]

در روز 18 مارس 1983 [27 اسفند 1361] اسرائیلی‌ها حرب را بازداشت کردند، در حالی که قرار بود چند روز بعد در نماز جمعه، فتوایی را اعلام کند که هر نوع ارتباط با اشغالگرن اسرائیلی را ممنوع می‌کرد. اسرائیلی‌ها امید داشتند با این کار، جریان صدور فتوا به هم بخورد، ولی کاری که کردند عملا مثل چوب کردن در لانه‌ی زنبور بود و باعث راه افتادن اعتراضات مردمی شد. در نتیجه‌ی این دستگیری، تحصن‌ها و اعتراضاتی طی دو هفته‌ی بعد از آن به وقوع پیوست و راه‌ها به صورت مکرر با آتش زدن لاستیک بسته می‌شد. اسرائیلی‌ها در نهایت تسلیم شدند و حرب در اوایل آوریل به جبشیت بازگشت و بدون هیچ ترسی باز تشویق و تأیید مقاومت را در پیش گرفت.
چند ماه بعد به تهران دعوت شد. در تهران، ایرانی‌ها به او گفتند که خانه‌ی او در لبنان، «سفارت جمهوری اسلامی ایران» به حساب می‌آید. حرب در حالی به لبنان بازگشت که سلوکش، اثری عمیق بر روی ایرانی‌هایی که او را دیدند گذاشته بود. او با بازگشت به لبنان تلاش‌هایش در راستای جذب نیرو را (با علم به اینکه مدت زیادی زنده‌اش نخواهند گذاشت) پی‌ گرفت.
حرب، بارها به پیروانش می‌گفت که هر آن منتظر مرگ است و می‌گفت: «اسرائیلی‌ها خون مرا خواهند ریخت.»

حادثه‌ی عاشورای نبطیه و خشم فراگیر شیعیان

سیر صعودی مقاومت ضد اسرائیلی‌ها طی چندماه در جنوب لبنان ادامه داشت اما چیزی که جرقه‌ی تبدیل این روند به یک انقلاب گسترده بود در 16 اوکتبر 1983 [24 مهر 62] رخ داد. در آن روز که مصادف بود روز عاشورا، حدود شصت هزار نفر از شیعیان برای برگزاری مراسم در نبطیه گرد آمده بودند اما جیپ‌های گشتی و کامیون‌های اسرائیلی با ورود بین مردم دچار اشتباه بزرگی شدند. احتمالا نظامیان اسرائیلی نمی‌‌دانستند این اشتباه وحشتناکشان چه معنی‌ای می‌تواند داشته باشد، گرچه می‌‌دانیم که به فرمانده آن واحد گشتی از طرف رؤسایش هشدار داده شده بود که آن روز را دور از نبطیه بمانند.
عزاداران خشمگین این ورود اسرائیلی‌ها را توهینی به مقدساتشان، آن هم در مقدس‌ترین روز سال نزد شیعیان تلقی کردند و با خشم شدیدی عکس‌‌العمل نشان دادند: جمعیت گسترده، ماشین‌های اسرائیلی را دوره کرده و شروع به پرتاب سنگ به سوی آنها نمودند، همچنین برخی‌ها به سوی نیروهای اسرائیل آتش گشودند و یک نفر هم یک بمب دست‌ساز را داخل جیب‌ها انداخته و آن را به آتش کشید. اسرائیلی‌های وحشت‌زده و مبهوت هم در مقابل، شروع به شلیک به سمت جمعیت کرده و یک نفر را کشته و ده نفر را زخمی نمودند.

فرماندهان ارتش اسرائیل، سریعا به اهمیت و میزان خطیر بودند این اتفاق پی بردند و فرمانده واحد گشتی را بازداشت کردند. اما این حرکت به سرعت بی اثر شد چرا که فردای آن روز، نیروهای میلیشیای حداد [وابسته به اسرائیل] منطقه‌ی نبطیه را خمپاره باران کرده و سپس اقدام به جستجوی خانه به خانه برای یافتن کسانی کردند که به گشتی‌های اسرائیلی حمله نموده بودند.با این واقعه، روحانیون شیعه [یعنی حتی روحانیونی که قائل به درگیری مستقیم نبودند] موضعشان را تغییر داده و ضمن صدور فتاوایی مبنی بر تحریم همکاری با اسرائیلی‌ها ندای دعوت به مواجهه با آنان را بلند کردند. با این فتوا، اعضای شیعه‌ی گروه‌های شبه‌نظامی‌ای که زیر نظر اسرائیل قرار داشتند از آنها گریختند و بدین شکل آن گروه‌های شبه ‌نظامی فرو پاشید.

