نام کاربري : کلمه عبور : عضو انجمن نيستيد ! همين حالا عضو شويد . | کلمه عبور خود را فراموش کرده ام !







آغاز شده توسط
متن
hasanali آفلاين



تعداد ارسال ها: 4218
تاريخ عضويت: 26 /6 /1392
محل زندگي: تبریز
تعداد تشکر کرده: 7160
تعداد تشکر شده: 20693
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا
انجمن اي ار ارتش

معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهیدمهدی زین الدین (وصيت نامه)
آشنایی با شهید مهدی زین الدین (وصيت نامه)
اولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین(ع) است. هیچ كس نمی‌تواند پاسداری از اسلام كند در حالی كه ایمان و یقین به اباعبدالله‌الحسین(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌های پیكار می‌رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیت الهی بر این قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسین(ع) است. من تكلیف می‌كنم شما «رزمندگان» را به وظیفه عمل كردن و حسین‌وار زندگی كردن.در زمان غیبت كبری به كسی «منتظر» گفته می‌شود و كسی می‌تواند زندگی كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.

منبع:
وبلاگ وصایای شهیدان
http://warhistory.ir/index.php/commanders
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:07
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 13 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: amirmasoud &f-14a &tomcat6079 &arman1 &vahid_mg &sarbazekavir &general-reza &mehdi &galla &miladmir &takavar313 &espadan &crounus2000 &


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 1 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید مهدی زین الدین(صد خاطره)
آشنایی با شهید مهدی زین الدین(صد خاطره)

1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده. مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون.

2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.


3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم. عصرها، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب، حدود ساعت ده. داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم، اگر تو ولیعهد بودی، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی، دستور مهم تری می داد. »

5- قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان.دوستش گفته بود « یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟». منصرف شد.

6- مرا که تبعید کردند تفرٍش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت « بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. » جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم « نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. » نرفت. ماند مغازه را بگرداند.

7- مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط خرمشهر، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که « چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم. »سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید « صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید « پس کِی ؟ عراقی ها دارن می رن طرف آبادان.» سرهنگ لبخندی می زندو می دود سراغ بی سیم. گلوله ها ی فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. – حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود.

8- زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید « این آقا مهدی، از بچه های قُمه. می ری شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده. ». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداش. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو.

9- کنار جاده یک پوکه پیدا کردیم. پوکه ی گلوله تانک. گفتم «مهدی ! اینو با خودمون ببریم؟ » گفت « بذارش توی صندوق عقب.» سوسنگرد که رسیدیم. دژبان جلومان را گرفت. پوکه را که دید گفت « این چیه ؟ نمی شه ببرینش. » مهدی آن موقع هنوز فرمانده و این حرف ها هم نبود که بگویی طرف ازش حساب می برد. پیاده شد و شروع کرد با دژبان حرف زدن. خلاصه ! آوردیم پوکه را. هنوز دارمش.

10- دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.»

11- شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت « می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

12- چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام یکراست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم « مادر ! چه طور بی خبر؟ » گفت ـ به دلم افتاد که باید بیام.»

13- وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت « می روم سوسنگرد. » گفتم « مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم ؟ » گفت « اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»

14- به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت « باید مادرم هم ببیندش. » مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت « توی قم، دخترا از خداشونه زنِ مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره ؟ » مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم » مگه نپسندیده بودی ؟ » گفت « آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن. »

15- خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.

16- می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد، همیشه سرش پایین بود. نگاهم نمی کرد.

17- مادر گفت « آقا مهدی ! این که نمی شه هر دو هفته یک بار به منیر سر بزنین. اگه شما نرین جبهه، جنگ تعطیل می شه ؟ » مهدی لبخند می زد و می گفت « حاج خانم! ما سرباز امام زمانیم. صلوات بفرستین. »

18- خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها بهشان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم.

19- همه دور تا دور سفره نشسته بودیم ؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آش پزخانه، چیزی بیاورم وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.

20- اولین عملیات لشکر بود که بعد از فرمانده شدن حاج مهدی انجام می دادیم. دستور رسید کنار زبیدات مستقر شویم. وقتی رسیدیم، رفتم روی تپه ی کنار جاده. قرار بود لشکر کربلا، سمت راست ما را پر کند. عقب مانده بودند و جایشان عراقی ها، راحت برای خودشان می رفتند و می آمدند.رفتم پیش حاج مهدی. خم شده بود روی کالک عملیاتی. بی سیم کنارش خش خش می کرد. موضوع را گفتم. نگاهم کرد. چهره اش هیچ فرقی نکرد. لب خند می زد. گفت « خیالت راحت. برو. توکل کن به خدا. کربلا امشب راستمونو پر می کنه » از چادر آمدم بیرون. آرام شده بودم.

21- عملایت محرم بود. توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم آقا مهدی، دو سه شب بود نخوابده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم. پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید « چی شده ؟ » جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت « اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن، زخمی می شدن، شهید می شن، گرفتیم خوابیدم.» یک ساعتی، با کسی حرف نزد.

22- نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده تانک رفتند سمت گردان رآوندی. دیدم اسیر می گیرند.دیدم از روی بچه ها رد می شوند.مهمات ِ نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سرما. گفت « به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »

23- موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکرشده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دمِ در دنبالش رفتم پرسیدم « وسیله دارین ؟ » گفت « آره ». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت « مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م.»

24- داشت سخن رانی می کرد، رسید به نظم. گفت « ما اگر تکنولوژی جنگی عراق را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی ست و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاه کفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده.

25- تهران جلسه داشت. سرراه آمده بود اردوگاه، بازدید نیروهای در حال آموزش. موقع رفتن گفت « نصفِ آن ها، به درد جبهه و سپاه نمی خورن.» حرفِ عجیبی بود. آموزش دوره ی سی ویک که تمام شد، قبل از اعزام، نصفشان تسویه گرفتند و برگشتند.

26- سال شصت ودو بود؛ پاسگاه زید. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه هی بسیج ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت « درسته که بچه های مادر وفاداری واطاعت امر با نظامی هیا بقیه ی جا ها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه.»

27- توی خط مقدم. داشتم سنگر می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود.یک دفعه دیدم دل آذر با فرمان ده لشکر می آیند طرفم،آمدند داخل سنگر. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت « چند وقته نرفته ای مرخصی ؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن. » بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت.بعد دل آذر گفت « وسایلتو جمع کن. باید بری مرخصی.» گفتم« آخه...» گفت « دستور فرمانده لشکره. »

28- او فرمانده بود و من مسئول آموزش لشکر. قبلش، سه چهار سالی با هم رفیق بودیم. همه ی بچه ها هم خبرداشتند، با این حال، وقتی قرار شد چند روز قبل از عملیات خیبر، حسن پور و جواد دل آذر برای شناسایی بروند جلو، مرا هم با آنها فرستاد ؛ سیزده کیلومتر مسیر بود روی آب. دستورش قاطع بود جای چون و چرا باقی نمی گذاشت. از پله پایین رفتیم و سوار قایق شدیم. چشمم بهش افتاد بغض کرده بود، از همان بغض های غریبش.

29- شناسایی عملایات خیبر بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت « عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند.»

30- پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند « بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین.» عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم « تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن.» گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم. » گفتم « با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین. » توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند.عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخن رانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود.

31- تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان نا آشنا بود توی جلسه ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردندم عقب توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است. خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه ام و یک دستش را روی پیشانیم. با صدایی که به سختی شنیدم گفت «یادته قبل از عملیات مخالف بودی ؟ عمل به تکلیف بود. کاریش نمی شد کرد. حالا دعا کن که من سر شکسته نشم.»

32- توی خشکی، با هروسیله ای بود، شهدا را می آوردیم عقب. ولی تجربه ی کار روی آب را نداشتیم. رفتم پیش آقا مهدی. گفت « سعی می کنیم یه جاده خاکی براتون بزنیم. ولی اگه نشد، هرجوری هست، یاید شهدا رو برگردونین عقب.» چند قدم رفت و رو کرد به من « حاجی ! چه جوری شهدا مونو بذاریم و بیام ؟»

33- عملیات که شروع می شد، زین الدین بود و موتور تریلش. می رفت تا وسط عراقیها و برمی گشت. می گفتم « آقا مهدی ! می ری اسیر می شی ها.» می خندید و می گفت « نترس. این ها از تریل خوششون میاد. کاریم ندارن.»

34- هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، اسقه های نی جدا می شوند و سر راه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که « نمی شود جلو رفت، برگردیم؟ » آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود « حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید. » بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند.

35- عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم « چرا شما ؟ از گردان نیرو آمده » گفت « نمی خواست. خودمون بندش می آوریم.»

36- عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند « رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.

37- سرتاسرِ جزیره را دودِ انفجار گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک سنگر رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم « اینا چیه ؟ »گفتند « هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به ده متری نرسیده، می زننش. » زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود.

38- شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم.صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت « توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه ؟ » از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند « نه، نداریم. » رفت. از عقب بی سیم زدند که « حاج مهدی نیامده آن جا ؟ » گفتیم « نه.» گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده ؟ »

39- جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس تثبیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک کلاشینکف توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت « هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین. » همان شد.

40- اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آرپی جی روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد « حاج مهدی! » برگشت. گفت « شما کجا می رین ؟ » گفت « چه فرقی می کنه ؟ فرمان ده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو. »

41- بعد خیبر، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود ؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم « بنده ی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده. » رفتم دیدنش. فکرمی کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در سنگر فرمان دهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم « با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟»

42- ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد.آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بود روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت « ببرید تحویلش بدید. » بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمان ده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.

43- چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک بسیجی لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود.سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند.

44- توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت « من روزرا نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»

45- عملیات که تمام می شد، نوبت مرخصی ها بود. بچه ها برمی گشتند پیش خانواده هایشان. اما تازه اول کار زین الدین بود. برای تعاون شهرها پیغام می فرستاد که خانواده های شهدا را جمع کنند می رفت برایشان صحبت می کرد ؛ از عملیات، از کار هایی که بچه هایشان کرده بودند، از شهید شدنشان.

46- تازه زنش را آورده بود اهواز. طبقه ی بالای خانه ی ما می نشستند. آفتاب نزده از خانه می رفت بیرون یک روز، صدای پایین آمدنش را از پله ها که شنیدم، رفتم جلویش را گرفتم. گفتم « مهدی جان ! تو دیگه عیال واری. یک کم بیش تر مواظب خودت باش. » گفت « چی کار کنم ؟ مسئولیت بچه های مردم گردنمه.» گفتم « لااقل توی سنگر فرماندهیت بمون. » گفت « اگه فرمانده نیم خیز راه بره، نیروها سینه خیز می رن. اگه بمونه تو سنگرش که بقیه می رن خونه هاشون. »

47- خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت « تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا. » گفتم «آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟ » بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت « یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت.»

48- گاهی یک حدیث، یا جمله ی قشنگ که پیدا می کرد، با ماژیک می نوشت روی کاغذ و می زد به دیوار. بعد راجع بهش با هم حرف می زدیم. هرکدام، هرچه فهمیده بودیم می گفتیم و جمله می ماند روی دیوار و توی ذهنمان.

49- وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی ! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم، که سیاه شده بود. برنج هم شورِشور. نشست سر سفره. دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که « چون تو قره قروت دوست داری، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا.» چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجون سیاه. آخرش گفت« خدارو شکر. دستت درد نکنه.»

50- ظرف های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. رفتم سر ظرف شویی. گفت « انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من می شورم تو آب بکش. » گفتم « مگه چقدر ظرف هست؟ » گفت « هرچی که هس. انتخاب کن.»

51- سال شصت و سه بود. توی انرژی اتمی، آموزش می دیدیم. بعد از یک مدت، بعضی از بچه ها، کم کم شل شده بودند. یک روز آقا مهدی، بی خبر آمد سر صبحگاه. هرکس را که دیر آمد، از صف جدا کرد و بعد از مراسم، دور اردوگاه کلاغ پر داد.

52- وقتی از عملیات خبری نبود، می خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می گشتی. پیدایش که می کردی، می دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می کرد، می رفت سر وقت کتاب هایش. گاهی که کار فوری پیش می آمد، کتاب همان طور باز می ماند تا برگردد.

53- جلسه که تمام شد دیدیم، تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی های لشکر، آمده بود همان جا ؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم.

54- حوصه ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. « آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. » گفت « اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه.»

55- تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم« تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی ؟ » آمد پایین و گفت « بچه تهرونی؟ » گفتم آره، چه ربطی داره ؟ » گفت « هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم. » هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند « زین الدین»

56- چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت « این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد « به شما چه ؟ » و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید « چی شده ؟ » بعد گفت « می دونی که رو هل دادی اخوی ؟ ». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش راداده بود « مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »

57- رفته بودیم بیرون اردوگاه، آب تنی. دیدیم دو نفر دارند یکی را آب می دهند. به دوستانم گفتم « بریم کمکش ؟ » گفتند « ول کن، باهم رفیقن » پرسیدم « مگه کی اند ؟ » گفتند «دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن.»

58- زن و بچه ام را آورده بودم اهواز، نزدیکم باشند. آن جا کسی را نداشتیم. یک بار که رفته بودم مرخصی، دیدم پسرم خوابیده. بالای سرش هم شیشه ی دواست. از زنم پرسیدم « کی مریض شده ؟ » گفت « سه چهار روزی می شه.» گفتم « دکتر بردیش ؟ » گفت « اون دوست لاغره، قدبلنده ت هست، اومد بردش دکتر. دواهاش رو هم گرفت. چند بار هم سرزده بهش. »

59- بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است. سمنانی ها هم، اراکی ها هم، قزوینی ها هم.

60- مدتی بود، حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود. رفتم پیش رئیس ستاد، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر. یک ساعت آن جا بودند. وقت ِ بیرون آمدن، چشم های مهدی پف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت « دلش پر بود. فرمانده هاش، نیروهاش، جلوی چشمش پرپر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه. سنگ که نیس. » بعداز آن، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود ؛ آرام، خنده رو.

61- یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای هلی کوپتر می آید. بعد هم صدای سوتِ راکتش.بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بوند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند.

62- قبل از عملیات، مشورت هایش بیرون سنگر فرماندهی، بیش تر بود تا توی سنگر. جلسه می گذاشت با تیربارچی ها ؛ امداد گرها را جمع می کرد ازشان نظر می خواست. می فرستاد دنبال مسئول دسته ها که بیایند پیش نهاد بدهند.

63- امکان نداشت امروز تو را ببیند، و فردا که دوباره دیدت، برای روبوسی نیاید جلو. اگر می خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور، قبل از این که ببیندت، برایش دست بلند می کردی.

64- روی بچه های متاهل یک جور دیگر حساب می کرد. می گفت « کسی که ازدواج کرده، اجتماعی تر فکر می کند تا آدم مجرد. » بعداز عقد که برگشتم جبهه، چنان بغلم کرد و بوسید که تا آن موقع این طور تحویلم نگرفته بود. گفت « مبارکه، جهاد اکبر کردی.»

65- نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم « این چیه ؟ » گفت « عکس دخترمه.» گفتم « بده ببینمش » گفت « خودم هنوز ندیده مش.» گفتم « چرا ؟ » گفت « الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد. »

66- ساعت ده یازده بودکه آمد، حتی لای موهایش پر بود از شن. سفره را انداختم. گفتم « تا تو شروع کنی، من لیلا رو بخوابونم. » گفت « نه، صبر می کنم با هم بخوریم. » وقتی برگشتم. دیدم کنار سفره خوابش برده. داشتم پوتین هایش را در می آوردم که بیدار شد. گفت« می خوای شرمنده م کنی؟ » گفتم « آخه خسته ای.» گفت « نه، تازه می خوایم با هم شام بخوریم.»

67- عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت « خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت»

68- رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود اهواز، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه ی مریض. باز هم نمی توانست بماند و کاری کند. باید برمی گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک شکم سیر گریه کرد.

69- وقتی برای خرید می رفتیم، بیش تر دنبال لباس های ساده بود با رنگ های آبی آسمانی یا سبز کم رنگ. از رنگ هایی که توی چشم می زد، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم ؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده. می گفت « لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی ِ لباس خوشش می آمد. از آرایش هم خوشش نمی آمد. می گفت « این مربا ها چیه زن ها به سرو صورتشون می مالن ؟»

70- ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت « پیش زن های دیگه م ام.» گفتم « چی؟ » گفت « نمی دونستی چهار تا زن دارم ؟ » دیدم شوخی می کند. چیزی نگفتم. گفت « جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو. »

71- یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت« آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه اسلام یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه.» می گفت « دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود.»

72- شب، ساعت ده و نیم از اهواز راه افتادیم من و آقا مهدی و اسماعیل صادقی.قرار بود برویم خدمت امام. حرف ادغام گردان های ارتش و سپاه بود. تا صبح نخوابیدیم.صادقی تو پوست خودش نمی گنجید. دائم حرف می زد. مهدی هم پایش را گذاشته بود روی گاز و می آمد. همان آدمی که شب با ماشین سپاه هشتاد تا تندتر نمی رفت. حالا رسانده بود به صد و شصت و پنج. جماران که رسیدیم، ساعت ده بود. آقای توسلی گفت « دیر آمدید.قرار ملاقاتتون ساعت هشت بود. امام رفته اند.»

73- اهل ریا و تعارف واین حرف ها نبود. گاهی که بچه ها می گفتند « حاج آقا ! التماس دعا» می گفت« باشه، تو زیارت عاشورا، جای نفر دهم میارمت.» حالا طرف، یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر، نه تا لعنت دارد یا نه.

74- وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال را ه می افتاد. همه خودشان را می کشتند که توی تیم مهدی باشند.می دانستند که تیم مهدی تا آخرِ بازی، توی زمین است.

75- رسیدم سر پل شناور. یک تویوتا راه را بسته بود پیاده شدم درهای ماشین قفل بود. خبری هم از راننده اش نبود. زین الدین پشتم رسید. گفت « چرا هنوز نرفته این؟» تویوتا را نشانش دادم. گشت آن دور و برها. یک متر سیم پیدا کرد. سرش را گرد کرد و از لای پنجره انداخت تو. قفل که باز شد، خندید و گفت « بعضی وقتا از این کارام باید کرد دیگه.»

76- جاده را آب برده بود. ماشین ها، مانده بودند این طرف. بی سیم زدیم جلو که « ماشین ها نمی توانند بیایند.» آقا مهدی دستور داد، بلدوزرها چند تا تانک سوخته ی عراقی انداختند کنار جاده. آب بند آمد. ماشین ها رفتند خط.

77- وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم.زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم « دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می کنی؟ » رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم « برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها شناختمش. طفلکی زین الدین بود.

78- از رئیس بازی بعضی بالادستی ها دلخور بود می گفت « می گن تهران جلسه س. ده پانزده نفر کارهامونو تعطیل می کنیم می آییم. سیزده چهارده ساعت راه، برای یک جلسه ی دوساعته ؛ آخرشم هیچی. شما یکی دو نفرید. به خودتون زحمت بدین، بیاین منطقه، جلسه بگذارین.»

79- زنش رفته بود قم. شب بود که آمد، با چهار پنج نفر از بچه های لشکر بود. همین طور که از پله های می رفت بالا، گفت « جلسه داریم.» یک ساعت بعد آمد پایین. گفت « می خوایم شام بخوریم. تو هم بیا. » گفتم « من شام خورده م.» اصرار کرد. رفتم بالا. زنش یک قابلمه عدس پلو، نمی دانم کی پخته بود، گذاشته بود تو یخچال. همان را آوردسر سفره. سرد بود، سفت بود، قاشق توش نمی رفت. گفتم « گرمش کنم؟ » گفت « بی خیال، همین جوری می خوریم.» قاشق برداشتم که شروع کنم. هرچه کردم قاشق توی غذا فرو نمی رفت. زور زدم تا بالاخره یک تکه از غذا را با قاشق کندم و گذاشتم دهنم. همه داد زدند « الله اکبر»

80- توی پله ها دیدمش. دمغ بود. گفتم« چی شده ؟ » گفت « بی سیم زدند زود بیا اهواز، کارت داریم. هوا تاریک بود، سرعتم هم زیاد یه دفعه دیدم یه بچه الاغ جلومه. نتونستم کاریش کنم. زدم بهش. بی چاره دست و پا می زد. »

81- شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی لشکر فکر سیگار کشیدن بکنی؟

82- ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید « بعدا» یا بگوید « از معاونم بپرسید.» جواب سر بالا تو کارش نبود.

83- گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد.

84- توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد « رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. جنگ هم خستگی بردار نیست.»

85- از همه زودتر می آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می خواند. یکبار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم « نماز قضا می خوندی؟ » گفت « نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسد. همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»

86- اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمی است. لابد می گفتند « خنده روست.» وقت کار اما، برعکس ؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش را نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید.هیچ وقت. من که ندیدم. می دانستم پایش تازه مجروح شده و درد می کند. اما تمام جلسه را دو زانو نشست. تکان نخورد.

87- بالای تپه ای که مستقر شده بودیم، آب نبود. باید چند تا از بچه ها، می رفتند پایین، آب می آوردند. دفعه ی اول، وقتی برگشتند، دیدیم آقا مهدی هم همراهشان آمده. ازفردا، هر روز صبح زود می آمد. با یک دبه ی بیست لیتری آب.

88- اگر با مهدی نشسته بودیم و کسی قرآن لازم داشت، نمی رفت این طرف و آن طرف را بگردد. می گفت « آقا مهدی! بی زحمت اون قرآن جیبیت را بده.»

89- رک بود. اگر می دید کسی می ترسد و احتیاج به تشر دارد، صاف توی چشم هایش نگاه می کرد و می گفت « تو ترسویی.»

90- اگر جلوی سنگرش یک جفت پوتین کهنه و رنگ و رورفته بود، می فهمیدیم هست، والا می رفتیم جای دیگر دنبالش می گشتیم.

91- جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین دالدین که هم راهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ » جواب داده بوده « به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام.»

92- شب های جمعه، دعای کمیل به راه بود. زین الدین می آمد می نشست یکی از بچه های خوش صدا هم می خواند. آخرین شب جمعه، یادم هست، توی سنگر بچه های اطلاعات سردشت بودیم.همه جمع شده بودند برای دعا. این بار خود زین الدین خواند. پرسوز هم خواند.

93- این بار هم مثل همیشه، یک ساعت بیش تر توی خانه بند نشد. گفت « باید بروم شهرستان.» تا میدان شهدا همراهش آمدم. یک دفعه نگاه م به نیم رخش افتاد ؛ یک جور غریبی بود. نمی دانم چی شد که دلم رفت پیش پسر کوچیکه. پرسیدم « کجاست؟ خوبه ؟» گفت « پریروز دیدمش » گفتم « بابا، به من راستشو بگو، آمادگیشو دارم»لبخند زد. گفت « استغفرالله » دیدم انگار کنایه زده ام که اتفاقی افتاده و او می خواهد دروغی دلم را خوش کند. خودم هم لبخند زدم. دلم آرام شده بود.

94- چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت« بچه ها ! من دویست روز روزه بده کارم » تعجب کردیم. گفت « شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سرو سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدندو روی دست بردندشان.آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت « شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره ؟ » همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.

95- من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت « به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کرده ن، اگه تحریکشون کرده ن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن » شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت « زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه هارا گفت که یا برگردانده یا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت « شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین.» فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، شهید شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش.

96- نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول سپاه بانه، هرچه اصرار می کند که « جاده امن نیست و نروید.» از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید « اگرماندنی بودیم، می ماندیم. » وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که « نگذارید بروند جلو.» به دژبان ها گفته بودند« همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم.» بچه های سپاه، جسد هایشان را،کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با آرپی جی می زنند.

97- هفت صبح، بی سیم زدند دو نفر تو جاده ی بانه – سردشت، به کمین گروهک ها خورده اند بروید، ببینید کی هستند و بیاوریدشان عقب. رسیدیم. دیدیم پشت ماشین افتاده اند.به هر دوشان تیر خلاص زده بودند. اول نشناختیم. توی ماشین را که گشتیم، کالک عملیاتی و یک سر رسید پیدا کردیم. اسم فرمانده گردان ها و جزئیات عملیات را تویش نوشته بودند. بی سیم زدیم عقب. قضیه را گفتیم. دستور دادند باز هم بگردیم. وقتی قبض خمسش را توی داشبرد پیدا کردیم.، فهمیدیم خود زین الدین است.

98- سرکار بودم. از سپاه آمدند، سراغ پسر کوچیکه را گرفتند. دلم لرزید گفتم« یک هفته پیش این جا بود. یک روز ماند بعد گفت می خوام برم اصفهان یه سر به خواهرم بزنم.» این پا آن پا کردند. بالاخره گفتند« کوچیکه مجروح شده و می خواند بروند بیمارستان، عیادتش. « هم راهشان رفتم وسط راه گفتند « اگر شهید شده باشد چی ؟ » گفتم « انا لله و اناالیه را جعون » گفتند عکسش را می خواهند پیاده شدم و راه افتادم طرف خانه. حال خانم خوب نبود. گفت« چرا این قدر زود آمدی ؟ » گفتم « یکی از هم کارا زنگ زد، امشب از شهرستان می رسند، میان اینجا » گله کرد. گفت « چرا مهمان سرزده می آوری؟ » گفتم « این ها یه دختر دارن که من چند وقته می خوام برای پسر کوچیکه ببینیدش، دیدم فرصت مناسبیه » رفت دنبال مرتب کردن خانه. در کمد را باز کردم و پی عکس گشتم که یک دفعه دیدم پشت سرمه. گفتم « می خوام یه عکسشو پیدا کنم بذارم روی طاق چه تا ببینند. » پیدا نشد. سر آخر مجبور شدم عکس دیپلمش را بکنم. دم در، خانم گفت « تلفنمون چند روزه قطعه، ولی مال همسایه ها وصله » وقتی رسیدم پیش بچه های سپاه گفتم « تلفنو وصل کنین. دیگه خودمون خبر داریم.» گفتند « چشم.» یکی دو تا کوچه نرفته بودیم که گفتند « حالا اگر پسر بزرگه شهید شده باشد؟» گفتم « لابد خدا می خواسته ببینه تحملشو دارم.» خیالشان جمع شد که فهمیده ام هم بزرگه رفته، هم کوچیکه.

99- خیلی وقت ها که گیر می کنم، نمی دانم چه کار کنم. می روم جلوی عکسش ومی نشینم و با هاش حرف می زنم. انگار که زنده باشد. بعد جوابم را می گیرم. گاهی به خوابم می آید یا به خواب کس دیگر بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زند که قبلش اصلا به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم داده.

100- اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟ » توی دلم گذشت « سی سال،چهل سال» ولی وقتی جمع و تفریق می کنم، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود.


منبع:
وبلاگ صد خاطره
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:08
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 13 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: amirmasoud /crounus2000 /tomcat6079 /arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /alirezad /miladmir /san /takavar313 /espadan /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 2 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید مهدی زین الدین (زندگی نامه)
زندگی نامه شهید مهدی زین الدین
سردار سر لشكر پاسدار شهيد مهدي زين الدين فرمانده لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع)
به سال 1338 ه.ش در كانون گرم خانواده اي مذهبي ، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع ، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود . داشتن وضو ، مخصوصا هنگام شیر دادن فرزندانش برايش فرضيه بود و با مهر و محبت مادري ، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي داد.
نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او در اوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد . پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت ، كمك مي كرد .

فعاليتهاي سياسي – مذهبي

مهدي در دوران تحصيلات متوسطه اش به لحاظ زمينه هايي كه داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا شد و در اين مدت كه با شهيد محراب آيت الله مدني مانوس بود ، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب نمود ودر واقع حساس ترين دوران جواني به هدايت ويژه اي دست يافته بود به همين دليل از حضرت آيت الله مدني بسيار ياد مي كرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي دانست .
در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي ، پدر براي بار دوم از خرم آباد به سقز تبعيد گرديد . اين امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم اباد بر دوش كشد .
در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان ، کينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زمان كه حزب رستاخيز شروع به عضو گيري اجباري مي نمود شهيد زين الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند . به ناچار براي ادامه تحصيل با تغيير از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست اورد . اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت امام خميني از خرم‌اباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي تر او در سنگر مبارزه پدرش شد .
پس ازمدتي پدر شهيد زين الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد . اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود ، پدر با استفاده از فرصت پيش آمده ، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه ساير اعضاي خانواده ، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثري را عهده دار شد .


پس از پيروزي انقلاب اسلامي

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهاد سازندگي شدو با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم ، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و حراست از دست آورده هاي خونين انقلاب ، به اين نهاد مقدس پيوست . ابتدادر قسمت پذيرش و پس از آن به عنوان مسوول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظيفه كرد .
شهيد زين الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه هاي پيچيده ضد انقلاب در شهر خون و قيام «قم» با ابزار نقش فعال خود با برخورداري از بينش عميق سياسي ، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضد انقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش بسزايي داشت .
شهيد زين الدين در عمليات بيت المقدس مسئوليت اطلاعات عمليات قرار گاه نصر را به عهده داشت و به خاطر لياقت ، ايمان و خلوص استعداد رزمي و شاعت فراوان ، در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ علي ابن ابيطالب – كه بعد ها به لشگر تبديل شد ، انتخاب گرديد .
در عمليات رمضان لشگر علي ابن ابيطالب جزو يگانهاي مانوري و خط شكن بود و به حول قوه الهي و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات بعد ها اين تيپ ، به لشكر تبديل شد.
لشكر مقدس علي ابن ابيطالب در تمام صحنه هاي نبرد سپاهان اسلام خط شكن و به عنوان يكي از يگانهاي هميشه موفق ، نقش حساس و تعيين كننده اي را بر عهده داشت .
صبر ، استقامت مقاومت جانانه و به ياد ماندني اين يگان ، همگام با ساير يگانها در عمليات پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است .
هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ افزار ها و هواپيماهاي توپولوف و مين و بمبهاي شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره ، جزاري جنوبي مجنون را آماج حملات خويش قرار داده بود او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزاير را حفظ كردند.


ويژگي هاي اخلاقي

از خصوصيات بارز ا و شجاعت و شهامت بود . خط شكني هاي شبهاي عمليات و جنگيدن با دشمن درروز و مقاومت در برابر سخت ترين تانكها به خاطر روحيه بود ، روحيه اي كه اساس و بنيان آن برايمان و اعتقاد به خدا استوار بود .
مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي شد .
شهيد زين الدين در كنار تلاش بي وقفه اش از مستحبات غافل نبود . اعتقاد داشت كه جبهه هاي نبرد ، مكاني مقدس است و انسان در اين مكان ، به خدا تقرب پيدا مي كند . هميشه به رزمندگان سفارش مي كرد به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند .
او همواره سعي مي نمود كه هميشه با وضو باشند . به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي پرداخت .
به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قائل بود ، نماز را با تاني و خلوص مخصوصي به پا مي داشت .
فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا ، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي مهدي متجلي بود.
با علاقه خاصي به بسيجي ها توجه مي كرد . محبت اين عناصردر دل او جايگاه ويژه اي داشت . براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحد ها ، يگانها و مقر هاي لشكر سركشي مي نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي كرد . همواره به برادران سفارش مي كرد كه نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر گردن ما دارند .
شيفتگی و محبت ويژه اي به اهل بيت عصمت و تهارت داشت . با شناختي كه از ولايت فقيه داشت از صميم قلب به امام خميني عشق مي ورزيد . با قلبي مملو از تخلص ، ايمان و علاقه از دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي نمود. به دقت پيام ها و سخنراني هاي ايشان را گوش مي كرد و سعي داشت كه همان را ملاك عمل خود قراردهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه تجاوز نكند .
فقط اموال بيت المال براي شهيد زين الدين از اهميت خاصي برخوردار بود . همواره در مسئوليت و جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي برد تا اسراف و تبذير نشود . بارها مي گفت :
در مقابل بيت المال مسئول هستيم .
در استفاده از نعمت هاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه روي مي كرد .
او خود را‌آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي كرد . ايثارر و فداكاري او در تمام زمینه ها ، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود .
براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي توان يافت.
او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي انديشيد در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را بارها تكرار مي كرد :
اي خدا ! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن ، فقط اسلام را پيروز كن .
از آن جا كه برادران ، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند ، سعي مي كردند اخلاق و رفتارشان مثل ايشان باشد .
او شخصيتي چند بعدي داشت : شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام . خيلي ها شيفته اخلاق ، رفتار و مديريت و فرمااندهي او بودند و اورا يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي دانستند زيرا اوقبل از آنكه لشكر را بسازد ، خود را ساخته بود .
اخلاق ورفتار او با توجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود ، زماني كه با بسيجيان مواجه مي شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود .
شهيد مدني زين الدين در زمنه تربيت كادرهاي پرتوان بريا مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه اي برنامه ريزي كرده بود كه در واحد هاي مختلف ، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها باشند .
اويكي از فرماندهان محبوب جبهه ها به شمار مي آمد فرماندهي كه نور معرفت ، تقوا ، صبر و واستقامت سراسر وجودش را فرا گرفته يود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود چنانچه گفته مي شود :70% نيروهاي پاسدار و بسييجي آن لشكر ، نماز شب مي خواندند .


نحوه شهادت

در‌آبان سال 1363 شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد كه مسووول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي ابن ابيطالب بود جهت شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت حركت مي كنند . در آنجا به برادران مي گويد : من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم .
موقعي كه عازم منطقه مي شوند ، راننده شان را پياده كرده و مي گويند : خودمان مي رويم . حتي در مقابل درخواست يكي از برادران ، مبني بر همراه شدن با آنها ، برادر مهدي به او مي گويد : تواگر شهيد بشوي، جواب عموميت را ما نمیتوانیم بدهيم ، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي توانيم بدهيم .
فرمانده محبوب بسيجي ها ، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه ها و شركت در عمليات و صحنه هاي افتخار آفرين ، در درگيري با ضد انقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از اين جسم خاكي به پرواز در آمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند .

منبع:
لوح فشرده سردار سرلشکر پاسدار شهید زین الدین، بنیاد حفظ ارزشهای دفاع مقدس
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:11
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 12 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: amirmasoud /tomcat6079 /arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /alirezad /miladmir /san /takavar313 /espadan /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 3 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید مصطفي چمران(وصيت نامه)آشنایی با شهید مصطفي چمران(وصيت نامه)

وصیت می‌کنم …
وصیت می‌کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می‌دارم! به معبودم! به معشوقم! به‌امام موسی صدر! کسی که او را مظهر علی می‌دانم! او را وارث حسین می‌خوانم! کسی که رمز طایفه شیعه، و افتخار آن، و نماینده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به‌امام موسی وصیت می‌کنم …

برای مرگ آماده شده‌ام و این امری است طبیعی که مدتهاست با آن آشنا شده‌ام. ولی برای اولین بار وصیت میکنم. خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می‌رسم. خوشحالم که از عالم و ما فیها بریده‌ام. همه چیز را ترک گفته‌ام. علایق را زیر پا گذاشته‌ام. قید و بندها را پاره کرده‌ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته‌ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می‌روم.
از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده‌ام، متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفتم، از اینکه دنیای لذات و راحت‌طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیبائیها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام، متأسف نیستم …

از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد، محرومیت، رنج، شکست، اتهام، فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومیت همنشین شدم. با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم.
از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم. با تمام این احوال متأسف نیستم …
تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه کنم، تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم، جز محبوب کسی را نبینم، جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهی مادی آزاد شوم…

تو ای محبوب من رمز طایفه ای، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می‌کشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرین و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می‌کنی، کینه‌های گذشته و دشمنی‌های تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می‌پذیری، تو فداکاری می‌کنی، تو از همه چیز خود می‌گذری، تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می‌کنی، و دشمنانت در عوض دشنام می‌دهند و خیانت می‌کنند، به تو تهمتهای دروغ می‌زنند و مردم جاهل را بر تو می‌شورانند، و تو ای امام لحظه‌ای از حق منحرف نمی‌شوی و عمل به مثل انجام نمی‌دهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال و قدم بر می‌داری، از این نظر تو نماینده علی (ع) و وارث حسینی… و من افتخار می‌کنم که در رکابت مبارزه می‌کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می‌نوشم…

ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختی!
زیرا حجب و حیا مانع آن بود که من خود را به تو بنمایانم، یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو کنم…
اما من، منی که وصیت می‌کنم، منی که تو را دوست می‌دارم… آدم ساده‌ای نیستم! من خدای عشق و پرستشم، من نماینده حق و مظهر فداکاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه‌ام، آتشفشان درون من کافیست که هر دنیایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است که قادر است هر دل سنگی را آب کند، فداکاری من به‌اندازه‌ای است که کمتر کسی در زندگی به آن درجه رسیده است …

به سه خصلت ممتاز شده‌ام:
1. عشق که از سخنم و نگاهم و دستم و حرکاتم و حیات و مماتم می‌بارد. در آتش عشق می‌سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی‌شناسم. در زندگی جز عشق نمی‌خواهم، و جز به عشق زنده نیستم.
2. فقر که از قید همه چیز آزاد و بی نیازم. و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی کنند، تأثیری در من نمی‌کند.

3. تنهایی که مرا به عرفان اتصال می‌دهد. مرا با محرومیت آشنا می‌کند. کسی که محتاج عشق است، در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می‌سوزد. جز خدا کسی نمی‌تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهند کرد. جز کوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله‌های صبحگاه او را حس نخواهند کرد. به دنبال انسانی می‌گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد. ولی هر چه بیشتر می‌گردد، کمتر می‌یابد…

کسی که وصیت می‌کند آدم ساده‌ای نیست. بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی میوه چیده، از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج کمال و دارایی همه چیز خود را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشکبار و شهادت را قبول کرده است.

آری ای محبوب من، یک چنین کسی با تو وصیت می‌کند …
وصیت من درباره مال و منال نیست. زیرا می‌دانی که چیزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حرکت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسیده، به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته‌ام. جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته‌ام. حتی زن و بچه‌ها و پدر و مادر نیز از من چیزی دریافت نکرده‌اند. آنجا که سر تا پای وجودم برای تو و حرکت باشد، معلوم است که مایملک من نیز متعلق به تو است.

وصیت من درباره قرض و دین نیست. مدیون کسی نیستم، در حالی که به دیگران زیاد قرض داده‌ام. به کسی بدی نکرده‌ام. در زندگی خود جز محبت، فداکاری، تواضع و احترام نبوده‌ام. از این نظر نیز به کسی مدیون نیستم …
آری وصیت من درباره این چیزها نیست …
وصیت من درباره عشق و حیات و وظیفه است …
احساس می‌کنم که آفتاب عمرم به لب بام رسیده است و دیگر فرصتی ندارم که به تو سفارش کنم. وصیت می‌کنم، وقتی که جانم را بر کف دستم گذاشته‌ام، و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع کنم و دیگر تو را نبینم…

تو را دوست می‌دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا به کسی احتیاج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می‌کنم … از او چیزی نمی‌طلبم و احساس احتیاج نمی‌کنم. چیزی نمی‌خواهم، گله‌ای نمی‌کنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته عشق و محبتی، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم. همچنانکه خدای را می‌پرستم و عشق می‌ورزم، به تو نیز که نماینده او در زمینی عشق می‌ورزم. و این عشق ورزیدن همچون نفس کشیدن برای من طبیعی است …

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده‌ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می‌دارد، قلب مرا به جوش می‌آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می‌کند، مرا از خودخواهی وخودبینیی رهاند، دنیای دیگری حس می‌کنم، در عالم وجود محو می‌شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده‌ای زیبابین پیدا می‌کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره دور، موریانه کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می‌ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می‌برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است …

به خاطر عشق است که فداکاری می‌کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می‌نگرم و ابعاد دیگری را می‌یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می‌بینم و زیبائی را می‌پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می‌کنم، او را می‌پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می‌کنم …
می دانم که در این دنیا به عده زیادی محبت کرده‌ام، حتی عشق ورزیده‌ام، ولی جواب بدی دیده‌ام. عشق را به ضعف تعبیر می‌کنند و به قول خودشان زرنگی کرده از محبت سوءاستفاده می‌نمایند!

اما این بی خبران نمی‌دانند که از چه نعمت بزرگی که عشق و محبت است، محرومند. نمی‌دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده‌اند. نمی‌دانند که زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست …
و من قدر خود را بزرگتر از آن می‌دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتی اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سؤاستفاده نماید. من بزرگتر از آنم که به خاطر پاداش محبت کنم، یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می‌سوزم و لذت می‌برم. این لذت بزرگترین پاداشی است که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید …

می دانم که تو هم ای محبوب من، در دریای عشق شنا می‌کنی. انسانها را دوست می‌داری. به همه بی دریغ محبت می‌کنی. و چه زیادند آنها که از این محبت سوءاستفاده می‌کنند. حتی تو را به تمسخر می‌گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند … تو اینها را می‌دانی ولی در روش خود کوچکترین تغییری نمی‌دهی … زیرا مقام تو بزرگتر از آن است که تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می‌تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می‌باری و تحت تأثیر انعکاس سنگدلان قرار نمی‌گیری …

درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست، و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است، و مقدس ترین خصیصه‌ای است که در میزان الهی به حساب می‌آید


منبع:
وبلاگ شبهای دهلی
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:13
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 11 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: amirmasoud /tomcat6079 /arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /takavar313 /espadan /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 4 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید مصطفي چمران(صد خاطره)شنایی با شهید مصطفي چمران(صد خاطره)

1) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟ می گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من ناراحته .» کی باور می کند؟

2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.


3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن جا بماند. خواستش و بهش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود،ولی شهریه می گرفت.دکتر چند سؤال ازش پرسید . بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی . شهریه هم لازم نیست بدهی.»

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت:« صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه ی بابا مردم می آمدند و امضا می کردند.

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان ، چمران کراوات نزد، استاد دونمره ازش کم کرد. شد هجده ، بالاترین نمره .

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار . همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

10) بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو بهش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد.

11) می خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش جویان را عوض کنیم . به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم . درست قبل از انتخابات ، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

12) چند بار رفته بود دنبال نمره اش. استاد نمره نمی داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته ای، ولی اگر بروی ، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد. » خودش می خندید. می گفت « کارم تمام شده بود. نمره ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

14) باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

15) ماعضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبر شدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می شناختیم که می گفتمد انجمن اسلامی مارا راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت . همه را جمع می کرد و مثنوی معنوی می خواند و برایشان به عربی ترجمه می کرد. عربی بلد نبودم ، اما هرجور بود خودم را می رساندم به کلاس . حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

17) چپی ها می گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می کند.» راستی ها می گفتند « کمونیسته. » هردو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می کرد.»

18) اوایل که آمده بود لبنان ، بعضی کلمه های عربی را درست نمی گفت. یک بار سرکلاس کلمه ای را غلط گفته بود . همه ی بچه ها همان جور غلط می گفتند. می دانستند و غلط می گفتند. امام موسی می گفت «دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

19) بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصدو پنجاه تایشان.

20) اسم چمران معروف تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها ، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟ » آن ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.

22) ماهی یک بار ، بچه های مدرسه جمع می شدند و می رفتند زباله های شهر را جمع می کردند. دکتر می گفت « هم شهر تمیز می شود، هم غرور بچه ها می ریزد.»

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می شناختندش . می گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست ، دکتر مصطفی قلب ماست.»

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم . تنها راه می رفت؛بدون اسلحه . گفتم «من پول گرفته م که تو رو بکشم . » چیزی نگفت. گفتم « شنیدی ؟» . گفت « آر ه . » دروغ می گفت . اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم ، می ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

25) دکتر شعرها را می خواند و یاد دعای ائمه می افتاد . می خواست نویسنده اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه ی جبل عامل می خواهد ببیندم ، تعجب کردم . رفتم . یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق . وقتی که دیگر آشنا شدیم ، فهمیدم دعاهایی که من می خوانم ، در زندگی معمولی او وجود دارد.

26) گفتند «دکتر برای عروس هدیه فرستاده » به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم . بازش کردم . یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان ها ؛یعنی که این ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده ؟

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود . امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم . نپوشید. با همان لباس آمد. می دانستم که مصطفی مصطفی است.

28) به پسر ها می گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا . کنارهم که بودیم ، مهم نبود که پسر است کی دختر . یک دکتر مصطفی می شناختیم که پدر همه مان بود، و یه دشمن که می خواستیم پدرش را در بیاوریم.

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم . یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم . دوروز مانده به آمدنمان ، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

30) گفته بود « مصطفی!من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم . چه قدر دلم می خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

31) آن وقت ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش . ازش حساب می بردم . یک روز رفتم خانه شان ؛ دیدم پیش بند بسته ، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم . بعد از این که ظرف هارا شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده ، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می دهند « مرگ برچمران » آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

33) ما سه نفر بودیم ، با دکتر چهار نفر. آن ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بدو بی راه گفتن . چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون . دنبالمان می آمدند. به دکتر گفتیم « اجازه بده ادبشان کنیم . » . گفت « عزیز ، خدا این هارا زده .» دکتر را که سوار ماشین کردیم ، چند تا از پر سر و صداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود . آمد توی اتاق . حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه ، با سلام و صلوات.

34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه . نه توی مجلس بند می شد نه وزارت خانه . رفت پیش امام . گفت « باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید. » برگشت و همه را جمع کرد. گفت « آماده شوید همین روزها راه می افتیم » . پرسیدیم «امام؟» گفت «دعامان کردند.»