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:20
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 6 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mina68 /sky_hero /espadan /alij /yekkhatere /afzaly /


تعداد ارسال ها: 777
تاريخ عضويت: 5 /6 /1395
محل زندگي: تهران
تعداد تشکر کرده: 1743
تعداد تشکر شده: 4490
نیروی هوافضای سپاه پاسداران
انجمن آي آر ارتش

پاسخ : 10 RE 30 سال عملیاتهای چریکی استشهادی حزب الله علیه اسرائیل
قسمت دهم

در قسمت قبلی این سلسله مطالب (که ترجمه‌ای است از کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشته‌ی نیکلاس بلانفورد) به آغاز دوره‌های آموزشی سپاه برای نیروهای حزب الله و کلید خوردن مقاومت ضد اشغالگران آمریکایی و فرانسوی (یعنی حامیان اشغالگران اسرائیلی) اشاره کردیم و دیدیم که عملیات دلاورانه‌ی رزمندگان شیعه چطور برخی سران سیا را که در سفارت بیروت در لبنان حضور داشتند به کام مرگ کشاند. در ادامه مطالبی درباره‌ی شهید شیخ راغب حرب، شیخ الشهدای مقاومت اسلامی، ذکر کرده و نهایتا رسیدیم به کشتار شیعیان نبطیه در روز عاشورا و اثرات آن در روند مقاومت. در ادامه قسمت دهم تقدیم می‌شود:

عملیات‌های استشهادی ضد اشغالگران اسرائیلی، آمریکایی و فرانسوی

در ادامه اتفاقی افتاد که برای اسرائیلی‌ها از این هم بدتر بود: در روز 4 نوامبر [13 آبان 62]، یک کامیون سبز رنگ با شکستن درب مقر حاکم نظامی اسرائیل (که در ساختمان مدرسه‌ای در جاده‌ی ساحلی در جنوب صور قرار داشت) وارد آن شد. گرچه محافظین اسرائیلی، چند گلوله به سمت راننده شلیک کردند و دستکم یکی از آنها به او برخورد کرد اما کامیون به مسیر خود ادامه داد تا آنکه با رسیدن به ساختمان، منفجر شد.
این انفجار عظیم که طبق برآوردها ناشی از منفجر شدن چیزی حدود 180 کیلو مواد منفجره بود، موجب تخریب کامل ساختمان و کشته شدن 29 اسرائیلی شد که اکثرشان از نیروهای گارد امنیت مرزی بودند.این حمله‌ی مهلک، فقط با حمله‌ی احمد قصیر در حدود یک سال قبل شباهت نداشت، بلکه با دو انفجار انتحاری [استشهادی] ویرانگر دیگر هم شبیه بود که حدود دو هفته قبل در 23 اکتبر رخ داده بودند: حمله به سربازخانه‌ی نظامیان نیروی دریایی آمریکا در فرودگاه بیروت و حمله به مقر فرماندهی چتربازان فرانسوی در بیروت جنوبی.
این حملات موجب کشته شدن 241 نظامی آمریکایی و 58 نظامی فرانسوی شد. رقم تلفات وارد شده به نیروی دریایی آمریکا در این حمله، بیشترین تلفات در یک روز از زمان واقعه‌ی ایوجیما در جنگ جهانی دوم تا آن زمان بود. بار دیگر، سازمان ناشناس جهاد اسلامی مسئولیت این دو حمله و همچنین حمله‌ی اخیر به مقر فرماندهی اسرائیل در صور را به عهده گرفت.حزب‌الله دائما دست داشتنش در انفجار سربازخانه‌ی دریایی آمریکا و پایگاه چتربازان فرانسوی را نفی کرده است.