35) دنبال یک نفر می گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان دهی کند، که سر و کله چمران پیدا شد. قبول کرد . آمد ایلام . یک جلسه ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش . همان روز ، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین .صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

36) حدود یک ماه برنامه اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه ریزی، شب ها شکار تانک . بعد از ظهرها ، اگر کاری پیش نمی آمد، یک ساعتی می خوابید.

37) تلفنی بهم گفتند « یه مشت لات و لوت اومده ن ، می گن می خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم . » رفتم و دیدم .ردشان کردم . چند روز بعد ، اهواز ، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان . یکیشان گفت « آقای دکتر خودشون گفتن بیاین . » می پریدند؛ از روی گودال ، رود ، سنگر . آرپی جی زن ها را سوار می کردند ترک موتور، می پریدند. نصف بیش ترشان همان وقت ها شهید شدند.

38) از در آمد تو . گفت « لباسای نظامی من کجاست ؟ لباسامو بیارین .» رفت توی اتاقش ، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق . شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می داد.ذوق زده بود . بالاخره صبح شد و رفت . فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه ی عملایت را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه ، نه خواب داشت نه خوراک . می گفت « امام فرموده ن خودتون رو برسونید کردستان. » سریک هفته ، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

39) اگر کسی یک قدم عقب تر می ایستاد و دستش را دراز می کرد، همه می فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می کرد و ماچ و بوسه ی حسابی . بنده ی خدا کلی شرمنده می شد و می فهمید چرا بقیه یا جلو نمی آیند ، یا اگر بیایند صاف می روند توی بغل دکتر.

40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب . نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم . دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود.وضو که می گرفت ، ازم پرسید « عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده ؟»

41) سر سفره ، سرهنگ گفت « دکتر ! به میمنت ورود شما یه بره زده ایم زمین. » شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می شدیم شصت هفتاد نفر . یعنی همه بچه های جنگ های نامنظم . رفتیم جلو و سنگر گرفتیم .طبق نقشه . بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم . دوساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی دانستیم در عملیات کلاسیک ، وقتی دشمن دارد محاصره می کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

43) خوردیم به کمین . زمین گیر شدیم . تیرو ترکش مثل باران می بارید . دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد« ستون رو به جلو .» راه افتاد .چند نفر هم دنبالش . بقیه مانده بودیم هاج و واج . پرسیدم « پس ما چه کارکنیم ؟» . دکتر از همان جا گفت « هر کی می خواد کشته نشه ، با ما بیاد.» تیر و ترکش می آمد ، مثل باران. فرق آن جا و این جا فقط این بود که دکتر آنجا بود و همین کافی بود.

44) تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم . در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد ، گفت « یکی آمده ، می گه چمرانم . چه کار کنم ؟» با خودم گفتم « امکان ندارد. » رفتیم دم در . خودش بود لاغر لاغر . کردستان شلوغ بود آن روزها .

45) گفت « سیزده روزه زن و بچه شون رو گذاشته ن و اومده ن این جا ، حقوق هم نگرفته ن . من اصلا متوجه نبودم .» سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می کرد. کلاه سبزها را می گفت. چند دقیقه پیش ، یکیشان آمده بود پیش دکتر و گفته بود« چون ما بی خبر آمده ایم ، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه ها بروند، هم خبر بدهند ، هم حقوق های ما را بگیرند». گفتم « شما برای همین ناراحتید؟»

46) کم کم همه بچه ها شده بودند مثل خود دکتر ؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان ، حرف زدنشان. بعضی ها هم ریششان را کوتاه نمی کردند تا بیش تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه هارا از روی همین چیز ها می شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می شوند، نه سرشان را می دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست ها گم می شود.

47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم . زل زده بود به یک شاخه ی خالی.گفتم « دکتر ، بچه ها می گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت . گفت «عزیز بیا ببین چه قدر زیباست. » بعد همان طور که چشمش به برگ بود ، گفت « گفتی کِی قراره حمله کنند؟».

48) – دکتر نیست . همه پادگان را گشتیم ، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده اند . نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی ها. فرمانده پادگان از عصبانیت نمی توانست چیزی بگوید . پنج ماه می شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز . چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی ها دارند می رسند اهواز . دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت «همین جا جلوشان را می گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. » ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم . عراقی ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می زنندشان. تانک ها را گذاشتند و رفتند.

50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین ، می آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن . یک نفر دولا دولا خودش را می رساند به تانک ، می پرد بالا ، یک نارنجک می اندازد توی تانک ، برمی گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر ؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می زدند.

51) موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

52) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. » بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع . توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است ، تا صبح آتش می ریختند.


53) گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» .گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

54) بلند گفت « نه عزیز جان ، نه . عقب نشینی نه . اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم ، همین جا می مانیم و می میریم .» کسی نمیرد . وقتی برگشتیم ، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

55) سر کلاس درس نظامی می گفت« اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی.» صدایم کرد و گفت « عزیز ، برو یه رگبار ببند اون جا وبیا . » رفتم ، دیدم یک دنیا تانک خوابیده . صدا می کردم ، می بستندم به گلوله . رگبار بستم و آمدم. می گفت « عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه ، نمی تونه بجنگه .»

56) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم . دکتر آرپی جی زدن بهم یاد داد، خودش.

57) ماکت هایم را کار گذاشتم . بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، بهش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم . تا دیدمش گفتم « دکتر جان ، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم.»

58) از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور . قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو ، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین ، سنگر بگیریم . دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت «کنار جاده دیدمش . خوشگله ؟»

59) بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگیرمشان ، اگر شد استفاده کنیم .»گرفتیم ، درست کردشان ، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم ، من ترکش خوردم . دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب.وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران ، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.

61) از خط که برگشتیم . مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه . دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم ، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم ، خوب بود. زنم گفت « یک خانم عرب آمد دم در . گفت بچه را بردار برویم دکتر . دوا ها را هم خودش گرفت.»

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا . به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون . نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

63) گفتم « دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسویه ی مارو نداده ن . ستاد رفته زیر سؤال . می گن شما سلاح گم کرده ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم ، او آرام بود. گفت « عزیز جان ، دل خور نباش . زمانه ی نابه سامانیه . مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده . دل خور نشو عزیز.»

64) هر هفته می آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت ، دلمان حسابی تنگ می شد.

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه . باتلاق شده بود چه باتلاقی . عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان ، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده .

67) برای نماز که می ایستاد ، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

68) گیر کرده بودیم زیر آتش . یک آن بلند شدیم که فرار کنیم ، دکتر رفت و من جا ماندم . فرصت بعدی سرم را بلند کردم ، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او . خواستم داد بزنم ، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده . خاک که نشست ، دیدم کجا پرت شده . سالم بود . با هم فرار کردیم.

69) از فرمان دهی دستور دادند « پل را بزنید .» همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند . می گفت « پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا . واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند .و برمی گشتند .

70) اصل ایده بود اصلا . لوله را دو تا سوراخ می کرد و می گفت « میخ بذارید این جا ، می شه خمپاره » . می شد.

71) ناهار اشرافی داشتیم ؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته ، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره .یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی ، چی شد پس؟»

72) یک بند داد می زدم . گریه می کردم . کنترل خودم را از دست داده بودم . همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم .فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.

73) دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه . آن جا هم همان آش و همان کاسه . طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده . فقط می شنید که « من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم ؟» رو کرد به من ، گفت « برو آن جا آرپی جی بگیر . ندادند به زور بگیر برو عزیز جان.»

74) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم ، با هم کار می کنیم .با چشم هاش ، صیغه ی برادری می خواند.

75) گفت «سید، می ری رو جاده ؟» گفتم « اگر شما امر کنید ، می رم . » جلو را نشان داد و گفت « یک کوچه آن جاست ، هفت کیلومتری . آن جا پناه بگیر ببینم چه می شود.» جاده توی تیررس بود . کلاه کاسکت را بالا می آوردی ، می زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد . زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم ، گریه کردیم .دکتر بی سیم زد « شروع کنید» شروع کردیم . یک ، دو ، سه ... چهار دهمی تانک فرمان دهی بود . موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند.

76) تصمیم گرفتم بروم پیشش ، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم «آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم .» مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم ، تمرین کردم . فایده نداشت . مثل همیشه ، وقتی می رفتم و سلام می کردم ، انگار که بداند ماجرا چیست ، می گفت « علیک السلام »و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت «سید ، دو رکعت نماز بخوان درست می شه.»

77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب.می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من.

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که «محاصره شدیم.» دکتر به حسن نگاه کرد . حسن با همان نگاه گفت «چشم.» سرشب رسیدند آنجا . حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان دهی ، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن .عراقی ها هم هرچه آتش داشتند می ریختند سرشان.نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید «دکتر! حسن شهید شده ، بقیه هم همه شهید شده ن . چه کار کنیم ؟»دکتر گفت «حسن چهارده تا جون داره ، هنوز چهارتاش مونده .» بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر کس تعریف می کردیم ، خیال می کرد شوخی می کنیم . انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند.

80) بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر به م گفت «عزیز، بشمار این تانک ها را .»گفتم «دوربین ندارم . یه آرپی جی دارم که دوربین داره . گفت « با همون دوربین آرپی جیت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر ، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم . رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.

81) وقتی دکتر تیر خورد ، همه ی بچه ها آمدنددیدنش. باور نمی کردند. می گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله ها. مسیرشان را عوض می کند. از این حرف ها . دکتر وقتی شنید ، خیلی خندید.

82) وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می افتاد، خجالت می کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت «بچه ها دارند تلف می شوند، ما شده ایم وجه المناقشه ی سیاسیون.»با هم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.

83) گفت« ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده م ، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده م . فرمانده زیاد دیده م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غذا خوردن عقب صف.»

84) گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شده ین.»گفت «نه ، خوبم. » گفتم « تب ولرز کرده ین؟» سرش را انداخت پایین. گفت « نه عزیز، گرسنه م . » دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم ؛ هیچی نبود، هیچی . یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم « این جا چیزی پیدانمی شود، بگذارید برویم داخل شهر.»گفت «نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک ها، جاهایی که کپک نداشت می شکستم و می گذاشتم توی سینی. گریه ام بند نمی آمد.

85) دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این ها مجهز می کردیم و می فرستادیم پشت تپه . باید آتش تهیه شان را می دیدی . فکر می کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می کردند، چه کار می کردیم.آن ها هم لابد به این فکر می کردند که این تانک ها از کجا پیدایشان شده است.

86) می گفتند « چمران همیشه توی محاصره است.» راست می گفتند. منتها دشمن مارا محاصره نمی کرد. دکتر نقشه ای می ریخت. می رفتیم وسط محاصره ، محاصره را می شکستیم و می آمدیم بیرون.

87) سوسنگرد را ما آزاد کردیم . یعنی راستش خدا آزاد کرد؛ ما هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی ها هم به موقع آمدند ، آن ها هم بودند. نقشه را دکتر کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم . بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت غرب . قصدشان این بودکه تانک هارا دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند.نیم ساعت بعد یک پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی . رویش دست خط و امضای دکتر بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگردرا همان خدا آزاد کرد.

88) مریض شده بود بدجور . گفتم «دکتر چرا نمی ری تهران؟دوایی،دکتری؟» گفت « عزیز جان ، نفس این بچه ها خوبم می کند.»

89) به خانمِ دکتر می گفتم « زن نباید بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بیرون.» او هم نمی رفت. یک روز از دکتر پرسید «شما اجازه نمی دهید بروم بیرون؟» دکتر گفت « چرا ، من راضیم.»بازهم من نمی گذاشتم برود.

90) چهل نفر می خواستندکه بروند پشت تپه ها ، نگذارند دشمن نیروها را دور بزند. گفته بودند ممکن است برگشتی نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت نفر. مانده بودیم توی اتوبوس منتظرکه نفربر بیاید. نیامد.زیاد صبرکردیم، خبری نشد . تلفن کردم به دکتر. خندید. خیلی خندید. گفت « کجایی تو؟ من فکرکردم رفتی بهشت . زود برگرد.» اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه ی نیروهایش.

91) پل زده بودیم ، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد.و بعد برگشت و بچه ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست.

92) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می رفت ، نه شورای عالی دفاع . یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش ، نمی آد.» گفت « نه ، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده . » بهش گفتم . گفت « چشم. همین فردا می ریم.»

93) از پیش امام که برگشت گفت « عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟» گفتم « مگر عصری سخن رانی ندارید؟» گفت « دلم برای دهلاویه شور می زنه . » - دهلاویه می ری ؟ - بپر بالا.... همون عقب بشین . از کجا می آی؟ - اهواز ، عزیز جان.

94) گفت « رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم . » گفتم « من چه طور تحمل کنم ؟ » آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

95) تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط . فرمانده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی دانم چرا همه ی بچه های ستاد آمدند و ایستادند تا دکتر برود . توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می نوشت. رسیدیم دهلاویه . بچه ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخنرانی کرد. آخر صحبتش گفت« بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگرما را هم دوست داشته باشد ، می برد.»

96) داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمانده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی ، صورت مقدم پور و پشت دکتر.

97) از تهران زنگ زدم اهواز . گفتم « می خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی ، همان جا باش.» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه ها گوشی را گرفت . زد زیر گریه . پرسیدم « چی شده ؟» گفت « یتیم شدیم.»

98) خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب . حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای ، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش .

99) یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید « چه خبر؟ چی دارین ؟ تیر ؟ ترکش؟ خمپاره ؟ » بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب ، دهلاویه . آن جا می ایستم روبه رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین ، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.

100) بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده ، تمام تمام .وصیت نامه اش را که خواندند ، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده . یک چیزهاییکه شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم وماندگار شدم ؛ به خاطر همان وصیت نامه .

منبع:

کتاب چمران، رهی رسولی فر، انتشارات روایت فتح، وبلاگ صد خاطره
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:15
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 11 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: amirmasoud /crounus2000 /tomcat6079 /arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /takavar313 /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 5 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهیدمصطفي چمران (زندگی نامه)زندگي نامه شهیدمصطفي چمران

چمران از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله هاي بلند كوههاي جبل عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرمانيهاي بسياري به يادگار گذاشته و هميشه در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته است .
دكترمصطفي چمران در سال 1311 در تهران ، خيابان پانزده خرداد متولد شد. وي تحصيلات خود را در مدرسه انتصاريه، نزديك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه تحصيل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانيك فارغ التحصيل شد. چمران يك سال به تدريس در دانشكده فني پرداخت. وي در همه دوران تحصيل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصيلي شاگردان ممتاز به آمريكا اعزام شد و پس از تحقيقات علمي در جمع معروف ترين دانشمندان جهان در كاليفرنيا ومعتبرترين دانشگاه آمريكا - بركلي - با ممتاز ترين درجه علمي موفق به اخذ مدرك دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما گرديد.

فعاليتهاي اجتماعي:
دكتر مصطفي چمران از 15 سالگي در درس تفسير قرآن مرحوم آيت الله طالقاني، در مسجد هدايت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهيد مرتضي مطهري و بعضي از اساتيد ديگر شركت مي كرد و از اولين اعضاي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سياسي دوران مصدق از مجلس چهاردهم تا ملي شدن صنعت نفت شركت داشت . بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد و سقوط دولت دكتر مصدق در لواي يك گروه سياسي سخت ترين مبارزه ها و مسئوليتهاي او عليه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ايران، بدون خستگي و با همه قدرت خود، عليه نظام طاغوتي شاه جنگيد و خطرناك ترين مأموريتها را در سخت ترين شرايط با پيروزي به انجام رسانيد.

چمران در آمريكا، با همكاري بعضي از دوستانش، براي اولين بار انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا را پايه ريزي كرد و از موسسين انجمن دانشجويان ايراني در كاليفرنيا و از فعالين انجمن دانشجويان ايراني در آمريكا به شمار مي رفت كه به دليل اين فعاليتها، بورس تحصيلي شاگرد ممتازي وي از سوي رژيم شاه قطع مي شود. او پس از قيام خونين 15 خرداد سال 1342 و سركوب ظاهري مبارزات مردم مسلمان به رهبري امام خميني (ره) دست به اقدامي جسورانه و سرنوشت ساز مي زند و به همراهي بعضي از دوستان مؤمن و همفكر ، رهسپار مصر مي شود و مدت دو سال در زمان عبد الناصر سخت ترين دوره هاي چريكي و پارتيزاني را مي آموزد و به عنوان بهترين شاگرد اين دوره شناخته شده و فوراً مسئوليت تعليم چريكي مبارزان ايراني را بر عهده مي گيرد .

وي به علت برخورداري از بينش عميق مذهبي، از ملي گرايي وراي اسلام ، گريزان بود و وقتي در مصر مشاهده نمود كه جريان ناسيوناليسم عربي باعث تفرقه مسلمين مي شود، به جمال عبد الناصر اعتراض كرد . ناصر ضمن پذيرش اين اعتراض گفت كه جريا ن ناسيوناليسم عربي آنقدر قوي است كه نمي توان به راحتي با آن مقابله كرد . چمران نيز با تأسف تأكيد مي كند كه ما هنوز نمي دانيم كه بيشتر اين تحريكات از ناحيه دشمن براي ايجاد تفرقه در بين مسلمانان است. از آن پس به چمران و يارانش اجازه داده مي شود تا در مصر نظرات خود را بيان كنند.

حضور در لبنان:
بعد از وفات عبد الناصر، ايجاد پايگاه چريكي مستقل براي تعليم مبارزان ايراني، ضرورت پيدا مي كند ، از اين رو دكتر چمران رهسپار لبنان مي شود تا چنين پايگاهي را ايجاد كند.

او به كمك امام موسي صدر، رهبر شيعيان لبنان، حركت محرومين و سپس جناح نظامي آن، سازمان «امل» را بر اساس اصول و مباني اسلامي پي ريزي مي نمايد . اين سازمان درميان توطئه ها و دشمني هاي چپ و راست، با تكيه بر ايمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستين اسلام انقلابي را پياده كرده ، در معركه هاي مرگ و حيات به آغوش گرداب خطر فرو مي رود و در طوفانهاي سهمناك سرنوشت، به استقبال شهادت مي تازد و پرچم خونين تشيع را در برابر جبار ترين ستمگران روزگار، صهيونيزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرايان فالانژ، به اهتزاز در مي آورد.

چمران از قلب بيروت سوخته و خراب تا قله هاي بلند كوههاي جبل عامل و در مرزهاي فلسطين اشغال شده از خود قهرمانيهاي بسياري به يادگار گذاشته وهميشه در قلب محرومين و مستضعفين شيعه جاي گرفته است . شرح اين مبارزات افتخار آميز با قلمي سرخ و به شهادت خون پاك شهداي لبنان، بر كف خيابانهاي داغ و بر دامنه كوههاي مرزي اسرائيل براي ابد ثبت گرديده است.

چمران و انقلاب اسلامي ايران:
دكتر چمران با پيروزي انقلاب اسلامي بعد از 21 سال هجرت، به وطن باز مي گردد. همه تجربيات انقلابي و علمي خود را در خدمت انقلاب مي گذارد. خاموش و آرام ولي فعالانه و قاطعانه به سازندگي مي پردازد و همه تلاش خود را صرف تربيت اولين گروههاي پاسداران انقلاب در سعد آباد مي كند. سپس در شغل معاونت نخست وزيري ، روز و شب خود را به خطر مي اندازد تا سريع تر مسأله كردستان را فيصله دهد .او در قضيه فراموش ناشدني « پاوه » قدرت ايمان و اراده آهنين و شجاعت و فدا كاري خود را بر همگان ثابت مي كند .

پس از اين جرايانات ، فرمان انقلابي امام خميني (ره) صادر شد . فرماندهي كل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهي منطقه نيز به عهده دكتر چمران واگذار شد.

رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حركت در آمدند وبا تكيه بر همه تجارب انقلابي، ايمان، فداكاري، شجاعت، قدرت رهبري و برنامه ريزي دكتر چمران به شكوهمند ترين قهرمانيها دست يافتند و در عرض 15 روز همه شهر ها و راهها و مواضع استراتژيك كردستان را به تصرف درآوردند. بدين ترتيب كردستان از خطر حتمي نجات يافت و مردم مسلمان كرد با شادي و شعف به استقبال اين پيروزي شتافتند.

دكترمصطفي چمران بعد از اين پيروزي بي نظير و بازگشت به تهران از طرف بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران ، امام خميني (ره)، به وزارت دفاع منصوب گرديد. وي در پست جديد، براي تغيير و تحول ارتش ، به يك سلسله برنامه هاي وسيع بنيادي دست زد كه پاكسازي ارتش و پياده كردن برنامه هاي اصلاحي از اين قبيل است .

شهيد چمران در اولين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي، از سوي مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد و تصميم داشت در تدوين قوانين و نظام جديد انقلابي، بخصوص در ارتش، حداكثر سعي و تلاش خود را بكند تا ساختار گذشته ارتش را تغيير دهد. وي در يكي از نيايشهاي خود بعد ازانتخاب نمايندگي مردم در مجلس شوراي اسلامي، اينسان خدا را شكر مي گويد: « خدايا، مردم آنقدر به من محبت كرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار كرده اند كه به راستي خجلم و آنقدر خود را كوچك مي بينم كه نميتوانم از عهده آن به در آيم. تو به من فرصت ده، توانايي ده تا بتوانم از عهده برايم و شايسته اين همه مهر و محبت باشم.»

چمران سپس به نمايندگي حضرت امام (ره) در شوراي عالي دفاع منصوب شد و مأموريت يافت تا به طور مرتب گزارش كار ارتش را ارائه نمايد.

پس از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، دوران حماسه ساز و پرتلاش ديگري آغاز مي شود . دكتر چمران در آن دوران نمونه كامل ايثار، شجاعت و در عين فروتني و كار مداوم و بدون سر و صدا و فقط براي رضاي خدا بود . او بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهاي ايران و يورش سريع آنها به شهر ها و روستا ها و مردم بي دفاع ، نتوانست آرام بگيرد و به خدمت امام امت رسيد و با اجازه ايشان و به همراه مقام معظم رهبري ، آيت الله خامنه اي كه در آن زمان نماينده ديگر امام در شوراي عالي دفاع و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي بود ، به اهواز رفت. از آنجايي كه او هميشه خود را در گرداب خطر مي افكند و هراسي از مرگ نداشت، از همان بدو ورود دست بكار شد و در شب اول حمله چريكي اي را عليه تانكهاي دشمن كه تا چند كيلومتري شهر اهواز پيشروي كرده بودند، آغاز كرد.

مصطفي چمران گروهي از رزمندگان داوطلب را به گردخود جمع كرد وبا تربيت و سازماندهي آنان، ستاد جنگهاي نامنظم را در اهواز تشكيل داد. اين گروه كمكم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زيادي انجام داد. ايجاد واحد مهندسي فعال براي ستاد جنگهاي نامنظم يكي از اين برنامه ها بود، كه به كمك آن جاده هاي نظامي به سرعت و در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ هاي آب در كنار رود كارون و احداث يك كانال به طول حدود بيست كيلومتر و عرض يكصد متر در مدتي كوتاه ، آب كارون را به طرف تانكهاي دشمن روانه ساخت، بطوري كه آنها مجبور شدند چند كيلومتري عقب نشيني كنند و سدي عظيم مقابل خود بسازند. اين عمل فكر تسخير اهواز را براي هميشه از سردشمنان به دور كرد .

يكي ديگر از كارهاي مهم و اساسي او از همان روزهاي اول، ايجاد هماهنگي بين ارتش، سپاه و نيروهاي داوطلب مردمي بود كه در منطقه حضور داشتند. بازده اين حركت و شيوه جنگ مردمي و هماهنگي كامل بين نيروهاي موجود، تاكتيك تقريباً جديد جنگي بود. چيزي كه ابر قدرتها قبلاً فكر آن را نكرده بودند. متأسفانه اين هماهنگي در خرمشهر به وجود نيامد و نيروهاي مردمي تنها ماندند. او تصميم داشت به خرمشهر برود ولي به علت خطر سقوط جدي اهواز، موفق نشد ولي چندين بار نيروهايي بين دويست تا يك هزار نفر را سازماندهي كرده و به خرمشهر فرستاد . آنان به كمك ديگر برادران خود توانستند در جنگي نا برابر مقابل حملات پياپي دشمن تا مدتها مقاومت كنند.

پس از يأس دشمن از تسخير اهواز، رژيم بعث عراق سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا روياي قادسيه را تكميل كند و براي دومين بار به آن شهر مظلوم حمله كرد و سه روز تانكهاي حزب بعث شهر را در محاصره گرفتند . روز سوم تعدادي از آنها توانستند به داخل شهر راه يابند. گزارش مهر همچنين مي افزايد : دكتر چمران از محاصره تعدادي از ياران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت بر آشفته بود، با فشار و تلاش خود ومقام معظم رهبري ، ارتش را آماده ساخت كه براي اولين بار دست به يك حمله خطرناك وحماسه آفرين و نابرابر بزنند و خود نيز نيروهاي مردمي و سپاه پاسداران را در كنار ارتش سازمان دهي كرد و با نظامي نو و شيوه اي جديد از جانب جاده اهواز سوسنگرد به دشمن يورش بردند.

شهيد چمران پيشاپيش يارانش، به شوق كمك و ديدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوي اين شهر مي شتافت كه در محاصره تانكهاي دشمن قرار گرفت. او ساير رزمندگان را به سوي ديگري فرستاد تا نجات يابند وخود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ در اين هنگام بود كه نبرد سختي در گرفت؛ نيروهاي كماندوي دشمن از پشت تانكها به او حمله كردند و او نيز در مصاف با دشمن متجاوز، از نقطه اي به نقطه ديگر و از سنگري به سنگرديگر مي رفت. كماندوهاي دشمن او را به زير رگبار گلوله هاي خود گرفته بودند، تانكها به سوي او تير اندازي مي كردند و او شجاعانه و بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شديد آنها سريع، چابك، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغيير مي داد.

در اين درگيري همرزم چمران به شهادت رسيد و اويك تنه به نبرد خود ادامه مي داد و به سوي دشمن حمله مي برد. تا آنكه در حين « رقصي چنين در ميانه ميدان» از دوقسمت پاي چپ زخمي شد. با پاي زخمي بر يك كاميون عراقي حمله برد و به غنيمت گرفت . او به كمك جوان چابك ديگري كه خود را به مهلكه رسانده بود به داخل كاميون نشست واز دايره محاصره خارج شد .

دكتر چمران با همان كاميون خود را به بيمارستاني در اهواز رسانيد و بستري شد. اما بيش از يك شب در بيمارستان نماند وبعد از آن به مقر ستاد جنگهاي نا منظم رفت و دوباره با پاي زخمي و دردمند به كار خود پرداخت. حتي در همان شبي كه در بيمارستان بستري بود، جلسه مشورتي فرماندهان نظامي (تيمسار شهيد فلاحي، فرمانده لشگر92، شهيد كلاهدوز، مسئولين سپاه و سرهنگ محمد سليمي كه رئيس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماينده امام در سپاه پاسداران (شهيد محلاتي) در كنار تخت او در بيمارستان تشكيل شد .او در همان حال و همان شب پيشنهاد حمله به ارتفاعات الله اكبر را مطرح كرد.

شهيد چمران به رغم اسرار و پيشنهاد مسئولين و دوستانش ، حاضر به ترك اهواز و ستاد جنگهاي نا منظم و حركت به تهران براي معالجه نشد . تمام مدت را در همان ستاد گذراند، در كنار بسترش و در مقابلش نقشه هاي نظامي منطقه، مقدار پيشروي دشمن و حركت نيروهاي خودي نصب شده بود و او كه قدرت و ياراي به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها مي نگريست و مرتب طرحهاي جالب و پيشنهاد هاي سازنده در زمينه هاي مختلف نظامي، مهندسي و حتي فرهنگي ارائه مي داد.

چمران پس از زخمي شدن، اولين بار براي ديدار با امام امت و بيان گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسيد و حوادثي را كه اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عمليات و پيشنهادهاي خود را ارائه داد. حضرت امام (ره) نيز پدرانه و با ملاطفت خاصي رهنمودهاي لازم را ارائه مي داد.

دكتر چمران از سكون و عدم تحركي كه در جبهه ها وجود داشت دائماً رنج مي برد و تلاش مي كرد كه باارائه پيشنهادها و برنامه هاي ابتكاري حركتي بوجود آورد. او اصرار داشت كه هرچه زودتر به تپه هاي الله اكبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه كه نزديكي مرز است رسانده تا ارتباطات شمالي و جنوبي نيروهاي عراقي و مرز پيوسته آنان قطع شود. به گزارش مهر بالاخره در سي و يكم ارديبهشت ماه 1360، با يك حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اكبر فتح شد كه پس از پيروزي سوسنگرد بزرگ ترين پيروزي تا آن زمان بود.

شهيد چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولين كساني بود كه پا به ارتفاعات الله اكبر گذاشت؛ در حالي كه دشمن هنوز در نقاطي مقاومت مي كرد او و فرمانده شجاعش ايرج رستمي، دو روز بعد با تعدادي از ياران خود توانستند با فدا كاري و قدرت تمام تپه هاي شحيطيه (شاهسوند) را به تصرف در درآورند .

پس از پيروزي ارتفاعات الله اكبر، چمران اصرار داشت نيروهاي ايراني هرچه زودتر، قبل از اين كه دشمن بتواند استحكاماتي براي خود ايجاد كند، بسوي بستان سرازير شوند كه اين كار عملي نشد و خود او طرح تسخير دهلاويه را با ايثار و گذشت و فداكاري رزمندگان جان بر كف ستاد جنگهاي نا منظم و به فرماندهي ايرج رستمي عملي ساخت.

شهادت :
در سي ام خرداد ماه 1360 يعني يك ماه پس از پيروزي ارتفاعات الله اكبر، چمران در جلسه فوق العاده شوراي عالي دفاع در اهواز با حضور مرحوم آيت الله اشراقي شركت و از عدم تحرك و سكون نيروهاانتقاد كرد و پيشنهاد هاي نظامي خود را از جمله حمله به بستان را ارائه داد. اين آخرين جلسه شوراي عالي دفاع بود كه در آن شركت داشت و فرداي آن روز، روز غم انگيز و بسيار سخت و هولناكي بود.