گرچه رهبران این حزب در آن زمان علنا از این حملات حمایت می‌کردند و چندی بعد هم حزب الله به صورت رسمی این انفجارها را «اولین مجازات ملت ما ضد ائمه‌ی کفر در آمریکا و فرانسه و اسرائیل» خواند. (متن نامه‌ی سرگشاده‌ای که حزب‌الله به عنوان «اعلام موجودیت» در روز 16 فوریه 1985 منتشر نمود.)حدود یک ربع قرن بعد، صبحی طفیلی که حالا دیگر از عضویت حزبی که در تأسیسش نقش داشت خارج شده بود [در گفتگو با نویسنده] مدعی شد که حزب‌الله مسئول انفجار سربازخانه‌ی نیروی دریایی آمریکا در بیروت بوده است: «نظامیان نیروی دریایی آمریکا که اشخاص عادی و غیرنظامی نبودند. من آمریکایی‌ها را نیروی اشغالگر میدانستم و روی این حساب با آنان جنگیدم.»
صبحی طفیلی درحالیکه به این عملیات افتخار می‌کرد، اعتراف کرد که شخصا در طرح‌ریزی این عملیات مشارکت نداشته است: «در صورتی که من هرگونه ارتباطی با این ماجرا داشتم حتما می‌گفتم. چون می‌دانی که من رابطه‌ام چندان با آمریکایی‌ها خوب نیست.» این را در حالی گفت که لبخند محوی [از سر شوخ طبعی] بر روی لبانش بود. [البته نباید مواضع فعلی شدیدا ضد ایران و ضد حزب‌الله شیخ صبحی طفیلی را در تحلیل سخنانش از نظر دور داشت]درحالیکه آمریکا برای انتقام گیری دست به هجوم متقابلی نزد، اسرائیل در 16 نوامبر به پادگان آموزشی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در جنتا حمله کرد و این اولین هجوم هوایی اسرائیل ضد دشمنان جدید شیعه‌اش بود. جت‌های جنگنده‌ی اسرائیلی شروع به پرواز در ارتفاع بالا در دشت کرده و حدود سی دقیقه بر روی پایگاه بمب می‌ریختند که در نتیجه 30 عضو جذب شده به حزب‌الله و یک مربی ایرانی آن کشته شدند. از بین کشته‌ها می‌توان به جوانی به اسم فرحان علی اسماعیل اشاره کرد که امروز در مقبرة الشهداء در نزدیکی بریتال مدفون است.

برخوردهای سلطه‌جویانه اسرائیل در جنوب لبنان و تبعاتش

حالا اسرائیلی ها این را می‌فهمیدند که به قول اسحاق رابین، «غول شیعه را از بطری خارج کرده‌اند». اسرائیل می‌توانست از حسن نیتی که شیعیان جنوب لبنان در آغاز امر از خود نشان دادند برای یک رابطه‌ی متقابل، دوستانه و مفید در دوطرف مرزها استفاده کنند [البته تنها دلیل عدم برخورد اولیه‌ی روستاییان شیعه‌ی جنوب، به تنگ آمدن از قلدری و مظالم گروه‌های خودسر مسلح فلسطینی در جنوب لبنان بود، وگرنه نظر قطعی بزرگان شیعه برخورد با اسرائیل به عنوان «شر مطلق» بود] ولی اسرائیل به دلیل ترکیبی از نادانی و اهمال و بی مبالاتی و بدشانسی، خودش را به عنوان یک دشمن سرسخت و مصمم [در دشمنی] نشان داد.یک نویسنده‌ی اسرائیلی در یک تحقیق درباره‌ی تجربه‌ی اسرائیل در لبنان (که یک سال بعد از حمله به لبنان انجام شده بود) نوشت: «تبدیل سریع جنوب لبنان از یک مهمانخانه‌ی نسبی به یک سرزمین صد در دصد دشمن، از جمله شکست‌های دستگاه اطلاعات ملی به حساب می‌آید که اسرائیل تا حالا معادل آن را به خود ندیده بود.
هیچ کس (از جمله دشمنان سرسخت این جنگ) حتی احتمال چنین چیزی را هم نمی‌دادند. (معضل سیاست‌های امنیتی، استراتژیک و تجربه‌ی اسرائیل در لبنان؛ اونیر یانو؛ انتشارات آکسفورد یونورسیتی پرس؛ نیویورک؛ 1978)