در سحر گاه سي و يكم خرداد 1360 ، ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به شهادت رسيد و شهيد دكتر چمران بشدت از اين حادثه افسرده و ناراحت بود. غمي مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمي را فرا گرفته بود. شهيد چمران، يكي ديگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاويه به جاي رستمي معرفي كند . در لحظه حركت، يكي از رزمندگان با سادگي و زيبايي گفت: « همانند روز عاشورا كه يكايك ياران حسين (ع) به شهادت رسيدند، عباس علمدار او(رستمي) هم به شهادت رسيد و اينك خود او آماده حركت به جبهه است.»

بطرف سوسنگرد به راه افتاد و در بين راه مرحوم آيت الله اشراقي و شهيد تيمسار فلاحي را ملاقات كرد. براي آخرين بار همديگر را ديدند وبه حركت ادامه دادند تا اينكه به قربانگاه رسيدند .

چمران همه رزمندگان را در كانالي پشت دهلاويه جمع كرد، شهادت فرمانده شان را به آنها تبريك و تسليت گفت و با صدايي محزون و گرفته از غم فقدان رستمي، ولي نگاهي عميق و پر نور و چهره اي نوراني و دلي مالا مال از عشق به شهادت و شوق ديدار پروردگار گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگرخدا ما را هم دوست داشته باشد، مي برد.»

خداوند ثابت كرد كه او را نيز دوست دارد و به سوي خود فرا خواند. چمران در آن منطقه در حين سركشي به مناطق و خطوط مقدم بر اثر اثابت تركش خمپاره هاي دشمن به شهادت رسيد .


منبع:
سایت اطلاع رسانی شهید آوینی
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:17
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 12 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: amirmasoud /crounus2000 /tomcat6079 /arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /takavar313 /espadan /


تعداد ارسال ها: 1412
نیروی هوایی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 6 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
وقتی وصیت نامه شهیدچمران روخوندم،یادکتاب آمادگی دفاعی سال دوم دبیرستان افتادم-مارومجبورمیکردند وصیت نامه شهداروحفظ کنیم بعدش هم بایدبدون جابه جایی یک "واو"بیان میکردیم
امضاي کاربر :
یکشنبه 23 آذر 1393 - 22:43
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 8 کاربر از f-14a به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: tomcat6079 /hasanali /arman1 /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 7 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید محمود کاوه(کلام گزیده)
آشنایی با شهید محمود کاوه(کلام گزیده)

دشمن بايد بداند و اين تجربه را كسب كرده باشد كه هر توطئه‌اي را كه عليه انقلاب طرح‌ريزي كند، امت بيدار و آگاه با پيروي از رهبر عزيز، آن را خنثي خواهد كرد. آينده جنگ هم كاملاً روشن است كه پيروزي نصيب رزمندگان اسلام خواهد شد و هيچگاه، ما نخواهيم گذاشت كه خون شهيدانمان هدر رود.
اگر امروز به انقلاب ما خدشه وارد شود، بدانيد كه به مسلمانان جهان خدشه وارد شده است، به آنها آسيب رسيده است و اگر به انقلاب ما رونق داده شد، آنها پيروز شده‌اند.

منبع:
وبلاگ شهید کاوه

http://warhistory.ir/index.php/commanders
امضاي کاربر :
دوشنبه 24 آذر 1393 - 21:20
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 8 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /espadan /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 8 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید محمود کاوه(صد خاطره)شنایی با شهید محمود کاوه(صد خاطره)
1- كودك بزرگ ، طاهره كاوه
گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.
2- سگ هاي آمريكائي ، طاهره كاوه
يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس ان
3- بايكوت ، طاهره كاوه
خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها!. محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توی خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.
4- خانه و خانواده ، محمد يزدي
علاوه بر مربي گري، مسئول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم بصورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو که اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مكثي كرد و ادامه داد: مگه نمي بيني دشمن تو كردستان و جاهاي ديگه داره چيكار مي كنه؟گفتم اين كه مي گي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن، حداقل هر از گاهي بايد يك خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست. بدجور به او غبطه مي خوردم.
5- تيرانداز ماهر ، علي آل سيدان
يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قایم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را برای كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو می گی خود من بودم.
6- نيروي آماده ، احمد جاويد
تنها كسي كه با من آمد در سالگردها و هواپيما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری مي كرد، مي برد بيرون و با سرعت برمي گشت.احتمال اين كه بني صدر، دستور حمله بدهد زياد بود. يكي دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به يك مسلسل افتاد كه وسط يكي از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد يك جاي دورتر، روي زمين مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا اين كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شايد هواپيماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنيم.بعدها فهميدم بعضي از تجهيزاتي كه از هواپيما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر عليه ضد انقلاب و عراقي ها استفاده كند.
1- ارديبهشت 59، حمله ناموفق آمريكا به صحراي طبس.
7- سربازان امام ، سيد هاشم موسوي
بچه ها را جمع كردن توی ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت... موسوي اردبيلي برایمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوری نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. می گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستید، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.
8- آزمون الهي ، محمد كاوه «پد ر شهيد»
از سر شب حالتي داشت كه احساس می كردم می خواهد چيزی به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دي؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مي دونين اون جا چه وضعيتي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلي ضعيفه. با خنده گفتم: می دونم، براي اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنيا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلا آرزوی من اين بود كه تو توی اين راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد. بعدها به يكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.
9- گروه اسكورت ، شهید ناصر ظريف
نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پای راننده مينی بوس خورد. مينی بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم مينی بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده است. بچه ها پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدی ريخت روی سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهای تازه وارد، نمی دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.
10 - شيفته ی محمود ، ابراهيم پور خسرواني
يكی از بچه ها به شوخی پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چيزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشی برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه يه حرفی بزن، چيزی بگو، همانطور كه می خنديد گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببينی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزی نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمير، می مردم.
11- ارزش ضد انقلاب ، علي محمود داوودي
بلنديهای «سرا (1)» دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبی روی ما داشتند. آتش سنگينی طرفمان می ریختند، طوري كه سرت را نمی توانستی بالا بگيری. همه خوابيده بودن روی زمين. برای اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگينی را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوی آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوری نگاهم می كند. گفت: داوودی اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم می درخشيد. با صدايی كه به فرياد می ماند، گفت: فكر نكردی اگه سرت رو پايين بياری، نيروهات منطقه را خالي می كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش می آمد، به سمت جلو حركت كرد.
عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستی به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كنی.
1- از پايگاهای اصلی ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهای سقز- بوكان قرار دارد.
12- ضد كمين ، حسن سيستاني
نرسيده به روستای سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولی نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازی كردند. در تمام عمرمان، اولين باری بود كه كمين می خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامی داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تيراندازی می كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بياید. مهماتشان داشت ته می كشيد. بايد تا آمدن نيروی كمكي مقاومت می كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايی است كه اگه چيزی از خدا بخواين اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری كه احساس كرديم بدون نيروی كمكی می توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ی محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروی كمكی هم رسيد. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی كردند.
13- بهترين نقشه ، ناصر ظريف
گفتند: روی گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب می خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادی به نظر می رسيد. روی گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوری وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكی از بچه ها سريع پريد پایین و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسری جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازی شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده ای نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم.
1- گردنه ی خان در 15 كيلومتری شهر بانه.
14- مجازات ، حسن معدنی
فهميديم عده ای تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهای ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر كدامشان یک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردی بود كه فروشگاه لوازم يدكی داشت و ما مشتری دائم اش بوديم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می كنم، لوازم براتون می خرم، ببخشيد. همه می دانستند محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمی كند. برای همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكی ديگر از آن ها رئيس بانك بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر كاری ازدستم بر بياد، براتون انجام می دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي این جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمی را كه برات صادر شده اجرا می كنيم، نه كمتر نه بيشتر.
1- از قضات دادگستری سنندج.
15- محاصره ، علی محمد داوودی
يك شب توی اتاق نشسته بودیم كه صدای تيراندازی بلند شد. ريختيم توی ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسئول مخابرات كه صحبت می كرد، فهميديم به ژاندارمری حمله كردند. می گفت: تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زيادی هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب می افته. در مدت كمی خودمان را به محل ديگری رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش شديد و مداوم، فكرش را هم نمی كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه های ژاندارمري گوئی جان تازه ای گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازی مي كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتی فهميد رودست خورده، کشته هايش را گذاشت و فرار كرد.
16- بی پروا ، حسن علی دروكی
برای اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.
17- مبادله ، چنگيز عبدی فر
گفتند: شما كه نبوديد ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سی _ چهل نفر از نظامي ها رو با خودشون بردن، اين طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمی باخت، بلكه در كمترين وقت، بهترين تصميم را می گرفت. رو همين حساب، فوراً نقشه عمليات را ريخت، درست عكس مسيری كه ضد انقلاب رفته بود؛ عمليات كرديم و چند نفر از بستگان يكی از سركرده های حزب دمكرات را گرفتيم. چند روز گذشت، كم كم پيك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشيده شد. هيئتی از طرف نخست وزيری(1) به سقز آمدند. خوب كه قضيه را بررسی كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند.
1- آن موقع نخست وزير شهيد رجائی بود.
18- كمين ، سيد مجيد ايافت
آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، بارانی از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالای تپه ای كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولي خودش پائين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جیپ، مصطفي اكرمی بی مهابا تيراندازی می كرد، پوشش خوبی به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس می كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر می شد، شدت آتش هم بيشتر می شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده ، كاری مي كرديم و نمی گذاشتيم پای ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامی به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين «كس نزان» در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزديكی های مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم رو سرشان خالی كرديم.
1- از روستاهای حوالی سقز و يكی از نفرهای اصلي ضد انقلاب.
19 – غربال ، علی اكبر آذرنوش
گفت:اكبراين كاوه ای كه اين همه ازش تعريف می كنن ديدی؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسی را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمی شد كاوه باشد. داشت برای بچه ها صحبت می كرد. رفتيم نزديك، می گفت: ضد انقلاب كار چريكی می كنه، مياد ضربه می زنه و بعد فرار می كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصی می گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه ای كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلی راه بيفتيم صحبت های كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا می خواستم الان از ضد انقلاب خبری برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم.
1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسيد.
20- برخورد قاطع ، شهید ناصر ظريف
هر كسی چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشی از وضعيت منطقه داد، بعد خيلی جدی و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاری به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلی از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم.
بچه ها گفتند: ضد انقلاب توی جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيری تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودی؟ مگه نشنيدی كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهی كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگری برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب.
21- تحقير و تشويق ، رضا ريحانی
بايد تا قبل از رفتن نيروهای تامين جاده، به ديوان دره می رسيديم كه نرسيديم، تصميم گرفتيم شبانه به دشمن بزنيم. چراغ خاموش راه افتاديم سمت ديوان دره، زير لب با خودم می گفتم: اگه بميرم بايد اين تريلی مهمات رو امشب برسونم به نيروها. پيچ هر جاده ای را كه رد می كردم، تمام دعاهايی را كه حفظ بودم می خواندم.تو مقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكی آمد و گفت: آقای ريحانی تلفن كارت داره! حدس زدم كه بايد از سقز باشد، خودم را آماده يك توپ و تشر درست و حسابی از طرف كاوه كردم، محمود گفت: رضا گل كاشتی، غرور ضد انقلاب رو شكستی! گفتم: برای چی؟ مگه چی شده! گفت: با مهمات و اسلحه، دوازده شب آمدی توی جاده، آن هم جاده ی ديوان دره! پدرشان را در آوردی.
چنان روحيه ای به من داد كه اگر لازم می شد، همان شب باز راه می افتادم و مهمات را تا خود سقز می بردم.
22- ترور ، سيد مجيد ايافت
رفتيم غذاخوری پرشنگ(1) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار می كشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند، احساس كردم محمود خودش با ما هست ولی حواسش جای ديگری است. زير چشمی به چند نفر تازه وارد نگاه كردم، از طرز نگاه محمود فهميدم كه وضعيت غير عادی است. در همين حال محمود و يكی از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم كمكشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم ، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا كلت و نارنجك داشتند ، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آنها را به مركز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجوئی ها، اعتراف كردند كه می خواستند كاوه را ترور كنند.
1- از رستورانهای شهر س
23- دكل بنفشه ، حميد خلخالی
گروهبان جعفری از تكاورهای ارتشی بود، محمود او را فرمانده ی يك پايگاه گذاشته بود، پايگاه دكل بنفشه. اين پايگاه مشرف به سقز بود و خيلی اهميت داشت. يك روز نزديك صبح بی سيم زد و گفت: به پايگاه حمله كردند. نيروی كمكی می خواست. می دانستيم او و بقيه بچه ها مقاومت می كنند. با يك گروه سريع خودمان را رسانديم پايگاه دكل. دم،دمای طلوع خورشيد، وارد پايگاه شديم. كسی زنده نبود. گروهبان جعفری وسط پايگاه افتاده بود، غرق خون بود. ياد حرفش افتادم، حرفی كه مدتها قبل گفته بود (اونقدر با كاوه می مونم تا شهيد بشم)
24- كاك فتاح ، شهید ناصر ظريف
جمعيت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهای كردی اش غرق خون بود. تا نزديكش رفتم، بی اختيار گفتم: كاك فتاح! از پيش مرگهای سپاه سقز بود. يكی گفت: فتاح توی مغازه بود، دو نفر آمدند صدایش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خيلی ها او را می شناختند. برای بعضی ها عجيب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هوای يك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را ديده بودم، ولی آن روز خيلی محزون می خواند. انصافاً از كاك فتاح تجليل خوبی كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوی سپاه بودم كه ديدم دو سه تا كرد آمدند، يكی شان گفت: با آقای كاوه كار داريم. قيافه شان آشنا بود، گفتم: شما كی هستين، با برادر كاوه چي كار دارين؟ همانطور كه به من خيره شده بودند، گفتند: ما برادرهای فتاح هستيم، آمديم از كاوه اسلحه بگيريم تا با ضد انقلاب بجنگيم.
25- حكم فرماندهي ، حميد خلخالی
دست كرد توی جيبش و نامه اي بيرون آورد. حكم فرماندهی سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است، با خودم گفتم: حتماً می خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم. حكم را داد دستم، ديدم اسم من توی آن نامه نوشته شده. نگاهش كردم، پرسيدم: اين حكم چيه؟ گفت: حكم فرماندهی سپاه سقز، برای تو گرفتمش، گفتم: خودت چی؟ گفت: از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم. بی اختيار زدم زير خنده، گفتم: آقا محمود تو هم چه كارهایی می كنی ها! اينجا همه می دونن كه از تو شايسته تر و بهتر برای فرماندهی سپاه كس ديگه ای نيست. تنها چيزی كه نمی توانستم قبول كنم همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من بشوم فرمانده. آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند.

26- چريك های كاوه ، سيد محمد
آخرين بار كه از گردان كمك خواستم، فرمانده گردان گفت: بچه ها ی سپاه سقز هر كجا كه باشند بايد الان برسند. تنگ غروب، يك دفعه آتش ريختن ضد انقلاب قطع شد. طولی نكشيد كه هر كدامشان به طرفی فرار كردند، طوری كه بقيه را خبر كنند، داد می زدند: چريكهای كاوه! چريكهای كاوه! فرار ضد انقلاب باعث شده بود جان بگيريم و قد راست كنيم. نگاه كردم، ديدم يك گروه پانزده _ بيست نفره روی ارتفاعات هستند؛ يك ماشين هم همراهشان بود كه يك دوشيكا روی آن بسته بودند. به محض اينكه گفتم: رفتند طرف سنته؛رفتند تعقيب آنها. من هم دنبالشان رفتم، مسئول گروه به بزرگ روستا گفت: آنها آمدند توی روستای شما، اسرا را هم آوردند همين جا، برو بهشان بگو اگر گروگانهارا همين امشب آزاد نشن، كاوه خودش مي یاد و آن وقت هر چه ديدند از چشم خودشان ديدند، مامور روستا و چند تا ديگر از اهالی به دست و پا افتادند و گفتند: ما خودمان می ريم با آنها صحبت می كنيم، فقط شما يك ساعت مهلت بدين. ساعت هفت، هشت شب بود كه ريش سفيدهای روستا ، اسرا و آنهايی را كه تسليم شده بودند، آوردند و تحويلمان دادند.
27- نيروهای كاوه ، محمد يزدی
هر چه از دور بوق زد و چراغ داد، نرفتيم كنار، وقتی ديد ما از رو نمی رويم، مجبور شد بايستد. گفتم: حتماً بايد امشب بريم سقز، ماشين گيرمان نيامد، ما رو با خودتون مي برين ؟ اينطور كه معلوم بود با مسئوليت خودشان از دژباني رد شده بودند. نفر كنار راننده وقتی اسراء ما را ديد، با خنده گفت: شما چكاره ايد؟ گفتم: بسيجی هستيم ، اشاره كرد و سوار شديم.نقشه ی بزرگی را وسط اتاق پهن كرده بودند، چند نفر هم نشسته بودند دورش، يكهو چشمم افتاد به همان دو نفری كه ما رابا ماشين شان تا اينجا آورده بودند، تا ديدنمان خنديدند. راننده جيپ رو كرد به محمود گفت: آقای كاوه اينها كی ان؟ محمود گفت: اينها دو تا از مربيهای مشهدی هستند كه قبلا سقز بودند، حالا هم من ازشان خواستم تا خودشون رو برای عمليات برسونند. محمود پرسيد: ببينم آقای كاظمی(1) مگه شما همديگر را می شناسين؟ گفت: بله، هم من می شناسمشون، هم حاج آقا بروجردی(2)، آقای بروجردی رو كرد به كاظمی و گفت: از همون اول حدس زدم كه اينها بايد نيروهای كاوه باشن و گرنه اون طور اصرار نمی كردن برای اومدن.
1- ناصر كاظمی: اولين فرمانده ی تيپ ويژه شهدا که بعدها در عمليات پاكسازی پيرانشهر- سردشت به شهادت رسيد.
2- محمد بروجردی: فرمانده ی قرارگاه حمزه سيدالشهدا و يكی از بنيانگذاران تيپ ويژه، بعدها به شهادت رسيد.
28- يك تشخيص به موقع ، عبدالحسين دهقان
رحيم صفوی(1) پرسيد: اسمتون چيه؟ محمود گفت: كاوه هستم. تا اسم كاوه را شنيد چند لحظه مات و مبهوت خيره شد به محمود، بعد هم به دقت شكل و شمايلش را نگاه كرد. اسم و آوازه ی كاوه حتی تا ستاد كل سپاه هم رسيده بود. آقا رحيم وقتی به خودش آمد، بدون معطلی دستش را دراز كرد و حكم محمود را گرفت، گفت: شما حق ندارين بريد جنوب، بايد از همين جا برگرديد كردستان! محمود گفت: مشكلاتی تو كردستان، جلو را همون هست كه ما رو توی تنگنا گذاشته و نمی تونيم اون طور كه بايد اونجا كار كنيم. پرسيد: چه مشكلاتی؟ محمود گفت: تو خود سپاه يك سری مشكلات داريم، ادوات و مسئولين از ما پشتيبانی نمی كنندو بعضی وقتها هم سد راهمون می شوند، آقا رحيم گفت: شما برگرديد كردستان، بنده از همين حالا به شما اختيار تام می دهم، هر اداره و مسئولی كه همكاری نكرد، كافيه فقط معرفی اش كنی تا ما باهاش برخورد لازم را بكنيم. محمود گفت: پس اجازه بدین برای سه ماه هم كه شده برم جنوب، عمليات كه تمام شد برمی گردم،چیزی گفت كه ديگه محمود ساكت شد. گفت: آقای كاوه! اصلا برای سه روز هم شما را نمی گذاريم بريد جنوب، همين الان مستقيم بريد کردستان
1- سردار سرلشگر پاسدار رحيم صفوی: فرمانده ی كل سپاه پاسداران ايران.
29- كشف بزرگ ، جاويد نظامپور
ناصر كاظمي آهی كشيد و از روی افسوس گفت: اين عمليات(1) تموم شد و باز من شهيد نشدم، اولين باری بود كه از او چنين حرفی را مي شنيدم، همه سراپا گوش شدند و خيره به او. گفت: البته اگر نتونم با خون خودم خدمتی به اسلام بكنم و شهید نشم خيلی نگران نيستم. اين حرف بيشتر مايه تعجب شد، ادامه داد: من كاری برای جمهوری اسلامی كردم كه اميدوارم حق تعالی نظر عنايتش را شامل حالم كند، من هم مثل بقيه حسابی كنجكاو شده بودم! گفت: اون كار اينه كه من كاوه را برای جمهوری اسلامی كشف كردم و يقين دارم كه كاوه می تواند مسئله كردستان را حل كند.
1- عمليات آزادسازی سد بوكان
30- جان های باارزش ، سيد محمد موسوی
يك بار می خواستيم از جاده ای عبور كنيم.قبل از رسيدن ما ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود.ِمی بايست به سرعت تعقيبشان می كرديم، بهترين راه حل ،راهی بود كه كاوه پيشنهاد كرد، گفت: بريد از تو روستا تراكتور بياريد، سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكی از سربازهای تيپ را كه به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان، براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم نشست روی گلگير، من و چند تا از بچه های تخريب رفتيم جلوی ماشين را سد كرديم.
خطرناكه آقا محمود، لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخوريد، برين كنار! شروع كرديم به اصرار كه، اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم برای من ارزش داره. بعد يك درگيري درست و حسابی،با گرفتن دو سه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم.
31- پيچ آخر، غلامعلی اسدی
بچه ها در جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلای درختها و صخره ها تيراندازی می كردند. كاوه سريع اوضاع را بررسی كرد. بند پوتينهايش را محكم بست، گفت: من می رم دوشيكا را بيارم. بروجردی گفت: اين كار عملی نيست، درجا تكون بخوريم می زننمان، تو چطور می خواهی از جلوی اين همه آدم... ، كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذكر مقدس «يا علی» مثل فنر از جا جهيد؛ با سرعت شگفت آوری روی جاده می دويد، گويا دشمن تمام سلاح هايش را بكار انداخته بود تا نگذارد او قسر در رود، به پيچ آخر كه رسيد نفس را حتي كشيدم، تحرك ضد انقلاب كم شده بود، انگار دیگر كار را تمام شده مي دانستند و مي خواستند به راحتي اسيرمان كنند. در همين وضعيت سر و كله ی ماشين دوشيكا پيدا شد، دوشيكاچي پشت سرهم تيراندازي مي كرد و مي آمد جلو. ماشين كه نزديكم رسيد، ديدم كاوه كنار دست دوشيكاچي ايستاده، دائماً با اشاره ی دست مي گفت كجا رابزند، وقتي به خودم آمدم همه داشتند تيراندازي مي كردند، اگر هوا تاريك نمي شد، تا هر كجا كه فرار مي كردند، مثل سايه تعقيبشان مي كرديم. رعب و وحشتي كه بعدازاين ضد كمين، تو دل ضد انقلاب افتاد، باعث شد كه ديگر جرأت نكنند براي ما كمين بگذارند، آن هم توي جاده ی اصلي.
32- تاكتيك موثر، احمد منگور كردستاني- پيشمرگ كرد مسلمان
گفتم: من كه سر در نمي یارم سليم، دارن ما رو مي زنن، اون وقت كاوه مي گه هيچ كس حق نداره تيراندازي كنه! تپه، تپه ی صافي بود، نه درختي داشت و نه صخره اي كه بشود در پناه آن سنگر گرفت؛ هر چه دور وبرم را نگاه مي كردم، اثري از ضد انقلاب نمی دیدم، ما فقط صداي تيراندازي هايشان را مي شنيديم، لحظات به كندي مي گذشت و ما بايد تا صبح صبر مي كرديم. نزديك صبح ضد انقلاب اطمينان پيدا كرده بود كه همه مان كشته شده ايم و يا فرار كرده ايم، اين را از قطع شدن تيراندازي هایشان فهميدیم. كاوه، دهقان را صدا زد و گفت: با بچه ها بلندشو و بكش جلو، اصغر محراب(1) را هم با يك دسته ی ديگر، از طرف ديگر روانه كرد؛ با آرايشي كه كاوه به بچه ها داد، زديم به دشمن. ضد انقلاب با ديدن ما كه به طرفشان تيراندازي مي كرديم، مات و مبهوت شروع كردند به فرار. آن شب اگر طرح كاوه را اجرا نمي كرديم، جايمان را لو مي داديم؛ ضد انقلاب با بستن دره قاسم گراني(2) محاصره مان مي كرد و همه ی بچه ها را به شهادت مي رساند.
1- فرمانده ی تيپ قائم(عج) که بعدها به شهادت رسيد.
2- از روستاهاي حوالي پيرانشهر.
33- وداع آخر ، شهید ناصر ظريف
نزديك ظهر محمود ناراحت و نگران آمد پيش من، گفت: می گن حاجي بروجردي رفته روي مين، سريع برو ببين چه خبر شده! باريكه اي از خون، از گوشه لب بروجردي جاري بود. آنقدر آرام شهيد شده بود كه فكر كردم خوابيده است. تا رسيدم مهاباد سراغ كاوه را گرفتم، گفتند: رفته تو مسجد، همه را جمع كرده و داره دعاي توسل مي خونه، سريع رفتم توي مسجد، تا چشمش به من افتاد آمد سراغم، گفت: چه خبر، حاجي وضعش چطوره؟ آنقدر با تشويش حرف مي زد كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، همين كافي بود تا او بفهمد چه مصيبتي نازل شده، چنان بي پروا و بلند زد زير گريه كه همه فهميدند چه خبر شده، آن روز تمام هوش و هواسم به محمود بود. با وجود مجروحيتي كه داشت، مثل يك شخص پدر از دست داده، گريه مي كرد.
34- كار ناتمام ، مصطفي ايزدي
يك روز تودفترم نشسته بودم كه محمود همراه علي قمي(1) وارد شد. بعد از احوالپرسي گفتم: خيلي از كارهامون زمين مونده، با رفتن بروجردي تيپ ويژه شهدا هم بي فرمانده شده، بايد فكر چاره باشيم. سرش را بلند كرد و گفت: با شرايطي كه پيش آمده ما بايد عمليات را ادامه بدهيم، نبايد بگذاريم جاي خالي بروجردي احساس شود، با تعجب نگاهش كردم، از رنگ صورتش معلوم بود كه هنوز حالش خوب نشده و خيلي درد مي كشد، مصمم تر از قبل گفت: پاكسازي جاده مهاباد - سردشت رو ادامه مي ديم، انشاا... كار رو تموم مي كنيم و رفت. پاكسازي جاده از همان جائي كه با شهادت بروجردي رها شده بود، از سر گرفته شد. زودتر از آنچه كه فكر ش را مي كرديم جاده آزاد شد.
1- جانشين تيپ ويژه شهدا که در مرداد ماه سال 1363 به شهادت رسيد
35- مهمان عزيز ، عليرضا خطي
فكر كرديم نقده هم مثل جاهاي ديگر است كه بايد اسلحه و تجهيزات توي شهر ببریم، اما وقتي برخورد مردم و خصوصاً ترك هاي نقده را ديديم، حسابي شرمنده شديم. آنها هر كجا كه ما را مي ديدند كلي احتراممان مي كردند. وقتي مي خواستيم از مغازه اي خريد كنيم، پول قبول نمي كردند، مي گفتند: شما مهمان هاي ما هستيد، مهمان هاي عزيز. مخصوصاً وقتي مي فهميدند كه ما نيروهاي تيپ ويژه هستيم و محمود كاوه فرمانده مان هست، اين احترام و تحويل گرفتن خيلي بيشتر مي شد. وقتي مي آمديم پادگان جيب هایمان پر بود از آجيل هايي كه مردم با هزار تعارف داده بودند.
36- در خاطر كوهها ، رضا ريحاني
گفتم: آقا محمود اگه مردم تو رو فراموش كنن! اين كوهها فراموشت نمي كنن. گفت: چطور مگه؟ گفتم: به دستور تو، سربازهای امام روی خيلي از قله هاي كردستان نماز خواندن، اين تو بودي كه كلمه اشهد ان لا اله الا... و علي ولي... رو ،در بيشتر اين كوهها طنين انداز كردي. بچه ها مثل اينكه منتظر بودند كسي سر حرف را باز كند، همه شروع كردند به زدن حرفهايي از همين دست. چهره اش نشان مي داد كه از اين حرفها خوشش نيامده، گفت: ما بدون امام چيزي نيستيم، امام همه چيز را از خدا مي دونن.كمي مكث كرد و گفت: از اين حرفها هم ديگه كسي نزنه و گرنه كلاهمون مي ره تو هم.
37- مرد جنگ ، فاطمه عمادالااسلامي
ساعت 8 از تهران راه افتاديم سمت مشهد، محمود طوري رانندگي مي كرد كه انگار مي خواست پرواز كند. هنوز رويم درست و حسابي با او باز نشده بود، آخر تازه ديروز عقد كرده بوديم. يكبار خجالت را گذاشتم كنار و گفتم: چرا اينقدر با سرعت مي رين آقا محمود؟! لبخند زد، نگاهي كرد و بهم گفت: كم كم علتش را مي فهمي. پاپي اش شدم كه علت را بدانم، آخرش در حالي كه سعي مي كرد مراعات حال مرا بكند، گفت: بايد برم منطقه، حقيقتش، اين چند روزه خيلي از كارهام عقب افتادم! حيرت زده پرسيدم: به همين زودي مي خواي بري؟ گفت: آره ديگه، بايد برم، گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو. گفت: من هم خيلي دوست دارم بمونم، شايد بيشتر از شما، ولي وظيفه و تكليف چيز ديگه ايه، شما هم بايد تو فكر وظيفه و تكليف باشي تا انشاا... هر دومون بتونيم رضاي خدا رو بدست بياريم.
38- فرمانده عجيب ، احمد رادمرد
پيرمرد كه زل زده بود توي صورت كاوه، بروبر نگاهش مي كرد، يك نگاه به كاوه مي كرد يك نگاه به ما. فكر مي كرد داريم سربه سرش مي گذاريم. با ترسي كه محمود تو دل ضد انقلاب انداخته بود، مردم و حتي خود ضد انقلاب هم تصور مي كردند كاوه آدمي هست با ريش بلند و هيكلي آن چناني. يكي از بچه ها گفت: كاكا! به خدا همين خود كاوه هست، فرمانده ی ما كه تو دنبالشي همينه. كاوه رو كرد به پيرمرد و گفت: چكار داري بابا؟ پيرمرد وقتي فهميد فرمانده ما همان است كه با او صحبت مي كند. خودش را انداخت روي قدمهاي محمود و بلند بلند شروع كرد به گريه. كاوه خم شد تا پير مرد را بلند كند، نتوانست، محكم به پايش چسبيده بود، پير مرد هي مي گفت: بچه ها م فداي شما، قربان شما برم. وقتي آرامش كرديم، سر درد دلش باز شد، گفت: به خدا قسم از شادي، دلمان مي خواد بتركه كه شما پاسدارها آمدين از دستشان نجاتمان دادين، زن و بچه هايمان را خلاص كردين؛ اونا امانمان را بريده بودن. مي گفت و گريه مي كرد.
39- قربان سركاوه ، محمود سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان
درگيري كه تمام شد وارد روستا(1) شديم. بين مجروحين يك نفر بود كه اسلحه و تجهيزات نداشت، سر و وضع خاصي داشت، صحبت هم نمي توانست بكند، يك روستايي را آورديم شناسايي اش كند، تا او را ديد گفت: اين ديوانه است. هر كارش كرده بودند تا با بقيه به كوه برود نرفته بود، بچه هاي بهداري با آمبولانس به بيمارستان مهاباد فرستادنش. عمليات كه تمام شد، برگشتيم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري براي من انجام بده، خيلي خوشحال شدم با خودم گفتم: كاوه چه كاري داره كه از من مي خواد براش انجام بدم، گفت: برو بيمارستان از آن مجروح سري بزن، سلام منو بهش برسون. منظورش همان ديوانه بود. ادامه داد: خبرش را پادگان كه آمدي بهم بده. يك كيسه برنج آورد، چند كيلوگرم روغن هم داد تا ببرم براي پدرش.
1- روستاي زيراندول از حوالي مهاباد.
40- مسکّن آسماني ، حسن عماالاسلامي
از وقتي بچه ها فهميده بودند كه من برادر خانم كاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يك روز تصادفي محمود را تو گوشه ی دنجي از پادگان ديدم. با كلي شك و ترديد جلو رفتم، سلام و احوالپرسي كردم، شك و ترديدم از اين بود كه شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد كند، ولي برعكس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي كشيد و انگار كه بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اينها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتونم از پس فرماندهي و مسئوليتي كه خدا و اهل بيت (ع) از من خواستند بر بيام و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشم و خداي ناكرده، بكنم اون كاري رو كه نبايد، حرفهايش عين يك مسكّن آسماني آرامم كرد. آن روز، وقتی خواستيم از هم جدا بشيم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه ی نيروها دارن، چه بسا كه تو رو هم بيشتر دوست داشته باشم، من هر كسي رو به واحد اطلاعات و گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم...روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود تو تيپ خدمت مي كنند، با كمي تحقيق دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء، در گردانهاي رزمي است.
.
41- جنگ رواني ، علي صلاحي
مي گفت: همان روزهاي اول كه به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفي شدم، يك اعلاميه نوشتم و دادم بچه ها از رويش تكثير كردند؛ بعد هم گفتم كه توي شهر پخشش كنند. در آن اعلاميه يك جمله از حضرت امام نوشته بودم كه :«ما با كفر مي جنگيم، نه با كرد»، و از مردم خواسته بودم تا براي ايجاد آرامش و امنيت، با ضد انقلاب همكاري نكنند. بعد هم به ضد انقلاب توصيه كرده بودم كه بيانيه ی خودشان را تسليم كنند و امان نامه بگيرند، و گرنه با آنها مي جنگيم و جواب تيركلاش را با آرپي جي و 106 مي دهيم. اين در واقع يك جنگ رواني بود كه باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا مي دانيم، چند روزي نگذشت كه ضد انقلاب با يك تاكتيك حساب شده، چند درگيري در جاهاي مختلف شهر بوجود آورد. قصدشان اين بود که ما را تا جايي كه خودشان مي خواهند بكشانند و بعد از آن، از همه طرف به ما حمله كنند؛ اما هر بار باسازماني كه از قبل طراحي كرده بوديم، سراغشان مي رفتيم. طوري كه يكبار هم در محاصره آنها نيفتاديم و واقعاً جواب تيرهاي كلاش را با موشك آرپي جي مي داديم. كومله و دمكرات وقتي ديدند جز دادن تلفات، چيز ديگري عايد شان نمي شود، حساب كارشان را كردند و دور سقز خط كشيدند.
42- افسري كاركشته ، محمد بهشتي خواه
خاطرم هست يك روز تو پادگان جلسه داشتيم، آن روزهر كدام از مسئولين و فرماندهان، شروع كردند به دادن گزارش از وضعيت نيروهاي تحت امرشان، بعضي از بي انضباطي نيرو گله مي كردند و مي خواستند كه دفتر قضايي با آنها برخورد بكند، من ساكت نشسته بودم و چيزي نمي گفتم، كاوه رو كرد به من و با خنده پرسيد: شما چرا ساكت نشستي؟ لابد آدم بي انضباط توي ادوات پيدا نمي شه! گفتم: تو ادوات كسي بي نظمي نمي كنه، چون مي دانند روز آخر به حسابشون رسيدگي مي كنیم، چند وقتي هست اين برنامه را اجرا مي كنيم، خوب هم جواب مي ده، كاوه يكدفعه عصباني شد و با تشر گفت: تو خيلي اشتباه مي كني اين كار را مي كني، تو با اين كارت حق پدرو مادر و بچه هايشان را غصب مي كني، و بعد با لحن جدي تری گفت: آخرين باري باشه كه اين كار را مي كني.
43- عكس العمل حساب شده ، سيد محمد
راننده كاميونها مي گفتند: اگه ما رو اعدام هم بكنين، با اين همه مهمات به خط مقدم نمي رويم! وقتي صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، كاوه شروع كرد به صحبت، گفت: ما اينجا هيچ كس را با زور به خط نمي بريم، خيلي از اين بچه ها كه الان مي بينيدشون، براي رفتن به خط گريه مي كنن، سعي شون اينه كه از هم سبقت بگيرند. بعد هم بدون اينكه يك كلمه درخواست ماندن از آنها بكند، گفت: انشاا... سعي مي كنيم بار كاميونها تون رو همين جا خالي كنيم. كاوه وقتي ازدهام بچه ها را ديد، گفت: بهتره بريم دفتر ما، بقيه حرفها را آنجا مي زنيم. نيم ساعت نگذشته بود كه جلسه كاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بيرون، بعضي هایشان داشتند گريه مي كردند. نمي دانم آن روز كاوه به آنها چه گفته بود كه از اين رو به آنرو شدند. همان روز كاميون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه.
44- راز آن دستور ، علي ايماني
نيروهاي دشمن و نيروهاي ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند. از طرفي هم بالگردهاي توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زير آتش. كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد. بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم. مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد. نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد. گفت: اين سه راهي را بكوب، كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد: رحم نكن، مهات بده، بزن، بزن! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت، گفت: محمود جان! ما رسيديم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت و به سجده افتاد، يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقيها و ضد انقلاب، در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود. راز آن دستور كاوه پس از سالها هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است
45 - مجروحيت ويژه ، علي شمقدري
دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آيت... خامنه اي كه آن موقع رئيس جمهور بودند، حدود نيم ساعت با هم بودند. شب پيش من ماند، تا ساعت يك نيمه شب مرتب اين طرف و آن طرف تلفن مي زد و كارهايش را دنبال مي كرد، در ضمن دستوراتي هم مي داد، ديدم اينطوري نمي شود خوابيد، ناچار تو اتاق ديگري بردمش ، يك تلفن هم گذاشتم جلويش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند مي شدم، بيدار بود و به جاهاي مختلف زنگ مي زد، آن شب اصلا نخوابيد. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روزشان با محمود مي گفتند: من به آنهايي كه دستشان مجروح است حساسيت دارم، ازش پرسيدم دستت درد مي كند و او گفت: نه ، مي گفتند: اينكه انسان دردش را كتمان كند مستحب است
46 - لحظه ی نفس گير ، حسن عمادالاسلامي
وقتي خبر شهادت قمي تو بچه ها پيچيد، بقدري تو روحيه شان اثر كرد كه همه زمين گير شدند. تو يك بلاتكليفي شديد به سرمي برديم كه ناگهان محمود رسيد. فكرش را هم نمي كردیم كه به اين سرعت خودش را برساند، آن هم با دست مجروحي كه چند روز پيش توی عمليات «ليله القدر» گلوله خورده بود. سريع پياده شد و بدون معطلي داد زد، شما چرا نشستيد؟ ياا... بلند شيد و بعد خودش از همان روي جاده شروع كرد به دويدن به سمت ضد انقلاب؛ گويي همه جان تازه اي گرفته بودند ، نه تنها نيروها را از زمين بلند كرد، بلكه به آنها حالت تهاجمي هم داد، داشت با بي سيم صحبت مي كرد كه بازويش تير خورد، چيزي نگفت، اما خون همه آستينش را سرخ كرد، حالا ديگر نيروهاي كمكي رسيده بودند و دوشيكاچي ها هم كشيده بودند جلو. حضور پرصلابت محمود و تدابير ويژه ی او کار خودش را كرده بود. آن روز تا قبل از غروب كار يكسره شد و باقيمانده ی نيروهاي ضد انقلاب با بجا گذاشتن كلي تلفات ، فرار را بر قرار ترجيح دادند
47- حتي در منطقه... ،ماه نساء شيخي
جلو پادگان، عده زيادي از بچه هاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از ما، بين آنها دنبال محمود مي گشتم، ولي پيداش نكردم؛ سراغش را كه گرفتم گفتند: ديروز رفته عمليات.نزدي
امضاي کاربر :
دوشنبه 24 آذر 1393 - 21:47
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 7 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: arman1 /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /espadan /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 9 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهیدمحمود کاوه (زندگي نامه)زندگي نامه شهیدمحمود کاوه
شهيد محمود كاوه سردار و فرمانده بزرگ لشگرويژه شهدا در سال 1340 در يكي از محلات محروم شهر مقدس مشهد(خيابان ضد)، درخانواده اي مذهبي و متدين چشم به جهان گشود و لذا از همان اوان كودكي ارزشها و سنن مذهبي آرام آرام در وجود او شكل مي گرفت و دست تقدير او را براي ايفاي مسؤوليت هاي خطير فردي و اجتماعي آينده آماده مي ساخت، پدرش كه از بازاريان خرده پا و متعهد مشهدي به شمار مي آمد و مي آيد از جمله افرادي بود كه در دوران اختناق به لحاظ اين كه مقلد حضرت امام (قدس الله نفسه الزكيه) بود با روحانيون مبارز و برجسته اي همچون حضرت آيت الله خامنه اي، شهيد هاشمي نژاد و شهيد كامياب حشر و نشر داشت.