نابغه‌ی نظامی جنبش امل

بعد از حادثه‌ی نبطیه، امل نمی‌توانست احساسات مردم شیعه‌ی جنوب را نادیده بگیرد. در نتیجه بالاخره تغییر موضع داد و به گزینه‌ی مقاومت فعال روی آورد. در ماه‌های آینده، امل در طرح خود بر روستای معرکه و شش روستای دیگر که بر روی تپه‌های شرق صور قرار داشتند متمرکز شد. این طرح معروف به کمان مقاومت یا مقاومت هفت روستا را محمد سعد فرماندهی می‌کرد.محمد سعد استاد درس الکترونیک در انستیتوی جبل عامل در منطقه‌ی البرج شمالی و یک از فعالین بارز جنبش امل بود. محمد سعد، با آن شانه‌های فروافتاده‌اش و با آن نیروی کم بدنی‌اش یک فرمانده‌ی نظامی مخفی تأثیرگذار به نظر نمی‌آمد. موی سیاه بلند و پرپشت و موج‌دارش، با آن شاربش، و ریش کمش و چانه‌‌ی افتاده‌اش، بیشتر شبیه شعرای اگزیستانسیالیست اوایل دهه‌ی شصت میلادی به نظر می‌رسید تا یک فرمانده‌ی محبوب جنگ‌های چریکی.
گرچه رهبران امل به اعضایشان دستور داده بودند که با هجوم اسرائیلی‌ها مقابله نکنند، ولی سعد و رفقایش مطمئن بودند که مسئله‌ی یک مقاومت فعال، فقط زمان شروعش است نه اصلش، فلذا شروع به آماده‌سازی کردند: ریش‌هایشان را تراشیدند، هر مدرکی مبنی بر ارتباطشان با امل را از بین بردند و هر سلاحی که از فلسطینی‌ها به جا مانده بود را جمع کرده و مخفی نمودند. محمد زغلول (فرمانده یکی از این هسته ها در صور) 29 سال سن داشت.

لاغربود ، عینکی به چشم می‌زد، به محمد سعد نزدیک بود، و در سال 1978 به امل پیوسته بود.«محمد بسیار تیزهوش بود. او یک نابغه‌ی نظامی بود. او بود که فکر مقاومت را در سر مردم کاشت و کسانی که معتقد بودند که جنگیدن با اسرائیل فایده ندارد را [به کارساز بودن مقاومت] قانع کرد.» این را محمد زغلول به یاد می‌آورد: «از آنجا که ما آن موقع‌ها جوان بودیم در او چیزهای ویژه‌ای میدیدیم. تصمیم گرفتیم از او تبعیت کنیم.» خلیل جرادی، معلم انسیتیوتی جبل عامل بود. شخصیتی محبوب و مسئول مستقیم سعد. وقتی که سعد بیشتر مشغول فرماندهی حملات مقاومت شد، از چشم‌ها پنهان شد و بدین ترتیب، جرادی با دو چشم ضعیفش و با ریشی که حالا بلندتر شده بود و بیشتر و بیشتر شکل مخروطی به خود می‌گرفت، تبدیل شد به چهره‌ی علنی مقاومتی که امل مشغول آن بود.


[شهید خلیل جرادی]

اولین عملیات‌ها، شامل انفجارهای کنار جاده‌ای [در مسیر خودروهای اسرائیلی] و ترور همکاران اشغالگران می‌شد. همکاران اسرائیلی‌ها (چه آنها که در مقرهای فرماندهی اسرائیلی‌ها در صور حضور داشتند و چه آنها که در خارجش بودند) مدام زیر نظر گرفته می‌شدند. حسین سقلاوی (که آن روزها افسر ارتباطی در نیروهای بین‌المللی با مجموعه‌های محلی لبنانی بود) می گو‌ید:«افراد مشکوک را از مقر فرماندهی نظامی اسرائیلی‌ها با موتور تعقیب می‌کردند بعد کلاه روی سرشان [و صورتشان] کشیده، می‌رفتند مستقیما به سر آنها شلیک می‌کردند. در اغلب اوقات هم به صورت علنی در یکی از قهوه‌خانه‌های‌‌ در صور و جلوی چشم همه به سر آنها شلیک می‌کردند. بعد، تعدادی اعلامیه پخش می ‌کردند که روی آن نوشته بود: "این است سرنوشت همه‌ی همکاران اسرائیلی‌ها."» [البته مشخص است که آن افراد مورد شک نبوده‌اند، بلکه یقین وجود داشته که همکار اشغالگران هستند] بعد از آن‌ که کمک‌های مستمری که از بیروت برایشان می رسید و شامل اسلحه و مهمات و پول می شد، رزمندگان امل مجبور شدند دست به ابتکار بزنند. آنها شروع کردند به ساختن مواد منفجره‌ای در خانه‌ها با روش ساختی ساده: ترکیب کود، شکر، خاک اره را مخلوط و داخل قوطی‌های شیرخشک می ریختند.
کپسول‌های گاز هم تبدیل شدند به بمب‌های آتش‌زا. این بمب‌های ابتکاری در امتداد جاده‌ی ساحلی نزدیک صور کار گذاشته می‌شد.این جاده، مسیری اصلی‌ای بود که ارتش اسرائیل برای جا به جایی بین اسرائیل و خطوط درگیری در شمال استفاده می‌کرد. عموما، از طریق فتیله‌ی انفجاری، این بمب‌ها منفجر می‌شد. رزمندگان مقاومت از طریق آزمون و خطا یاد گرفته بودند که دقیقا کی فتیله را روشن کنند که دقیقا هنگام رسیدن هدف اسرائیلی به آن منفجر شود.
آنها چندی بعد به کابل‌های الکترونیکی برای انفجار بمب دست پیدا کردند و می توانستند سیم‌‌ها را در کنار سیم‌های تلفن بکشند و به این ترتیب آنها را مخفی کنند.با افزایش تعداد حملات رزمندگان مقاومت، حجم خسارت‌های بشری اسرائیلی‌ها رفته رفته رو به افزایش گذاشت. بولدوزر‌های ارتش اسرائیل دیوارهای سنگی حاشیه جاده را خراب می‌کردند و درخت‌های پرتقال و لیمو و موز را از ریشه در می‌آوردند تا نیروهای مقاومت نتوانند پشت آنها مخفی شده و اقدام به حمله کنند.اسرائیلی‌ها در همین زمان سعی کردند از طریق شایعه کردن این موضوع که امام موسی صدر در اردوگاه آوارگان فلسطینی در الرشیدیه در جنوب صور زندانی است، احساسات ضد فلسطینی شیعیان جنوب را مجددا شعله‌ور کنند ولی در این موضوع موفقیتی کسب نکردند. در کنار این‌ها، نیروهای میلیشیای ارتش جنوب لبنان [وابسته به سعد حداد] یا مزدوران شین بت [دستگاه امنیت داخلی اسرائیل] به داخل روستاها فرستاده می‌شدند تا درب ورودی حیاط خانه‌ها را بشکنند و با گشتن خانه‌ها افراد مظنون را بازداشت نمایند تا در مقرهای ارتش اسرائیل در صور از آنها بازجویی شود یا در بازداشتگاه انصار زندانی شوند.

در جستجوی محمد سعد

نیروهای امل برای فرار از اسیر شدن، در زیر منازلشان تونل‌ها و راه‌های فراری کنده و ورودی آنها را استتار کرده بودند. از جاهای دیگر برای مخفی شدن، مخازن آب منزل بود که بخشی از آن را پر آب کرده بودند و یک بخش دیگر را طوری خالی نگه داشته بودند که بشود در آن مخفی شد [و بیننده‌ی بیرونی خیال میکرد کل مخزن پر آب است.] رزمندگان از غارهای طبیعی‌ای که در کوه‌های اطراف روستاها مملو از آنها بود هم استفاده می‌کردند و بچه‌ها هم ورودی غار را با درختچه‌های کوچک و شاخه‌ی درخت‌ها می‌پوشاندند.حالا مقاومت تبدیل به حرکتی شده بود که همه در آن دخیل و همدوش بودند. وقتی اسرائیلی‌ها به نزدیک روستا می‌رسیدند از طریق [پخش اذان بی وقت] از بلندگوهای مساجد و حسینیه‌ها هشدار داده می‌شد که اهالی در جریان قرار بگیرند. آن وقت بود که زنان و کودکان در خیابان جمع می‌شدند یا به سختی خودشان را به پشت بام می‌رساندند تا با سنگ نظامیان اسرائیلی را بزنند یا روغن جوشان روی سر آنها بریزند و در همین زمان مردان [رزمنده] روستا سعی می ‌کردند خودشان را به مخفی‌گاه‌های تعبیه شده برسانند.
[شهید محمد سعد با لباس سیاه در کنار خانم سیده رباب صدر، خواهر امام موسی صدر]