او كه آگاهانه در تلاش ارتقاء سطح ديني تنها فرزند پسرش بود، محمود كوچك را همراه خويش به مراسم و محافل مذهبي مي برد و البته همان محافل و بعدها كلاسها در ساختمان رفيع شخصيت مبارزاتي و خلوص علمي كاوه تاثيرات برجسته اي، بجاي گذارد به نحوي كه خود شهيد از آن خاطرات شيرين گاه و بيگاه ياد نموده و بدانها افتخار مي ورزيد.
كاوه تحصيلات خويش را با توجه به چنين مقدماتي از دبستان آغاز نمود و با اتمام دوره راهنمايي تحصيلي بنا بر علاقه وافري كه به كسب علوم ديني در حوزه هاي نور و معرفت داشت دروس حوزوي را برگزيد و چندي نيز در اين وادي به سلوك پرداخت.
باري، اگر چه شهيد كاوه بهره هاي ميموني از دوران كوتاه تحصيل در مراحل مقدماتي حوزه برد وليكن ظاهرا بدين نتيجه رسيده بود كه اگر با اخذ مدرك دوران پاياني دبيرستاني گام در اين وادي مقدس بگذارد، مؤفقتر خواهد بود و لذا با اين اميد كه در آينده و بعد از كسب مدرك ديپلم به ادامه دروس حوزوي بپردازد، به تحصيل كلاسيك متوسطه بازگشت.
دركشاكش همين دوران اخير از زندگي شهيد بود كه آرام آرام حاصل بيش از يك دهه روشنگري و مبارزه و تلاش و زندان و تبعيد حضرت امام (ره) و اصحاب وفادارش، مي رفت تا در قالب نهضتي شگرف و اعجاب بر انگيز يعني انقلاب اسلامي نمودار گردد. شهيد كاوه در آن روزگار جواني پر نشاط، فعال و مذهبي بود، كه لحظه اي آرام و قرار نداشت و در تمامي صحنه هاي انقلاب حضور فعال داشت.

منبع:
پایگاه اطلاع رسانی آسمانی ها

http://warhistory.ir/index.php/commanders
امضاي کاربر :
دوشنبه 24 آذر 1393 - 21:56
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 8 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /espadan /


تعداد ارسال ها: 4218
نیروی زمینی ارتش ج.ا.ا

پاسخ : 10 RE معرفی فرمانده هان جنگ تحمیلی
شهید مهدی باکری(وصيت نامه)
آشنایی با شهید مهدی باکری(وصيت نامه)

بسم الله الرّحمن الرّحيم
يا الله، يا محمّد ،‌يا علي يا فاطمه زهرا يا حسن يا حسين
يا علي يا محمّد يا جعفر يا موسي يا علي يا محمّد يا علي
يا حسن يا مهدي (عج) و تو اي ولي مان يا روح الله!
و شما اي پيروان صادق شهيدان.

خدايا! چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي که سراپا گناه و معصيت، و سراپا تقصير و نافرمانيم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است که نيامرزيده از دنيا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذيرفتة درگاهت نشوم.

يا رب! العفو .
خدايا! نميرم در حالي که از ما راضي نباشي. اي واي که سيه روي خواهم بود. خدايا! چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي! هيهات که نفهميدم!
يا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربّش! ولي چه کنم که تهيدستم. خدايا! تو قبولم کن! سلام بر روح خدا، نجات دهندة ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلوميت اسلام و پيروان واقعي اش.
عزيزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشيم که نعمت اسلام و امام را به ما عنايت فرموده باز کم است. آگاه باشيم که سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم که صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
اي عاشقان اباعبدالله!
بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بايستي از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛
بايستي محتواي فرامين امام را درک و عمل نماييم تا بلکه قدري از تکليف خود را شکرگزاري به جا آورده باشيم.
وصيت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فاميل؛ بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل کنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلّد امام باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد که راه سعادت و توشة آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت دهيد که سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) براي اسلام به بار آيند. از همه کساني که از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و اميدوارم خداوند مرا با گناهان بسيار، بيامرزد.
خدايا
مرا پاکيزه بپذير.
مهدي باکري



منبع:
نرم افزار شهید سرلشکر پاسدار مهدی باکری انتشارات شاهد
http://warhistory.ir/index.php/commanders?start=10
امضاي کاربر :
دوشنبه 24 آذر 1393 - 22:12
نقل قول تشکر گزارش به مديريت ارسال پيام خصوصي
تشکر شده: 7 کاربر از hasanali به خاطر اين مطلب مفيد تشکر کرده اند: arman1 /vahid_mg /sarbazekavir /general-reza /mehdi /miladmir /san /



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.




انجمن نظامی آی آر ارتش



سايت نظامي آي آر ارتش در مرداد ماه سال 1391 تاسيس و براي بالابردن معلومات نظامي پارسي زبانان جهان راه اندازي شده است.اين سايت به هيچ ارگان دولتي و نظامي وابسته نيست و کاملا شخصي مي باشد.تمامي حقوق مطالب براي سايت آي آر ارتش محفوظ مي باشد.
ضمنا کپي برداري از مطالب انجمن و سايت با ذکر منبع باعث خوشنودي ماست.



ايميل پست الکترونيکي مديريت سايت : ir.artesh@yahoo.com