یک بار ارتش اسرائیل خبردار شد که محمد سعد در روستای کفر صیر حضور دارد. نظامیان ارتش اسرائیل روستا را محاصره کردند. محمد سعد که وضع را اینطور دید سریع وارد یک خانه شد و بدون اینکه حتی یک کلمه به خانواده‌ی حیرت‌زده بگوید لباس خواب که روی صندلی افتاده بود را برداشت و پوشید. وقتی اسرائیلی‌ها درب خانه را زدند، خود محمد سعد در حالیکه لباس خواب تنش بود رفت و درب را باز کرد. نظامیان اسرائیلی گفتند که دنبال محمد سعد می‌کردند. سعد رویش را به سمت خانه برگرداند و گفت: «مامان، دنبال یه کسی به اسم محمد سعد می‌گردن!»مادر خانواده هم گفت: «اسمش رو هم تا حالا نشنیدم.» نظامیان هم رفتند. جنبش امل با مخفی‌کاری و احتیاط تام و تمام فعالیت می‌کرد. مثلا پیام‌ها بین هسته‌ای جدا از هم با روش‌هایی ساده ولی خلاقانه منتقل می‌شد. یکی از راه‌ها، نوشتن پیام داخل پاکت سیگار بود. سپس پیام‌رسان، پاکت را پر سیگار می‌کرد و آن را در محل سیگار ماشینش می‌گذاشت تا به جای مورد نظر برسد.

گاهی وقت‌ها دو نیروی مقاومت [برای اثبات هویت طرف مقابل] از دو نیمه‌ی یک اسکناس یک لیری لبنانی سود می بردند که پاره شده بود [و هر نیمه به یکی از آنها داد شده بود].نیروهای امل راه‌های ساده‌ای برای قاچاق سلاح به داخل مناطق اشغالی به کار می‌گرفتند. مثلا یک روز صبح، شیخ نجیب سویدان (مفتی شیعیان صور) با نامه‌ی تهدید به قتلی مواجه شد که روی درب منزلش نوشته شده بود. روحانی نگران، به سراغ سعد رفت و برگه‌ی تهدید را به او نشان داد.
سعد از سویدان خواست که حسابی مراقب باشد. همچنین به او گفت که نباید تنها به بیروت سفر کند چون ممکن است در طول مسیر کمین بخورد. چند روز بعد، سویدان با سعد تماس گرفت و گفت که برای کاری ضروری باید فردا به بیروت برود. سعد گفت که راننده‌ای برای رساندن او به بیروت به منزلش می‌فرستد. وقتی راننده آمد معلوم شد که راننده خود محمد سعد است.محمد سعد سویدان را به بیروت برد و بازگرداند. این سفر چندین بار تکرار شد و هر بار، سعد ماشین را در بیروت پر سلاح و مهمات می‌کرد و به صور باز میگرداند.
سعد می‌دانست که اسرائیلی‌ها ماشینی را که یک شخصیت بارز دینی را حمل می‌کند هیچ وقت با دقت نمی‌گردند. با این حال، یک بار سعد فهمید که اسرائیلی‌ها به سویدان مشکوک شده‌اند و فکر می‌کنند که با ماشینش برای مقاومت در صور سلاح حمل می‌کند.در سفر بعدی، سعد در خانه‌اش ماند و سویدان به تنهایی به بیروت سفر کرد. موقع بازگشت سویدان، ماشین مفتی در هر ایست و بازرسی ارتش اسرائیل متوقف و بازرسی می‌شد. ولی اسرائیلی‌ها هیچ چیزی داخل آن پیدا نمی‌کردند و به سویدان که شدیدا عصبانی بود اجازه می‌دادند به مسیرش ادامه دهد. وقتی که در صور، سویدان پیش سعد از رفتاری که اسرائیلی‌ها با او کرده بودند گلایه کرد، ناگهان سعد به شدت زد زیر خنده و اعتراف کرد که او از ماشین مفتی برای قاچاق سلاح [برای مقاومت] استفاده می‌کرده است. از این گذشته، به مفتی شوکه شده اطلاع داد که تهدیدی که باعث شد سویدان درخواست محافظت از خودش بکند را هم خود سعد نوشته بوده است.

مترجم: وحید خضاب
امضاي کاربر :
جمعه 01 بهمن 1395 - 08:22
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 9 کاربر از viper-59 به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: mina68 /ahmad /sky_hero /espadan /alij /hasanali /mo-nia /yekkhatere /afzaly /



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.




انجمن نظامی آی آر ارتش



سايت نظامي آي آر ارتش در مرداد ماه سال 1391 تاسيس و براي بالابردن معلومات نظامي پارسي زبانان جهان راه اندازي شده است.اين سايت به هيچ ارگان دولتي و نظامي وابسته نيست و کاملا شخصي مي باشد.تمامي حقوق مطالب براي سايت آي آر ارتش محفوظ مي باشد.ضمنا کپي برداري از مطالب انجمن و سايت با ذکر منبع باعث خوشنودي ماست.



ايميل پست الکترونيکي مديريت سايت : ir.artesh@yahoo.com